حوزه علمیه کوچک ما

الامام ُ الرضا علیه السلام: رَحِمَ اللّهُ عَبدًا أحیاء أمرَنا . فَقُلتُ لَهُ : فَکَیفَ یُحیی أمرَکُم ؟ قالَ : یَتَعَلَّمُ عُلومَنا و یُعَلِّمُهَا النّاسَ ، فَإِنَّ النّاسَ لَو عَلِموا مَحاسِنَ کَلامِنا ، لاَتَّبَعونا

حوزه علمیه کوچک ما

الامام ُ الرضا علیه السلام: رَحِمَ اللّهُ عَبدًا أحیاء أمرَنا . فَقُلتُ لَهُ : فَکَیفَ یُحیی أمرَکُم ؟ قالَ : یَتَعَلَّمُ عُلومَنا و یُعَلِّمُهَا النّاسَ ، فَإِنَّ النّاسَ لَو عَلِموا مَحاسِنَ کَلامِنا ، لاَتَّبَعونا


۱۰ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است

سه شنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۵، ۰۸:۳۳ ق.ظ

منطق- درس چهل و دوم

تمثیل

سومین نوع حجت، تمثیل است. 

 

تعریف

تمثیل در لغت عرب به معناى تشبیه کردن شیئى به شىء دیگر،در وصفى از اوصاف بارز آن شىء است.

و در اصطلاح منطقیون، همچنانکه در درس سی و سوم اشاره شد، تمثیل عبارت است از آنکه:«ذهن از حکم یک شىء به حکم شىء دیگر منتقل شود؛ به‌ سبب جهت مشترک میان آن‌دو». 

 

به عبارت دیگر تمثیل عبارت است از:«اثبات الحکم فى جزئى لثبوته فى جزئى آخر مشابه له» -اثبات حکم در یک جزیى، با استناد به ثبوت آن در یک جزیى دیگر که مشابه آن است. 

باز به تعبیر دیگر از حال یک جزئى بر حال جزئى دیگر استدلال کردن.

 

نکته: این تمثیلى که منطقیون مى‌گویند در واقع، همان قیاسى است که فقهاء و اصولیین مطرح مى‌کنند و میان فقهاء عامه و خاصه در رابطه با حجیت آن اختلاف است.

اهل سنت آن را یکى از ادلۀ احکام شرعى به‌شمار مى‌آورند؛ و امامیه حجیت آن را نفى کرده، عمل به آن را موجب از بین رفتن دین و ضایع شدن شریعت مى‌دانند.

 

مثال تمثیل:

وقتى براى ما ثابت شود نبیذ یا شراب خرما از جهت ایجاد مستى در کسى که آن را مى‌نوشد، مانند شراب انگور است. و از سوى دیگر، بدانیم شراب انگور حرام است؛ مى‌توانیم استنباط کنیم که شراب خرما نیز حرام مى‌باشد، یا لااقل احتمال حرمت آن وجود دارد؛ زیرا هردوى آنها مست‌کننده‌اند.

 

ارکان تمثیل

هر تمثیلى بر چهار رکن استوار است که هرکدام نباشد تمثیل از بین مى‌رود:

1.اصل یا مشبهٌ به: جزء یا موضوع اولى است که حکمش براى ما معلوم و محرز است و به دلیل قطعى یا ظنى معتبر،ثابت گردیده است. مانند«خمر»در مثال مذکور.

 

2. فرع یا مشبه:جزء یا موضوع دوّمى است که مى‌خواهیم حکم را براى آن ثابت کنیم؛ و بدین وسیله  وضع آن را روشن سازیم. در مثال مذکور«شراب خرما» فرع نامیده مى‌شود.

 

3.جامع،وجه شبه یا قدر مشترک: جهت شباهتى است که میان اصل و فرع (موضوع اول و دوم)و جود دارد که همان واسطه در اثبات است یعنى ما به واسطۀ این جامع، مى‌خواهیم حکم اصل را به فرع بکشانیم. در مثال مذکور آن جامع، وصف «مست کنندگی» است.

 

4.حکم: وصف یا محمولى است که به‌طور یقینى براى اصل ثابت است و منظور اصلى از این استدلال،اثبات آن حکم براى فرع است،مانند«حرمت»در مثال مذکور.

 

حال اگر در موردى تمامى این ارکان چهارگانه بودند تمثیل و استدلال منعقد مى‌شود و اگر یکى از این ارکان مختل شد مثلا حکم اصل،براى ما محرز نبود یا قدر جامعى،میان دو جزئى نبود و...هرگز تمثیل محقق نخواهد شد.

 

ارزش علمى تمثیل

تمثیل از آن جهت که تمثیل است (بدون پشتوانه تعلیل)، از ادله‌اى است که حدّاکثر براى انسان «احتمال» ایجاد مى‌کند یعنى صرفا احتمال مى‌دهیم که: شاید حکمى که براى اصل ثابت شده براى فرع نیز ثابت شود؛ زیرا از تشابه دو شىء در یک امر بلکه در چند امر، لازم نمى‌آید آن‌دو در همۀ امور همانند باشند.

 

تمثیل یقینی

گاهى مطلب از مرحلۀ احتمال و حتى ظن،گذشته و به درجۀ یقین مى‌رسد و آن در موردى است که ما از خارج احراز و یقین کنیم که فلان جهت و قدر جامع که در اصل و فرع هردو موجود است واقعا علت تامه و حقیقىِ ثبوت این حکم، در اصل همین امر است و سپس احراز کنیم که همین علّت، بدون کاستى در مورد فرع هم وجود دارد.

این‌جا است که یقین پیدا مى‌کنیم که حکم اصل براى فرع هم ثابت است.

و علت این یقین آن است که انفکاک معلول از علت محال و ممتنع مى‌باشد.

 

در حقیقت باید گفت: پس از احراز علت تامّه و تحصیل کبراى کلّى،دیگر اصل و فرع معنا ندارد بلکه اصل همان کبراى کلّى است و هرکدام از این دو موضوع در عرض هم و از مصادیق آن قانون عام به شمار مى‌آیند.

 


منابع :

شرح منطق مظفر - علی محمدی خراسانی - ج2

منطق مظفر - ترجمه علی شیروانی - ج2

 

تلخیص: نگین افتخاری

۰ نظر ۳۰ آذر ۹۵ ، ۰۸:۳۳
مدیریت حوزه
يكشنبه, ۲۸ آذر ۱۳۹۵، ۰۷:۱۵ ق.ظ

منطق- درس چهل و یکم

استقراء

در آغاز باب پنجم، بحث حجّت از حیث هیأت و شکل بیان شد که حجت سه نوع است:1.قیاس 2.استقراء 3.تمثیل

قیاس به طور مفصل بحث شد.

در این درس به قسم دوم حجت یعنی استقراء می پردازیم:

 

تعریف استقراء

«استقراء»در لغت عرب به معناى قریه‌پیمایى است یعنى انسان قریه به قریه در جستجوى امرى باشد. 

در اصطلاح منطقیون عبارت است از این‌که ذهن انسان، احکام برخى از جزئیات و مصادیق یک کلى را، بررسی کند و آن‌ها را به دست آورد و از این جزئیات، یک حکم کلى و قاعدۀ عامّه‌اى را استنباط و استخراج نماید.

مثلا در یک سرشمارى عمومى،عدّۀ زیادى از خانواده‌های یک شهر را سرشمارى کرده و مشاهده کردیم که همۀ آن‌ها مسلمان هستند آن‌گاه از راه به دست آوردن حکم عدۀ قابل توجهى از خانواده‌ها، به یک نتیجۀ کلى مى‌رسیم و آن این‌که:«همۀ مردم این شهر مسلمان هستند».

 

تفاوت استقراء با قیاس:

در باب استقراء ما همیشه از خاص به عام و از جزئیات به کلى مى‌رسیم و به واسطۀ تحصیل حکم جزئیات،حکم کلى را به دست مى‌آوریم. یعنى سیر ذهن ما صعودى است و از محدود، به سمت وسیع که همان قواعد عامّه باشند مى‌رسیم.

 

امّا در باب قیاس،مطلب به عکس استقراء است یعنى همیشه از کلى به جزئیات مى‌رسیم و به واسطۀ حکم کلى،حکم جزئیات را هم به دست مى‌آوریم مثلا مى‌گوییم:«انسان حیوان است» و «هر حیوانى جسم است»، «پس انسان جسم است». 

که به واسطۀ«حیوانیت»که کلى است، «جسمیت»را براى«انسان»که فرد حیوان است اثبات نمودیم. سیر ذهن نزولى و از کلّى به جزئى است و سرّ مطلب آن است که هر قیاسى ناچار باید بر یک مقدمۀ کلیه مشتمل باشد و از دو مقدمۀ جزئیه منتج نیست.

