حوزه علمیه کوچک ما

الامام ُ الرضا علیه السلام: رَحِمَ اللّهُ عَبدًا أحیاء أمرَنا . فَقُلتُ لَهُ : فَکَیفَ یُحیی أمرَکُم ؟ قالَ : یَتَعَلَّمُ عُلومَنا و یُعَلِّمُهَا النّاسَ ، فَإِنَّ النّاسَ لَو عَلِموا مَحاسِنَ کَلامِنا ، لاَتَّبَعونا

حوزه علمیه کوچک ما

الامام ُ الرضا علیه السلام: رَحِمَ اللّهُ عَبدًا أحیاء أمرَنا . فَقُلتُ لَهُ : فَکَیفَ یُحیی أمرَکُم ؟ قالَ : یَتَعَلَّمُ عُلومَنا و یُعَلِّمُهَا النّاسَ ، فَإِنَّ النّاسَ لَو عَلِموا مَحاسِنَ کَلامِنا ، لاَتَّبَعونا


سه شنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۶، ۰۲:۱۸ ب.ظ

فلسفه- درس پنجاه و چهارم

تقابل عدم و ملکه

 

عبارت است از یک امر وجودی برای موضوعی که صلاحیت اتصاف به آن را دارد و عدم آن امر وجودی در همان موضوع. مانند بینایی و کوری برای موضوعی که صلاحیت بینایی در او هست.

در تعیین «موضوع قابل» در مورد عدم و ملکه، اختلاف نظر وجود دارد:

 

عدم و ملکۀ حقیقی: غالب حکما برآنند که موضوع ملکه، اعم از طبیعت شخصیه، نوعیه و جنسیه است و مقید به وقت خاصی هم نیست.

توضیح: مثلا فقدان بینایی در عقرب، کوری و عدم ملکه محسوب می شود، با اینکه طبیعت شخصی و نوعی عقرب قابلیت بینایی ندارد، اما چون طبیعت جنسی آن (یعنی حیوان) صلاحیت اتصاف به بینایی دارد، می توان گفت: عقرب به اعتبار حیوان بودنش قابلیت بینایی دارد، پس فقدان بینایی در آن، کوری محسوب می شود. همچنین بی ریش بودن پسر قبل از زمان بلوغش را می توان عدم ملکه به شمار آورد، (چون انسان به طور کلی و بدون درنظر گرفتن قید وقت، قابلیت رویش مو بر چهره دارد.)

 

عدم و ملکۀ مشهوری: نظر دیگر آن است که موضوع ملکه را باید طبیعت شخصی در نظر بگیریم و آن رامقید به وقت اتصاف نیز بکنیم.

در این حالت، فقدان بینایی در عقرب و بی ریش بودن پسر نابالغ، عدم ملکه محسوب نمی شود.

روشن است که دایرۀ عدم و ملکۀ مشهوری، بسیار تنگ تر از دایرۀ عدم و ملکۀ حقیقی است.

  

تقابل تناقض

عبارت است از تقابل سلب و ایجاد یا نفی و اثبات که میان هر شیء با عدم آن برقرار می باشد.

تقابل در اصل رابطه ای است که در میان قضایا برقرار می باشد و نسبت دادن آن به مفردات، به اعتبار بازگشت آنها به قضایا است.

از جمله احکام تقابل تناقض آن است که نقیضین همان گونه که اجتماعشان محال است، ارتفاعشان نیز محال است. بنابراین به نحو قضیۀ منفصلۀ حقیقی می توان گفت: «یا ایجاب صادق است، یا سلب صادق است». این قضیه بدیهی بوده و تصور ایجاب و سلب برای تصدیق آن کافی است. بلکه بدیهی ترین بدیهیات بوده و نخستین قضیه ای است که مورد تصدیق قرار می گیرد، به گونه ای که تصدیق هر قضیۀ دیگری وابسته به پذیرش آن است، به همین دلیل این قضیه را «اولی الاوائل» یعنی نخستین قضیۀ بدیهی و «امّ القضایا» نام نهاده اند.

(توضیح: علم به یک قضیه تنها در صورتی امکان پذیر است که بدانیم نقیض آن قضیه کاذب است. از طرفی تردید در منفصلۀ حقیقی فوق باعث می شود که انسان در کاذب بودن نقیض هر قضیه ای تردید کند. لازمۀ تردید در کذب نقیض یک قضیه، شک در صدق خود آن قضیه است.)