 

اقسام استقراء:

 

استقراء به‌طور کلى بر دو قسم است:

الف) استقراء تام آن است که استقراءکننده،تمام جزئیات و مصادیق یک کلى را به دست آورده و استقراء او شامل همۀ افراد باشد به گونه‌اى که حتى یک فرد هم مستثنى نباشد، مثلا :«کلمه یا اسم است یا فعل و یا حرف» یا «عدد یا زوج است و یا فرد».

استقراء تام، ارزش علمى و یقینى دارد و مانند قیاس براى ما یقین‌آور است. برخی از منطقیون آن را نوعی از قیاس بشمار آورده اند.

 

ب) استقراء ناقص که در آن پژوهشگر، تنها پاره‌اى از جزئیات ومصادیق کلی را بررسى مى‌کند و از آن‌ها به یک حکم کلى دست می یابد. مانند مثال سرشماری که بیان شد.

منطقیون گفته‌اند استقراء ناقص حداکثر براى ما گمان مى‌آورد و یقین‌آور نیست، زیرا ما تمام افراد کلى را ندیده‌ایم بلکه بخش عمده‌اى را دیده‌ایم که در حکمى باهم متفق و متحدند و شاید در میان ندیده‌ها،فرد یا افرادى باشند که داراى این حکم نباشند. 

 

انواع استقراء ناقص

استقراء ناقص چهار قسم است:

1- استقرایى که تنها بر مشاهده مبتنى است. در این نوع استقراء،انسان پس از مشاهدۀ اینکه برخى جزئیات یا بیشتر آنها وصف واحدى دارند، نتیجه مى‌گیرد که این وصف براى همۀ جزئیات ثابت است؛ مانند مشاهده بعضى از حیوانات و اینکه آنها هنگام جویدن، فک پایین خود را حرکت مى‌دهند. پس نتیجه می گیریم «هر حیوانى هنگام جویدن،فک پایین خود را حرکت مى‌دهد».

اما این نتیجه‌گیرى و استنباط ممکن است نقض شود. و ازاین‌رو،حکمى که به‌دست مى‌آید قطعى و یقینى نیست.

 

2-استقرایى که علاوه بر مشاهده،بر تعلیل نیز مبتنى است. بدین‌صورت که پس از مشاهدۀ برخى از جزئیات، پژوهشگر به دنبال یافتن علت ثبوت آن وصف مى‌رود؛ و سرانجام به این نتیجه مى‌رسد که وصف موردنظر،به‌ خاطر فلان علت است. و چون هرگز علت از معلولش جدا نمى‌شود، همواره ثابت است و لذا این نوع استقراء، یقینی و جزمی است.

همۀ اکتشافات علمى و بسیارى از احکام ما بر آنچه مشاهده مى‌کنیم، از این قبیل است. چنین احکامى قابل نقض نیست؛ و ازاین‌رو، قطعى هستند؛ مانند حکم ما به اینکه: آب از بالا به پایین جارى مى‌شود.

 

3-استقرایى که بر بدیهت عقل مبتنى است؛ مانند حکم ما به اینکه «کل بزرگ‌تر از جزء است»؛ زیرا تصور«کل» و تصور«جزء»و تصور معناى «بزرگ‌تر» براى صدوراین حکم کافى است. و در حقیقت این مورد، استقراء نیست؛ زیرا بر مشاهده توقف ندارد. چراکه تصور موضوع و محمول براى حکم کفایت مى‌کند، و نیازى به مشاهدۀ حتى یک مورد جزیى نیز نیست. تمام بدیهیات عقلی از این جمله اند.

 

4-استقرایی که بر وجود مماثلت و مشابهت کامل در میان جزئیات یک کلّى،مبتنى باشد. یعنى یک یا چند فرد را استقراء نموده و از این‌که همۀ افراد این نوع در این خصوصیت ذاتى،طبیعى و تکوینى مانند هم هستند به یک قاعدۀ کلیه دست پیدا کنیم که این نیز حکمى جزمى و قطعى خواهد بود و تردیدبردار نیست.

مثلا اینکه برهان اقامه مى‌کنیم که زوایاى یک مثلث معین برابر 180 درجه است. با این‌که تنها حکم یک شکل را بدست آورده ایم، ولى به لحاظ مماثلت و مشابهت کامل میان این شکل مثلث با اشکال دیگر مثلث،یک حکم کلى مى‌دهید و تردیدى هم در این قاعده ندارید.

 

نتیجه

از میان اقسام چهارگانۀ استقراء ناقص، تنها قسم اول از آن‌ها یقین‌آور نیست، و مفید ظن است و آن استقراء ناقص مبتنى بر صرف مشاهده بود. امّا سایر اقسام استقراء عموما یقین‌آور هستند چنان‌که ملاحظه فرمودید.

ضمنا یادآورى مى‌کنیم که نوع دوم از این انواع چهارگانۀ استقراء،که عبارت بود از استقراء مبتنى بر تعلیل و علت یابى،در اصطلاح منطقیون جدید به نام«استنباط و یا طریق بحث علمى»معروف است.


منابع :

شرح منطق مظفر - علی محمدی خراسانی - ج2

منطق مظفر - ترجمه علی شیروانی - ج2

 

تلخیص: نگین افتخاری

۰ نظر ۲۸ آذر ۹۵ ، ۰۷:۱۵
مدیریت حوزه
سه شنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۵، ۰۷:۲۸ ق.ظ

منطق- درس چهلم

قیاس استثنایی

همانطور که در درس سی و چهارم گذشت، قیاس از حیث هیأت به دو قسم تقسیم می شود: اقترانی و استثنایی.

قیاس اقترانی بتفصیل بحث شد. تعریف قیاس استثنایی نیز ذکر شد. در این درس مباحث مربوط به این قیاس را مورد بحث قرار می دهیم.

تعریف 

گفتیم قیاس استثنایی قیاسى است که در آن خودِ نتیجه، یا نقیض نتیجه (متناسب با موارد)، بالفعل، یعنى با همان هیأت و ماده‌اى که در نتیجه دارد،در مقدمۀ اوّل قیاس ذکر شده باشد.

(در مقابل قیاس اقترانى که نتیجۀ آن به ماده و بالقوة در مقدمات قیاس مى‌آمد ولى به هیأت، صورت و فعلیتش در مقدمات نبود).

 

تألیف قیاس استثنایى

این قیاس همیشه از دو مقدمه تشکیل مى‌شود.مقدمۀ اول یا صغرى همیشه یک قضیۀ شرطیه(متصله یا منفصله)،مقدمۀ دوم یا کبرى یک حملیۀ مشتمل بر استثناء است و نتیجه هم یک حملیه است.

 

اشکال

دراینجا یک سؤال پیش می آید:

قبلا گفته بودیم که در قیاس استثنایى خود نتیجه یا نقیض آن، بالفعل در یکى از مقدمات آمده است.

اما این از محالات است که خود نتیجه یا نقیض آن بالفعل یعنى به هیأت و ماده‌اش در مقدمۀ قیاس آمده باشد، آن هم به صورت یک مقدمۀ مستقل که صدق آن مسلّم است؛ زیرا همان‌طورى که تعریف الشىء بنفسه، تعریف دورى،باطل و محال است؛ همچنین اثبات الشىء بنفسه هم مصادره به مطلوب است یعنى خودِ مطلوب در مقدمات خودش آمده و خودش را به خودش اثبات مى‌کنیم. این نیز محال است.

بنابراین ما چگونه در تعریف مى‌گوییم: خود نتیجه یا نقیض آن در مقدمه آمده؛ آیا این مصادره به مطلوب نیست؟ 

جواب:

خیر، زیرا اگر نتیجه یا نقیض آن به صورت یک مقدمه، مستقلّ و مسلّم الصدق و مفروض الصدق آمده بود اشکال وارد بود. ولى نتیجه در«مقدمۀ قیاس»به صورت جزئی از مقدمّه و غیر مستقل آمده، و در«نتیجه»به صورت مستقل آمده و این دو چیز جداست.

 

تقسیم قیاس استثنایى

از آن‌جا که صغراى قیاس استثنایى همیشه یک شرطیه است و شرطیه یا متصله است یا منفصله، پس قیاس استثنائى به دو نوع اساسى تقسیم مى‌شود:

 

1.قیاس استثنایى اتّصالى

2.قیاس استثنایى انفصالی

 

شروط قیاس استثنایى

این قیاس چه اتصالى باشد و چه انفصالى،در صورتى منتج است که داراى شرایط سه‌گانۀ زیر باشد:

 

الف)کلیّت یکى از دو مقدّمه 

یعنى دو مقدمۀ کلیه،و از یک مقدمۀ کلیه و یک جزئیۀ منتج است،ولى از دو مقدمۀ جزئیۀ منتج نیست.نظیر آن‌چه در باب قواعد عامۀ قیاس اقترانى گفتیم

 

ب)شرطیه[اى که مقدمۀ قیاس است]اتفاقیه نباشد

اگر متصله است لزومیه و اگر منفصله است عنادیه باشد نظیر آن‌چه در قیاس اقترانى شرطى گفته شد.

 

ج)قضیۀ شرطیۀ ما موجبه باشد معناى این شرط در خصوص متصله آن است که متصلۀ سالبه باید به قضیۀ موجبه‌اى که لازمۀ آن است،تبدیل شود؛و در جاى آن قرار گیرد.

 

لواحق قیاس

 

قیاس مضمر یا ضمیر

ما در گفتارهایمان بى‌آنکه متوجه باشیم، انواع قیاس را به‌کار مى‌بریم. اما غالبا صورت منطقى قیاس را رعایت نمى‌کنیم:گاهى یکى از مقدمات و یا نتیجه را، با تکیه بر روشن بودن آن و یا هوشیارى مخاطب و یا از روى غفلت،حذف مى‌کنیم؛ چنانکه گاهى نتیجه را پیش از مقدمات مى‌آوریم، و یا آنکه مقدمات را بر خلاف ترتیب طبیعى آنها ذکر مى‌کنیم.

 

قیاسى که در آن نتیجه و یا یکى از مقدمات حذف مى‌شود،«قیاس مضمر»[-پنهان و پوشیده]نامیده مى‌شود؛ و قیاسى که تنها کبراى آن حذف شده،«قیاس ضمیر»نام دارد.

مانند آنجا که مى‌گویید:«این فرد انسان است؛ چون ناطق است».اصل این قیاس، بدین‌صورت است:

این فرد ناطق است.(صغرى)

و هر ناطقى انسان است.(کبرى)

:.پس این فرد انسان است.(نتیجه)

 

و در عبارت بالا،کبرى حذف شده و نتیجه ابتدا ذکر شده است. 

 

قیاسهاى مرکب*

اگر دو مقدمه‌اى که در قیاس به‌کار رفته‌اند هردو بدیهى باشد،آن را «قیاس بسیط» گویند. و اگر یکى و یا هردوى آنها نظرى باشد، براى اثبات مقدمۀ نظرى نیاز به قیاس دیگرى خواهد بود. و اگر یک و یا هردو مقدمۀ آن قیاس دوم نیز نظرى باشد، باز هم به یک یا دو قیاس دیگر نیاز خواهد بود، تا مقدمۀ نظرى را اثبات کند. و این روند تا آنجا ادامه مى‌یابد که به مقدمات بدیهى برسیم.در چنین مواردى مجموعۀ قیاسهایى که نهایتا به یک مطلوب منتهى مى‌شود،«قیاس مرکب» نامیده مى‌شود.

و اگر در قیاس مرکب نتیجۀ هریک از قیاسها به‌طور مشخص بیان شده باشد، آن را«قیاس موصول»گویند؛ و در غیر این صورت به آن «قیاس مفصول»گفته مى‌شود.

 

برخى از انواع قیاس مرکب عبارتند از:

قیاس خلف

قیاس خلف، قیاسى است که مطلوب را از راه ابطال نقیض آن،ثابت مى‌کند. اثبات یک قضیه از راه خلف بدین‌صورت است که مى‌گوییم :اگر مطلوب صادق نباشد، نقیض آن صادق خواهد بود. اما نقیض آن صادق نیست؛ زیرا صدق آن مستلزم خلف(خلاف فرض)است. پس باید مطلوب صادق باشد.

 

مثلا براى اثبات این‌که روح انسانى و نفس ناطقه داراى تجرّد است،مستقیما نمى‌تواند استدلال کنند. لذا ادّله‌اى مى‌آورند مبنى بر ابطال مادّى بودن آن، و وقتى مادى بودن ابطال شد و ثابت شد که قوۀ مدرکۀ کلیّات، همین سلول‌هاى مغزى نیستند، تجرّد آن را نتیجه مى‌گیرد. چون امکان ندارد که چیزى هم مادّى باشد و هم مادى نباشد، وقتى مادّى بودن باطل شد پس عدم آن ثابت مى‌شود و گرنه ارتفاع نقیضین پیش مى‌آید که محال و باطل است.

 

قیاس مساوات

قیاس مساوات،قیاسى است که به ظاهر از دو مقدمه تشکیل مى‌شود، اما در حقیقت متکى به یک مقدمۀ بیرونى است، و در واقع از نوع قیاسهاى مرکب به‌شمار مى‌آید.

مثال معروف قیاس مساوات-که وجه تسمیۀ آن را نیز روشن مى‌کند-آن است که:

«الف مساوى ب است.و ب مساوى ج است.پس الف مساوى ج است.»این قیاس در واقع مبتنى بر این مقدمۀ خارجى است که:«مساوى مساوى شىء مساوى آن شىء است». 

 


جهت مطالعه بیشتر ر ک به شرح منطق مظفر ، علی محمدی خراسانی ، ج2 ، ص 176-168

منابع :

شرح منطق مظفر - علی محمدی خراسانی - ج2

منطق مظفر - ترجمه علی شیروانی - ج2

 

تلخیص: نگین افتخاری

۰ نظر ۲۳ آذر ۹۵ ، ۰۷:۲۸
مدیریت حوزه
شنبه, ۲۰ آذر ۱۳۹۵، ۱۲:۱۵ ب.ظ

منطق- درس سی و نهم

قیاس اقترانى شرطى 

در اقسام قیاس گفتیم که قیاس از حیث هیأت و صورت یا استثنایى است یا اقترانى. و قیاس اقترانى شامل دو قسم بود: 

1) اقترانی حملی که به اشکال اربعه تقسیم شد و تفصیلا بحث شد 2) اقترانی شرطی که در این درس به آن می پردازیم.

تعریف

قیاس اقترانىِ شرطى آن است که همۀ مقدمات آن حملیۀ محض نیست، حال یا هردو مقدمۀ آن شرطیه است  و یا حداقل یک مقدّمۀ آن شرطیه است و دیگرى حملیه؛ که در این فرض نیز، تسمیۀ آن به اقترانىِ شرطى مجاز و از باب تسمیه کلّ به اسم جزء است، یعنى کلّ قیاس را به نام یک جزء آن نامیده‌ایم.( چون قضیۀ شرطیه اجزائش بیشتر و جزء بزرگ‌تر قیاس است، لذا به نام این جزء نامیده شده است).

 

اقترانى شرطى دو تقسیم دارد:

  

1-تقسیم آن به اعتبار جزء تام بودن یا نبودن حدّ وسط:

از آنجا که قضیۀ شرطیه  از دو جزء تشکیل شده که هرکدام در اصل یک قضیه بوده و داراى دو طرف (موضوع و محمول) است، لذا اشتراک میان دو قضیۀ شرطیه گاهى در جزء تام، یعنى در تمام مقدم و یا تمام تالى از هرکدام است؛

و گاهى در جزء غیر تام، یعنى در بعض مقدم یا بعض تالى (تنها موضوع یا تنها محمول از هر کدام) مى‌باشد.

احتمال سومى نیز وجود دارد و آن اینکه:

اشتراک در جزء تام یک مقدم، و جزء غیر تام مقدمۀ دیگر باشد. بنابراین اقترانى شرطى،از این جهت، بر سه قسم خواهد بود. 

قسم نخست:قیاسى که دو مقدمۀ آن در یک جزء تام خود باهم اشتراک دارند.

مانند:

هرگاه انسان عاقل باشد، به آنچه حوائجش را برطرف مى‌سازد قناعت مى‌کند.

و هرگاه انسان به آنچه حوائجش را برطرف مى‌سازد قناعت کند، بى‌نیاز خواهد شد.

:.هرگاه انسان عاقل باشد،بى‌نیاز خواهد شد.

 

قسم دوم:قیاسى که دو مقدمۀ آن در یک جزء غیرتام اشتراک دارند.

مانند:

اگر قرآن معجزه است، پس قرآن«جاودانه» است.

و اگر جاودانگى به معناى بقاء است، پس«جاودانه»تغییر نمى‌کند.

:.اگر قرآن معجزه است، پس اگر جاودانگى به معناى بقاء است، قرآن تغییر نمى‌کند. 

 

قسم سوم: قیاسى که دو مقدمۀ آن در چیزى مشترک‌اند که جزء تام یکى و جزء غیرتام دیگرى را تشکیل مى‌دهد. ما این قسم را تنها به این‌گونه تصویر مى‌کنیم که یکى از مقدمات قیاس،قضیۀ حملیه، و دیگرى قضیۀ شرطیه است؛ بطوریکه حدّ مشترک جزء تام مقدمۀ اول و جزء غیرتام مقدمۀ دوم است:

 

هرگاه نبوت از جانب خداوند باشد، پس اگر محمد صلی الله علیه و آله پیامبر باشد، «امت خود را رها نخواهد گذاشت».

و اگر«محمد صلی الله علیه و آله امت خود را رها نمى‌گذارد»، پس باید هدایتگرى را تعیین کند.

:.هرگاه نبوت از جانب خداوند باشد،پس اگر محمد صلی الله علیه و آله پیامبر باشد، باید هدایتگرى را تعیین کند. 

 

ما به همین مقدار در رابطه با این قسم بسنده کرده و سایر اقسام آن را که از حیث مقدمات و اشکال اربعه تقسیماتى دارند به دلیل طولانى شدنِ سخن در رابطه با این مباحث و مخالف طبع بودن این قسم از قیاس اقترانى شرطى، بیان نمی کنیم. 

2-تقسیم آن از جهت مقدماتش:

اقترانى شرطى ممکن است از دو متصله، یا دو منفصله، یا یک متصله و یک منفصله، یا یک حملیه و یک متصله، و یا یک حملیه و یک منفصله تشکیل شود. بنابراین،اقترانى شرطى از این جهت بر پنج قسم است.

در دنبالۀ بحث،ما تنها دو قسم نخست را مورد بحث قرار داده و به همین اندازه اکتفا مى‌کنیم.

 

الف: قیاس مرکب از دو متصله

این نوع قیاس شرطى،هرگاه دو مقدمۀ آن در یک جزء تام مشترک باشند،به اقترانى حملى ملحق مى‌شود؛ و از جهت تشکیل اشکال چهارگانه، شروطى که به لحاظ کم و کیف در آن معتبر است و نتایج، کاملا مانند قیاس حملى است. 

البته باید این قیاس از دو شرطیۀ لزومیه تشکیل شود. و این، یک شرط عام براى همۀ اقسام قیاسهاى اقترانى است که از شرطیۀ متصله تشکیل مى‌شوند؛ زیرا عُلقه و ارتباط میان حدود شرطیه‌هاى اتفاقى، ذاتى نیست و از این‌رو، آنها حکمى در قیاس ندارند.

 

ب: قیاس مرکب از دو منفصله 

قضیۀ منفصله تنها بر عناد و ناسازگارى دو طرف در صدق و کذب دلالت مى‌کند.

ناسازگارى و منافات یک شىء با دو امر،نه مستلزم تنافى میان خود آنها است،و نه مستلزم عدم تنافى میان آنها. بنابراین، دو منفصله منتج نیست،و قیاسى از قضایاى منفصله تشکیل نمى‌شود.

این سخن در صورتى صحیح است که ما بخواهیم مقدمات منفصله را به همان صورت منفصله در قیاس قرار دهیم. اما باید توجه داشت که هرمنفصله‌اى مستلزم متصله است؛ و از این‌رو،مى‌توان آن را به صورت متصله درآورد.

پس اگر هردو منفصله را به صورت متصله درآوریم،قیاس از دو متصله تشکیل مى‌شود،و نتیجۀ آن نیز به صورت متصله خواهد بود.*

 


* جهت مطالعه بیشتر ر ک به منطق مظفر ، ترجمه علی شیروانی، ج2 ، ص 115-101

 

منابع :

شرح منطق مظفر - علی محمدی خراسانی - ج2

منطق مظفر - ترجمه علی شیروانی - ج2

 

تلخیص: نگین افتخاری

۰ نظر ۲۰ آذر ۹۵ ، ۱۲:۱۵
مدیریت حوزه
پنجشنبه, ۱۸ آذر ۱۳۹۵، ۰۸:۵۲ ق.ظ

منطق- درس سی و هشتم

اشکال چهارگانه قیاس- بخش سوم

 

ضربهاى شکل سوم

با توجه به دو شرط یادشده در درس قبل، تنها شش ضرب از شانزده ضرب این شکل،منتج مى‌باشد؛ زیرا با شرط نخست (موجبه بودن صغرای) مانند شکل اول، هشت ضرب از درجۀ اعتبار ساقط مى‌شود و شرط دوم (اینکه یکی از دو مقدمه کلیه باشند) نیز دو ضرب را از درجه اعتبارساقط مى‌کند. بنابراین، تنها شش ضرب باقى مى‌ماند،که نتایج همۀ این ضربها،به صورت قضیۀ جزئیه است.

ضرب اول : از دو موجبۀ کلیه تشکیل مى‌شود و موجبۀ جزئیه نتیجه مى‌دهد.

مثال: هر طلایى فلز است و هر طلایى گران‌قیمت است.

:.بعض فلز گران‌قیمت است.

 

ضرب دوم : از موجبۀ کلیه و سالبۀ کلیه تشکیل مى‌شود و سالبۀ جزئیه نتیجه مى‌دهد.

مثال:هر طلایى فلز است و هیچ طلایى نقره نیست.

:.بعض فلز نقره نیست.

 

ضرب سوم : از موجبۀ جزئیه و موجبۀ کلیه تشکیل مى‌شود و موجبۀ جزئیه نتیجه مى‌دهد.

مثال:بعض پرنده سفید است و هر پرنده حیوان است.

:.بعض سفید،حیوان است.

 

ضرب چهارم : از موجبۀ کلیه و موجبۀ جزئیه تشکیل مى‌شود و موجبۀ جزئیه نتیجه مى‌دهد.

مثال:هر پرنده حیوان است و بعض پرنده سفید است.

:.بعض حیوان،سفید است.

 

ضرب پنجم : از موجبۀ کلیه و سالبۀ جزئیه تشکیل مى‌شود و سالبۀ جزئیه نتیجه مى‌دهد.

مثال:هر حیوانى حساس است و بعض حیوان انسان نیست.

:.بعض حساس انسان نیست.

 

ضرب ششم : از موجبۀ جزئیه و سالبۀ کلیه تشکیل مى‌شود،و سالبۀ جزئیه نتیجه مى‌دهد.

مثال:بعض طلا فلز است و هیچ طلایى آهن نیست.

:.بعض فلز آهن نیست.

 

شکل چهارم 

در شکل چهارم،حدّ وسط در صغرى،موضوع و در کبرى، محمول واقع مى‌شود.

شکل چهارم دقیقا به عکس شکل اول قیاس است که در آن‌جا اوسط در صغرى، محمول و در کبرى، موضوع بود.

در این شکل جایگاه اصغر و اکبر در نتیجه، با جایگاه آنها در دو مقدمه اختلاف دارد و به همین دلیل، این شکل از همۀ شکلهاى دیگر از مقتضاى طبع دورتر است و منتج بودن آن براى ذهن غیرواضح است و ازاین‌رو، برخى از منطق‌دانان این شکل را در نوشته‌هاى خود ذکر نکرده اند و به سه شکل دیگر اکتفا نموده اند.

 

شروط شکل چهارم

این شکل در صورتى منتج است که شرطهاى سه‌گانۀ عمومى،که در همۀ شکلها معتبر است و در بحث«قواعد عمومى»از آن یاد شد،در آن رعایت شده باشد و آن اینکه:

از دو سالبه و یا دو جزئیه تشکیل نشده باشد و به این صورت نباشد که صغراى آن سالبه و کبراى آن جزئیه باشد. علاوه بر این سه شرط، دو شرط دیگر، که اختصاص به این شکل دارد،در آن معتبر است:

1 - اینکه هیچ‌یک از مقدمات آن سالبۀ جزئیه نباشد.

2 - هرگاه دو مقدمۀ آن موجبه است صغرى،کلیه باشد.

 

بنابراین،اگر صغرى موجبه جزئیه بود، نباید کبرى موجبه باشد، بلکه حتما باید سالبۀ کلیه باشد.

 

ضربهاى شکل چهارم

با توجه به شرطهاى پنجگانه،تنها پنج ضرب از ضربهاى شکل چهارم منتج مى‌باشد.

زیرا شرط اول چهار ضرب را (که حاصل‌ضرب دو سالبه در دو سالبه است) از درجۀ اعتبار مى‌اندازد.

شرط دوم، سه ضرب را ساقط مى‌کند (یکى آنجا که صغرى و کبرى هردو موجبۀ جزئیه است ، دوم آنجا که صغرى موجبۀ جزئیه و کبرى سالبۀ جزئیه است، سوم آنجا که صغرى،سالبۀ جزئیه و کبرى،موجبۀ جزئیه است).

 شرط سوم، یک ضرب را ساقط مى‌کند و آن ضربى است که صغرى در آن سالبۀ کلیه و کبرى موجبۀ جزئیه است.

شرط چهارم، دو ضرب را ساقط مى‌کند (آنجا که صغرى یا کبرى سالبۀ جزئیه،و مقدمۀ دیگر موجبۀ کلیه است).

شرط پنجم، یک ضرب را ساقط مى‌کند  و آن ضربى است که صغراى آن، موجبۀ جزئیه و کبراى آن، موجبۀ کلیه است.

 

ضرب اول : از دو موجبۀ کلیه تشکیل مى‌شود و موجبۀ جزئیه نتیجه مى‌دهد.

مثال:هر انسانى حیوان است و هر ناطقى انسان است.

:.بعض حیوان ناطق است.

 

 ضرب دوم : از موجبۀ کلیه و موجبۀ جزئیه تشکیل مى‌شود و موجبۀ جزئیه نتیجه مى‌دهد.

مثال:هر انسانى حیوان است. بعض پستاندار انسان است.

:.بعض حیوان پستاندار است.

 

ضرب سوم: از سالبۀ کلیه و موجبۀ کلیه تشکیل مى‌شود و سالبۀ کلیه نتیجه مى‌دهد.

مثال:هیچ ممکنى همیشگى نیست و هرچه محلّ حوادث است،ممکن است.

:.هیچ موجود همیشگى‌اى محل حوادث نیست.

 

ضرب چهارم : از یک موجبۀ کلیه و یک سالبۀ کلیه تشکیل مى‌شود و سالبۀ جزئیه نتیجه مى‌دهد.

مثال:هر شىء روانى تبخیر مى‌شود و هیچ آهنى روان نیست.

:.بعض اشیایى که تبخیر مى‌شود، آهن نیست.

 

ضرب پنجم : از موجبۀ جزئیه و سالبۀ کلیه تشکیل مى‌شود و سالبۀ جزئیه نتیجه مى‌دهد.

مثال:بعض اشیاء روان تبخیر مى‌شود و هیچ آهنى روان نیست.

:.بعض اشیاء تبخیرشونده،آهن نیست.

 


منابع :

شرح منطق مظفر - علی محمدی خراسانی - ج2

منطق مظفر - ترجمه علی شیروانی - ج2

 

تلخیص:فائزه موسوی

۰ نظر ۱۸ آذر ۹۵ ، ۰۸:۵۲
مدیریت حوزه
سه شنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۵، ۰۸:۰۰ ق.ظ

منطق- درس سی و هفتم

اشکال چهارگانه قیاس- بخش دوم

 

شکل دوّم

 در شکل دوم حدّ وسط در هردو مقدمه (صغری و کبری)، محمول است.

بنابراین،در قیاس شکل دوم اصغر هم در صغری و هم در نتیجه، موضوع واقع مى‌شود . اما جایگاه اکبر یکسان نیست بلکه در کبری موضوع است و در نتیجه محمول مى‌باشد و چون این شکل از مقتضاى طبع دور است، منتج بودن آن بدیهى و بیّن نیست و باید با دلیل، قیاس بودن آن را اثبات نمود. ولى از آنجا که جایگاه اصغر در نتیجه و صغری یکسان است و در هردو (مانند شکل اول) موضوع مى‌باشد، از دیگر شکلهاى باقى مانده به مقتضاى طبع نزدیک‌تر است چراکه موضوع به ذهن نزدیک‌تر است.

مانند:«هر انسان حیوان است»،و «هیچ جمادی حیوان نیست»،نتیجه: «هیچ انسانی جماد نیست».

 

شروط شکل دوم

شکل دوم نیز دو شرط دارد:

1- اختلاف دو مقدمه در کیف

یعنى یکى از دو مقدمه موجبه و دیگرى سالبه باشد پس اگر صغرای موجبه بود حتما باید کبرای، سالبۀ کلیه» باشد و اگر صغرای، سالبه بود حتما باید کبرای، موجبۀ کلیه باشد. پس اگر هر دو موجبه بودند یا هردو سالبه بودند قیاس شکل ثانى منتج نیست.

 

2- کلى بودن کبری

علاوه بر اختلاف دو مقدمه در کیف، باید کبری شکل ثانى کلیت هم داشته باشد تا قیاس منتج گردد و گرنه منتج نیست.

زیرا اگر با وجود اختلاف در کیف،کبرای جزئیه باشد، مشخص نمى‌شود که آیا اصغر و اکبر با یکدیگر تلاقى دارند،یا تنافى دارند. چرا که کبراى جزئیه با صغراى کلیه، هرگاه یکى موجبه و دیگرى سالبه باشد، بیش از این نمى‌گوید که میان اصغر و دسته‌اى از افراد اکبر که در کبرى ذکر شده،تنافى وجود دارد، و دیگر دلالتى بر آن ندارد که اصغر با افراد دیگر اکبر که در کبرى ذکر نشده، تنافى دارد، یا تلاقى. و ازاین‌رو اختلاف در نتیجه به‌وجود مى‌آید. 

 

ضربهاى شکل دوم

با توجه به دو شرط ذکر شده در قیاس شکل دوم تنها چهار ضرب از ضربهاى شانزده گانه آن منتج مى‌باشد که این چهار ضرب از این قرار است:

ضرب اول : از موجبۀ کلیه و سالبۀ کلیه تشکیل مى‌شود و سالبۀ کلیه نتیجه مى‌دهد.

مثال‌: هر انسانی‌ ناطق‌ است‌ و هیچ‌ اسبی‌ ناطق‌ نیست‌، پس‌ هیچ‌ انسانی‌ اسب‌ نیست‌.

 

ضرب دوم: از سالبۀ کلیه و موجبۀ کلیه تشکیل مى‌شود،و سالبۀ کلیه نتیجه مى‌دهد.

مثال‌: هیچ‌ اسبی‌ ناطق‌ نیست‌ و هر انسانی‌ ناطق‌ است‌، پس‌ هیچ‌ اسبی‌ انسان‌ نیست‌.

 

ضرب سوم:از یک موجبۀ جزئیه و یک سالبۀ کلیه تشکیل مى‌شود و سالبۀ جزئیه نتیجه مى‌دهد.

 مثال‌: بعضی‌ از حیوانها ناطقند و هیچ‌ اسبی‌ ناطق‌ نیست‌، پس‌ بعضی‌ از حیوانها اسب‌ نیستند.

 

ضرب چهارم:از سالبۀ جزئیه و موجبۀ کلیه تشکیل مى‌شود و سالبۀ جزئیه نتیجه مى‌دهد.

مثال‌: بعضی‌ از حیوانها ناطق‌ نیستند و هر انسانی‌ ناطق‌ است‌، پس‌ بعضی‌ از حیوانها انسان‌ نیستند.

 

شکل سوّم

درشکل سوم حدّ وسط در هردو مقدمه موضوع است.

در این صورت اکبر و اصغر محمول می باشند. مانند:«هر انسانی حیوان است»، و «هر انسانی ناطق است» نتیجه: «بعضی از حیوانات ناطق هستند».

 برخلاف شکل دوم ، در این شکل،اکبر، هم در کبرى و هم در نتیجه،محمول است؛ اما موقعیت اصغر مختلف بوده، در صغرى،محمول و در نتیجه،موضوع است . و به همین سبب، این شکل از مقتضاى طبع دور است و از شکل دوم نیز دورتر بوده ؛ زیرا در اینجا اختلاف در موضوعِ نتیجه است،که به ذهن نزدیک‌تر مى‌باشد؛حال آنکه در شکل دوم،اختلاف در محمولِ نتیجه بود و چون جایگاه اکبر در این شکل، همچون شکل اول،در کبرى و نتیجه یکى است؛ این شکل از شکل چهارم به طبع نزدیک‌تر است.

 

شروط شکل سوم

این شکل نیز دو شرط دارد:

1 - موجبه بودن صغری

اگر صغرى موجبه نباشد حتما سالبه خواهد بود و اگر صغرى سالبه بود(جزئیه یا کلیه)، کبرى از دو حال خارج نیست: یا موجبۀ کلیه است؛ و یا سالبۀ کلیه است که هرکدام که باشد وضع اکبر با اصغر براى ما روشن نمى‌شود که آیا آن دو متلاقیان هستند و یک قضیۀ موجبه از آن‌ها تشکیل مى‌شود؟ یا متباینان هستند و یک قضیۀ سالبه از آن‌ها تشکیل مى‌شود، بر این اساس،قیاس منتج نیست.

 

2- باید یکى از دو مقدمه،کلیه باشد

قاعدۀ سوم از قواعد عامّه قیاس اقترانى این بود که یکى از دو مقدمه باید کلیت داشته باشند و اگر هردو جزئیه بودند منتج نیست، سرّ مطلب هم این بود که اگر هردو جزئیه باشند ما نمى‌دانیم که آیا آن بعض اوسطى که موضوع اکبر واقع شده، همان بعض اوسطى است که موضوع اصغر واقع شده یا غیر آن و حصۀ دیگرى از آن است؟

لذا در حقیقت، اوسط، بطور لفظی تکرار شده ولى از نظرمعنا تکرار نشده و بدون تکرار اوسط هم قیاس منتج نیست؛ امّا این‌که در شکل اوّل و دوّم به‌طور مشخص گفتیم باید کبرى کلیت داشته باشد، ولى در شکل ثالث تعیین نکرده و مى‌گوییم یکى از دو مقدمه باید کلیت داشته باشند، براى این است که در این‌جا تعیین کردن اینکه کدام یک کلیت داشته باشد نقشى ندارد و فقط کافى است که یکى از دو مقدمۀ کلیّت داشته باشند.


منابع :

شرح منطق مظفر - علی محمدی خراسانی - ج2

منطق مظفر - ترجمه علی شیروانی - ج2

تلخیص:فائزه موسوی

۰ نظر ۱۶ آذر ۹۵ ، ۰۸:۰۰
مدیریت حوزه
يكشنبه, ۱۴ آذر ۱۳۹۵، ۰۷:۴۷ ق.ظ

منطق- درس سی و ششم

اشکال چهارگانه قیاس- بخش اول

 

شکل در اصطلاح منطق‌دانان عبارت است از«القیاس الاقترانىّ باعتبار کیفیة وضع الاوسط من الطرفین»

 "قیاس اقترانى به لحاظ موقعیت حدّ وسط نسبت به طرفین خود".

 

در هر قیاس اقترانى لزوما سه حدّ وجود دارد: وسط، اصغر و اکبر.

موقعیت حدّ وسط نسبت به اصغر و اکبر در دو مقدمۀ قیاس، چهار صورت زیر را بوجود می آورد به این ترتیب که در قیاس حملى:

 

1 – گاهی حد وسط در صغری محمول و در کبری، موضوع واقع شود.

2 -  گاهی حد وسط در هردو مقدمه محمول واقع ‌شود.

3- گاهی حد وسط در هردو مقدمه، موضوع باشد.

4 - گاهى حد وسط در صغری،موضوع و در کبری،محمول واقع ‌شود.

به هریک از صورتهای بالا یک «شکل» مى‌ گویند . که این اشکال اربعه هم در قیاس اقترانى حملى و هم در اقترانى شرطى وجود دارد.

ابتدا هریک از شکلهاى چهارگانه در قیاس اقترانى حملى را مورد بررسى قرار مى‌دهیم:

 

شکل اول

در شکل اول حدّ وسط در صغری،محمول و در کبری، موضوع قرار مى‌گیرد.

نامگذارى‌ این اشکال براساس ارزش‌هاى هر شکل است؛ یعنى شکل اوّل را به این دلیل اوّل می گویند چون از همۀ اشکال دیگر مهمتر است و بدیهى الانتاج است به طوری که موقعیت اصغر در نتیجه عین موقعیت آن در صغری است و جایگاه اکبر در نتیجه نیز همان جایگاهى است که در کبری دارد. لذا این شکل بر مقتضاى طبع است. بر خلاف اشکال دیگر نیازی به دلیل و حجت ندارد به محض تشکیل صحیح و با شرایط مقدمات آن، نتیجه حتمى است و خودبخود در کنار آن مقدّمات قرار مى‌گیرد.  

 

شروط شکل اول

این شکل دو شرط دارد:

1- موجبه بودن صغری

شرط اوّل از شروط انتاج شکل اوّل، آن است که صغراى آن موجبه باشد تا بتوانیم حکمى را که در کبری،براى اوسط ثابت شده (چه حکم ایجابى و یا سلبى) از کبرای تعدى کرده و آن حکم را توسط اوسط براى اصغر هم در صغری ثابت کنیم تا یک نتیجۀ سلبى یا ایجابى حاصل شود. بنابراین اگر صغری سالبه باشد (کلیه یا جزئیه) شکل اوّل منتج نخواهد بود، زیرا معلوم نمى‌شود حکمى که در کبری بر حدّ وسط واقع شده، در بیرون از حدّ وسط با اصغر تلاقى مى‌کند، یا نمى‌کند.

 

مثلا وقتى مى‌گوییم:

هیچ سنگى گیاه نیست (سالبه) و هر گیاهى رشدکننده است.

نمى‌توان این موجبه را نتیجه گرفت که:«هر سنگى رشدکننده است».

اما اگر صغری موجبه باشد،حکمى که در کبری بر حد وسط واقع مى‌شود، قطعا موضوعى را که در صغری حدّ وسط بر آن واقع مى‌شود، نیز شامل مى‌گردد و بر آن منطبق مى‌شود.

 

2- کلى بودن کبری

شرط دوّم از شروط اختصاصى انتاج شکل اوّل این است که علاوه بر موجبه بودن صغری،باید کبراى قیاس شکل اوّل هم کلیت داشته باشد. یعنى یا موجبۀ کلیه باشد و یا سالبۀ کلیه، بنابراین اگر کبری، قضیۀ جزئیه بود (موجبه یا سالبه)، قیاس، منتج نخواهد بود. زیرا اگر کبری جزئیه باشد،ممکن است آن دسته از افراد اوسط که حکم اکبر بر آنها بار شده، غیر از آن افرادى باشد که بر اصغر بار مى‌شود و از این‌رو، نمى‌توان به‌واسطۀ حد وسط،حکم را از اکبر به اصغر سرایت داد این شرط در حقیقت، به «قاعدۀ نخست» برمى‌گردد، (که عبارت بود از لزوم تکرار حدّ وسط)؛ چراکه در واقع حدّ وسط در فرض یادشده، تکرار نشده است.

 

مثلا وقتى مى‌گوییم:

هر آبى روان است و بعضى از اشیاء روان با آتش شعله‌ور مى‌شود. نتیجه نمى‌دهد که «بعضى از آبها با آتش شعله‌ور مى‌شود».

 

ضربهاى شکل اول

هریک از مقدمات قیاس، فى نفسه و با قطع‌نظر از شروط معتبر در قیاس، مى‌تواند یکى از قضایاى محصورۀ چهارگانه یعنى موجبه کلیه، موجبۀ جزئیه، سالبۀ کلیه و سالبۀ جزئیه باشد. حال اگر صورتهاى چهارگانۀ صغری را در کنار صورتهاى چهارگانۀ کبری قرار دهیم، شانزده صورت براى قیاس اقترانى بدست خواهد آمد،که از ضرب کردن چهار در چهار حاصل مى‌شود.

البته باید متذکر شویم که این مطلب در مورد همۀ شکلهاى چهارگانۀ قیاس صادق می باشد. با این تفاوت که از این  ضروب شانزده‌گانه، برخى منتج است،که به آنها«قیاس» می گوییم و برخى غیرمنتج مى‌باشد، که عقیم یا نازا می نامیم.

با توجه به دو شرطى که از جهت کمیت و کیفیت براى شکل اول بیان شد، تنها چهار ضرب آن منتج است و دیگر ضربها همگى عقیم مى‌باشد. زیرا شرط اول (که موجبه بودن صغری بود) ،هشت ضرب را از اعتبار ساقط مى‌کند (که حاصل ضرب دو سالبۀ صغری در چهار نوع از کبری است) و شرط دوم (که کلی بودن کبری بود) نیز چهار ضرب را از اعتبار مى‌اندازد (که حاصل ضرب دو جزئیه از کبری در دو موجبه از صغری است) بنابراین،تنها چهار ضرب باقى مى‌ماند.

 

منتج بودن تمام این ضربهاى چهارگانه،بیّن و روشن است و هریک از آنها یکى از محصورات چهارگانه را نتیجه مى‌دهد. بنابراین،همۀ محصورات از ضربهاى مختلف این شکل (اول) بیرون مى‌آید به همین دلیل، این شکل را «کامل» و «فاضل» نامیده‌اند.

 

منطق‌دانان ضربهاى این شکل را برحسب ترتیب محصورات در نتیجه‌هاى آن ضروب،تنظیم کرده‌اند بدین‌گونه که:

ضرب اول : هر دو مقدمه‌ موجبه کلیه‌ باشند که‌ نتیجه آن‌ نیز موجبه کلیه‌ خواهد بود.

مثال‌: هر انسانی‌ حیوان‌ است‌ و هر حیوانی‌ حساس‌، پس‌ هر انسانی‌ حساس‌ است‌.

 

ضرب دوم : هر دو مقدمه‌ کلی‌ باشند، اما صغری موجبه‌، و کبری سالبه‌ باشد که نتیجه این‌ ضرب‌ سالبه کلیه‌ خواهد بود.

مثال‌: هر انسانی‌ حیوان‌ است‌ و هیچ‌ حیوانی‌ سنگ نیست‌، پس‌ هیچ‌ انسانی‌ سنگ‌ نیست‌.

 

ضرب سوم : هر دو مقدمه‌ موجبه‌ باشند، ولی‌ صغری جزئی‌، و کبری کلی‌ باشد که‌ نتیجه آن‌ موجبه جزئیه‌ خواهد بود.

مثال‌: برخی‌ حیوانها انسانند و هر انسانی‌ ناطق‌ است‌، پس‌ برخی‌ حیوانها ناطقند.

 

ضرب چهارم : صغری موجبه جزئیه‌ و کبری سالبه کلیه‌ باشد که‌ نتیجه آن‌ سالبه جزئیه‌ خواهد بود.

مثال‌: برخی‌ حیوانها انسانند و هیچ‌ انسانی‌ اسب‌ نیست‌، پس‌ برخی‌ حیوانها اسب‌ نیستند.

 

پس ملاحظه کردید که ضرب اول، موجبۀ کلیه را نتیجه مى‌دهد؛ ضرب دوم، سالبۀ کلیه را نتیجه مى‌دهد؛  ضرب سوم موجبۀ جزئیه را نتیجه مى‌دهد و ضرب چهارم نیز سالبۀ جزئیه را نتیجه مى‌دهد.*


*برای توضیح بیشتر و درک بهترمطالب این قسمت، لطفا به شرح مظفر ج 2 صفحه 51 رجوع نمایید.

 

منابع :

شرح منطق مظفر - علی محمدی خراسانی - ج2

منطق مظفر - ترجمه علی شیروانی - ج2

تحریر منطق - علی شیروانی

 

تلخیص:فائزه موسوی

۰ نظر ۱۴ آذر ۹۵ ، ۰۷:۴۷
مدیریت حوزه
پنجشنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۵، ۰۷:۴۶ ق.ظ

منطق- درس سی و پنجم

قواعد عمومى قیاس اقترانى

قیاس اقترانى،خواه حملى باشد و خواه شرطى،داراى یک‌سرى قواعد عمومى و اساسى است که باید در آن رعایت شود تا آن قیاس،نتیجه‌بخش باشد.

این قواعد به شرح زیر است: 

 

قاعده اول: تکرار حدّ وسط

یعنى باید حدّ وسط خودش در صغرى و کبرى،بدون تفاوت،ذکر شده باشد؛ و در غیر این صورت،نمى‌توان آن را حدّ اوسط متکرر به‌شمار آورد و دیگر ارتباطى میان طرفین،آن برقرار نخواهد بود، و این یک امر بدیهى است.

مثلا در فارسى مى‌گوییم:

«دیوار موش دارد»صغرى

و«هر موشى گوش دارد»کبرى

«پس دیوار گوش دارد»نتیجه

این نتیجه قطعا کذب و مخالف وجدان است، زیرا بالوجدان دیوار گوش ندارد. باید دید اشکال این استدلال کجا است؟

اشکال،در عدم تکرار اوسط است.محمول در صغرى، «موش داشتنِ دیوار»است (دارای موش است)؛درحالى‌که موضوع در کبرى تنها«موش» بطور مطلق است.

 

قاعده دوم: موجبه بودن یکى از دو مقدمه

براساس این شرط، قیاس اقترانى هنگامى منتج است که حداقل یکى از دو مقدمۀ آن (صغرى یا کبرى)،قضیۀ موجبه و داراى نسبت ایجابى باشد.

پس از دو قضیۀ موجبه و یا از یک موجبه و یک سالبه،قیاس منتج است، امّا هرگاه دو مقدمه سالبه باشند، قیاس نتیجه‌بخش نخواهد بود؛زیرا در دو سالبه،حدّ اوسط نمى‌تواند ما را در ایجاد ارتباط میان اصغر و اکبر یارى دهد.

مثلا وقتى مى‌گوییم:«هیچ انسانى اسب نیست و هیچ اسبى ناطق نیست.»نمى‌توان این قضیۀ سالبه را نتیجه گرفت که:«هیچ انسانى ناطق نیست».

 

قاعده سوم: کلى بودن یکى از دو مقدمه

یعنى قیاس اقترانى هنگامى منتج است که یا هردو مقدمۀ آن(صغرى و کبرى) قضیۀ کلیه باشند (موجبتان کلیتان یا موجبه کلیه و سالبۀ کلیه) و یا حداقل یکى از دو مقدمۀ آن کلیت (موجبه یا سالبۀ کلیه) داشته باشد تا قیاس منتج شود. بنابراین اگر هردو مقدمۀ قیاس، قضیۀ جزئیه بود منتج نخواهد بود. زیرا در اینجا نیز حدّ وسط ما را در ایجاد پیوند میان اصغر و اکبر یارى نمى‌دهد.

 

مثلا وقتی می گوییم «بعض انسان حیوان است و بعض حیوان اسب است».

از این‌دو مقدمه نمى‌توان این قضیۀ موجبه را که«بعض انسان اسب است»نتیجه گرفت.

همچنین اگر به‌جاى مقدمۀ دوم بگوییم:«بعض حیوان ناطق است» نمى‌توان این قضیۀ سالبه را که «بعض انسان ناطق نیست» نتیجه گرفت. 

 

قاعده چهارم: نتیجه، همواره تابع اخسّ مقدمتین است

اخسّ به معنای پست تر است.

یعنى هرگاه یک مقدمه، موجبه و دیگرى سالبه باشد، نتیجه نیز سالبه خواهد بود؛زیرا سلب،پست‌تر از ایجاب است. چون ایجاب، امر وجودى است و سلب امر عدمى است و وجود اشرف است بر عدم.

و هرگاه یکى از دو مقدمه، جزئیه باشد، نتیجه نیز جزئیه خواهد بود؛ چراکه جزئیه پست‌تر از کلیه است. زیرا کلیت هم اضبط است و هم در علوم، انفع است. لذا کلیت اشرف است بر جزئیت.

 

وجه اعتبار این قاعده روشن است. زیرا نتیجه، فرع بر مقدمتین است؛ و از این رو امکان ندارد بر آن‌دو افزون گردد، و قوى‌تر از آن‌دو شود.

مثال:

«بعضی حیوان ها انسانند و هر انسانی ناطق است». پس: «بعضی از حیوانها ناطقند». 

در اینجا نتیجه، موجبه جزئیه شده است. (صغری، موجبه جزئیه و کبری موجبه کلیه است).

 

قاعده پنجم: قیاسى که صغراى آن سالبه و کبراى آن جزئیه است، نتیجه‌بخش نیست

و البته فرض آن است که صغرى،یک قضیۀ کلیه است؛چراکه در غیر این صورت،شرط سوم رعایت نشده است.همچنین فرض آن است که کبرى موجبه مى‌باشد،و اگر نباشد،شرط دوم رعایت نشده است.

 

هرگاه قیاس از صغرایى که سالبۀ کلیه است،و کبرایى که موجبۀ جزئیه است تشکیل گردد،معلوم نمى‌شود که آیا حدّ اصغر و حدّ اکبر بیرون از وسط باهم تلاقى دارند،یا ندارند؟زیرا سالبۀ کلیه بیانگر تباین طرفین خود مى‌باشد،که در اینجا همان اصغر و وسط است.و موجبۀ جزئیه حاکى از تلاقى فى الجملۀ دو طرف خود است، که در اینجا همان اکبر و وسط است.و لذا امکان دارد اکبر،بیرون از دایرۀ حدّ وسط،با اصغر مباین باشد،همانگونه که با حدّ وسط مباین است؛و امکان دارد با آن تلاقى داشته باشد.

 

مثلا وقتى مى‌گوییم:

«هیچ کلاغى انسان نیست.و بعض انسان سیاه است.»

نمى‌توان این سالبه را که«بعض کلاغ سیاه نیست»نتیجه گرفت.و اگر به‌جاى مقدمۀ دوم بگوییم:«بعض انسان سفید است»نمى‌توان این موجبه را که«بعض کلاغ سفید است»نتیجه گرفت. 


منابع

شرح منطق مظفر - علی محمدی خراسانی - ج2

منطق مظفر - ترجمه علی شیروانی - ج2

 

تلخیص: نگین افتخاری

۰ نظر ۱۱ آذر ۹۵ ، ۰۷:۴۶
مدیریت حوزه
سه شنبه, ۹ آذر ۱۳۹۵، ۰۸:۴۹ ق.ظ

منطق- درس سی و چهارم

اقسام قیاس

به‌طور کلى این بحث در باب قیاس از دو جنبه قابل بحث است:

الف) از جهت«ماده»؛ به‌خاطر آنکه مادۀ قیاس،با قطع‌نظر از صورت آن، مختلف و متنوع است.

یا مقدّمات قیاس،از قضایاى یقینیات است که براى آدمى جزم صددرصد و مطابق واقع مى‌آورند که به آن قیاس«برهانى»مى‌گوییم،یقینیات خود شامل شش قسم هستند:

اوّلیات،مشاهدات،حدسیّات،فطریات،متواترات و تجربیات(که بعدا در باب ششم خواهد آمد)؛

یا مقدّمات قیاس از قضایاى غیر یقین آور، مانند مظنونات، مشهورات ،وهمیات، مسلمات، مقبولات، مشبهات و مخیلات هستند. 

 بحث در مادۀ قیاس«صناعات خمس»نامیده مى‌شود،که باب ششم کتاب منطق علامه مظفر، به آن اختصاص داده‌ شده است. قیاس با نظر به نوع مادۀ آن به پنج دسته تقسیم مى‌شود: 1.قیاس برهانى 2.قیاس جدلى 3.قیاس خطابى 4.قیاس شعرى 5.قیاس مغالطه‌اى.

 

ب) از جهت صورت یا هیأت؛ به خاطر آنکه صورت قیاس نیز با قطع‌نظر از مادۀ آن، مختلف و گوناگون است. و مطالب این باب به همین موضوع اختصاص دارد. قیاس به لحاظ صورت و هیأت تألیف آن به دو دستۀ اقترانى و استثنایى تقسیم مى‌شود،که در یکى در ضمن مقدمات به نتیجه یا نقیض آن تصریح مى‌شود، و در دیگرى تصریح نمى‌شود. 

 

قیاس استثنایی و اقترانی  

قیاس از حیث هیأت،به دو نوع اساسى تقسیم مى‌شود: استثنایى و اقترانى.

1-قیاس استثنایی: اگر نتیجه یا نقیضِ نتیجه با همان هیأت،شکل،صورت و فعلیتى که دارد(که اجزاء آن در کنار یکدیگر با ترتیب خاصى چیده شده و یک قضیه را تشکیل مى‌دهند) در مقدمات قیاس بیاید و بدان تصریح شود، قیاس استثنایی است (چون در آن استثنا وجود دارد)؛

مانند:

1- اگر محمد عالم باشد،باید به وى احترام گذاشت.

2- اما محمد عالم است.

3- .: باید به محمد احترام گذاشت. 

که در این مثال، خودِ نتیجه در مقدمات تصریح شده است.

 

و مانند:

1- اگر سعید عادل باشد،خدا را معصیت نمى‌کند.

2- اما او خدا را معصیت کرده است.

3- .: سعید عادل نیست. 

که در این مثال، نقیضِ نتیجه در مقدمات تصریح شده است.

 

2-قیاس اقترانی: و چنانچه نتیجه، در مقدمات تصریح نشود قیاس اقترانی است. 

 

قیاس اقترانى،در یک تقسیم بر دو قسم است:

1-2 اقترانى حملى: قیاسى که از دو یا چند قضیۀ حملیۀ محضه،تشکیل شده باشد

مانند:«العالم متغیر»،و «کل متغیر حادث»، «فالعالم حادث».

 

2-2 اقترانى شرطى: قیاسى که در آن،از قضیه یا قضایاى شرطى استفاده شده باشد و این خود پنج قسم دارد: 

1) هردو مقدّمۀ شرطیۀ متصله، 2) هر دو مقدمه شرطیه منفصله، 3) یکی از دو مقدمه شرطیه متصله و دیگری شرطیه منفصله، 4)یک مقدمه حملیه و دیگری شرطیه متصله،  5) یک مقدمه حملیه و دیگری شرطیه منفصله

مانند:

1- هر انسانی حیوان است

2- اگر شیئی حیوان باشد، پس جسم است

3- .: انسان جسم است. 

که این مثال از قسم چهارم اقترانی شرطی است.

 

حدود قیاس اقترانى

مى‌دانیم که هر قیاس اقترانى(حملى یا شرطى)حدّاقل از دو مقدمه تشکیل یافته و مشتمل بر دو قضیه است،همچنین این دو مقدمۀ قیاس،باید شامل سه حدّ باشند که آن‌ها را حدود یا اجزاء ذاتى قیاس اقترانى مى‌گوییم و آن سه حدّ عبارتند از:

1-«حد اوسط»یا «وسط»: یعنى حدّى که در هر دو مقدمه تکرار مى‌شود و میان آن دو مشترک است، و علت«اوسط»نامیدن آن، این است که واسطۀ برقرارى نسبت میان دو حد دیگر است. این حد،«حجت» نیز نامیده مى‌شود؛ چراکه براى[اثبات] نسبت میان دو حدّ دیگر،به آن احتجاج مى‌شود.

وظیفۀ اصلى آن ایجاد رابطه و پیوند میان دو حدّ دیگر قیاس است.اگر حدّ مشترک نباشد هیچ ارتباطى میان دو حدّ دیگر ایجاد نمى‌شود بلکه آن دو کاملا از یکدیگر بیگانه بوده و اساسا قضیه‌اى تشکیل نخواهد شد تا از آن قیاسى و نتیجه‌اى به دست آید.

 

2-«حدّ اصغر»؛ و آن حدى است که در نتیجه،موضوع واقع مى‌شود؛مى‌شود؛و مقدمه‌اى که مشتمل بر آن است،«صغرى»نامیده مى‌شود،خواه موضوع آن باشد و یا محمول آن.

 

3-«حدّ اکبر»؛و آن حدّى است که در نتیجه،محمول واقع مى‌شود؛و مقدمه‌اى که مشتمل بر آن است،«کبرى»نام دارد،خواه این حدّ در آن،محمول باشد و یا موضوع باشد.

نکته:به حدّ اصغر و اکبر،باهم، طرفینِ قیاس گفته مى‌شود.

مثال:

«شارب الخمر فاسق است» مقدمۀ اول

و«هر فاسقى شهادتش مردود است» مقدمۀ دوم

«پس شارب الخمر شهادتش مردود است» نتیجه 

 

در این مثال، «فاسق»،حد وسط و حدّ مشترک است که در هردو مقدمه تکرار شده و رابط میان طرفین است،«شارب الخمر»،حد اصغر است که در نتیجه موضوع واقع شده و مقدمه اوّل که مشتمل بر این کلمه است صغرى نام دارد و«ردّ شهادت»،حدّ اکبر است که در نتیجه، محمول واقع شده و مقدمۀ دوّم که مشتمل بر این کلمه است کبرى نامیده مى‌شود.


منابع

شرح منطق مظفر - علی محمدی خراسانی - ج2

منطق مظفر - ترجمه علی شیروانی - ج2

 

تلخیص: نگین افتخاری

۰ نظر ۰۹ آذر ۹۵ ، ۰۸:۴۹
مدیریت حوزه
يكشنبه, ۷ آذر ۱۳۹۵، ۰۶:۵۰ ق.ظ

منطق- درس سی و سوم

جزء دوم: تصدیقات 

باب پنجم: حجت و هیأت تألیف آن یا مباحث استدلال 

 

مقدمه

هدف نهایى و مقصود اصلى عالم منطق،«مباحث حجت»است؛ یعنى بحثهاى مربوط به معلوم تصدیقیى که براى رسیدن به شناخت مجهول تصدیقى به‌کار گرفته مى‌شود.

«حجت» نزد منطق‌دانان عبارت است از«ما یتألف من قضایا یتجه بها الى مطلوب یستحصل بها».

مجموعه‌اى از قضایا که توسط آن به قضیه‌اى که از آن بدست مى‌آید، روى آورده مى‌شود. و چون براى اثبات مطلوب به آن احتجاج مى‌شود، آن را«حجت»مى‌نامند؛ و از آنجا که بر مطلوب دلالت مى‌کند، به آن«دلیل»مى‌گویند، و تألیف کردن و فراهم نمودن آن براى دلالت بر مطلوب،«استدلال» نام دارد.

 

راههاى استدلال یا اقسام حجت 

راههاى علمى استدلال-غیر از راه استدلال مباشر و مستقیم که پیش از این بحث شد (نقیض،عکس و نقض) -بر سه دستۀ اصلى است:

 

1-قیاس:که در آن،ذهن با استفاده از اصول و قضایاى کلیى که درستى آن معلوم است،به مطلوب خود منتقل مى‌شود و راه اساسى و عمدۀ اندیشه همین است.[در قیاس،ذهن از کلى به جزیى سیر مى‌کند.]

 

2-تمثیل:که در آن،ذهن از حکم یک شىء به حکم شىء دیگر،به‌خاطر جهت مشترکى که میان آنها وجود دارد،منتقل مى‌شود.[و ذهن از جزیى به جزیى سیر مى‌کند.]

 

3-استقراء:که در آن،ذهن شمارى از جزئیات را بررسى کرده،و از آنها یک حکم عام استنباط مى‌کند.[و ذهن از جزیى به کلى سیر مى‌کند.]

 

1-قیاس

تعریف

 قیاس را چنین تعریف کرده‌اند: «قولٌ مؤلَف مِن قضایا،مَتى سُلِّمت لَزِمَ عنهُ لِذاتِهِ قولٌ آخَر»

گفتارى است تشکیل‌شده از چند قضیه؛که هرگاه پذیرفته شود، ذاتاً مستلزم گفتار دیگرى است.

مثال: «العالم متغیر»، و «کل متغیر حادث»، «فالعالم حادث»

 

حال جهت آشنایى بیشتر با تعریف قیاس،به نکاتى که در تعریف آمده توجه مى‌کنیم. مجموعاً پنج نکته در این تعریف حائز اهمیت است:

1. کلمۀ قول: قول در اصطلاح نحوى به معناى لفظ و یا خصوص لفظ بامعنى است و به فرموده شهید مطهرى:در اصطلاح منطقیون، هر لفظى که براى یک معنى وضع شده و مفید معنى باشد قول خوانده مى‌شود.

 

2. کلمه مؤلَف در جمله«مولف من قضایا»: تالیف،اخص از ترکیب است و هر تالیفى ترکیب است و لا عکس، زیرا تالیف از ماده الفت به معنى انس و سازگارى است بنابراین تالیف خصوص ترکیبى را گویند که میان اجزاى آن الفت و سازگارى باشد.

مثلا وقتى مى‌گوییم:«العالم متغیر»و «کل متغیر حادث»الفتى که بین این دو هست این‌که صغرى مقدم و کبرى مؤخر آمده و اگر