پس هر گاه دو قضیه داشتیم که یکی موجبه و دیگری سالبه بود و ایجاب و سلب دقیقا به یک چیز تعلق گرفته بود، در این صورت قطعا فقط یکی از آن دو قضیه صادق است و دیگری کاذب می باشد و امکان ندارد که هر دو صادق یا هر دو کاذب باشند.

 

اگر حکم فوق (امتناع اجتماع و ارتفاع نقیضین) را درباره مفردات مطرح کنیم، به این صورت درمی آید: «هر گاه دو مفهوم نقیض یکدیگر باشند، اجتماع و ارتفاع آنها محال خواهد بود». یعنی مثلا دو مفهوم متناقض الف و لاالف محال است که هر دو با هم بر یک شیء خاص صدق کنند و همچنین محال است که هیچ کدام بر آن شیء خاص صدق نکنند. پس «یک شیء هر چه باشد، یا مصداق الف است، یا مصداق لاالف». لازمۀ این قضیه نیز آن است که «هیچ چیزی از حکم نقیضین بیرون نیست». مثلا هر چیز مفروضی یا مصداق «حسن» است و یا مصداق «غیرحسن» و نیز هر چیز مفروضی یا مصداق «سفیدی» است و یا مصداق «غیرسفیدی».

معنای ارتفاع نقیضین از مرتبۀ ماهیت

اشکال: در بحت ماهیت گفتیم که نقیضین هر دو از مرتبه ذات و ماهیت سلب می شوند، مثلا انسان از آن جهت که انسان است، نه موجود است و نه غیرموجود، نه سفید است و نه غیرسفید و ... . از طرفی در اینجا بیان شد که امکان ندارد یک شیء مصداق هیچ یک از دو مفهوم متناقض نباشد.

پاسخ: مقصود از آنچه در بحث ماهیت گفته شد این است که نقیضین هیچ یک در حد ماهیت مأخوذ نیستند و هیچ کدام به حمل اولی بر ماهیت حمل نمی شوند، یعنی انسان به حمل اولی نه موجود است و نه معدوم، زیرا وجود و عدم هیچ یک جنس یا فصل انسان نیست. اما مطلبی که در اینجا بیان شد، بازگشتش به آن است که یکی از نقیضین بر هر شیء مفروضی به حمل شایع صدق می کند، یعنی هر انسانی یا مصداق سفید است یا مصداق غیرسفید و این منافاتی با مطلب قبلی ندارد.

 

از دیگر احکام تناقض این است که تحقق تناقض در قضایا مشروط به وحدت های هشت گانۀ معروفی است که در کتب منطق آمده است. یعنی اولا دو قضیه یکی موجبه و دیگری سالبه باشد، ثانیا ایجاب و سلب در آن دو قضیه دقیقا به یک چیز تعلق گرفته باشد. لازمۀ آن هم این است که دو قضیه در هشت چیز وحدت داشته باشند که عبارتند از: موضوع، محمول، مکان، زمان، شرط، اضافه، جزء و کل، قوه و فعل. مرحوم صدرالمتألهین وحدت حمل را نیز بر این موارد هشتگانه افزوده است، یعنی دو قضیه از نظر حمل اولی یا شایع بودن نیز نباید اختلافی داشته باشند.

بنابراین بین دو قضیۀ «جزئی، جزئی است» (از جهت مفهوم، به حمل اولی) و «جزئی، جزئی نیست» (از جهت مصداق، به حمل شایع) تناقضی وجود ندارد، زیرا با اینکه وحدت های هشتگانه فوق را دارند، اما وحدت حمل ندارند.

  

نکته: تفاوت میان تقابل عدم و ملکه با تقابل تناقض در آن است که در تناقض، موضوع قابل معتبر نیست، اما در عدم و ملکه این قید معتبر است. مثال: وصف «عالم» را در نظر می گیریم. عدم ملکۀ «عالم» می شود: «جاهل» و نقیض «عالم» می شود «لاعالم». جاهل تنها بر چیزی اطلاق می شود که صلاحیت اتصاف به علم را دارد اما بالفعل متصف به علم نیست. لاعالم بر هر چیزی که فاقد علم باشد اطلاق می گردد، خواه صلاحیت عالم شدن را داشته باشد یا نه. بنابراین «دیوار» جاهل نیست ولی لاعالم هست.

 


منبع:

ترجمه و شرح بدایه الحکمه، دکتر علی شیروانی، جلد 2 

۹۶/۱۰/۱۹
مدیریت حوزه

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی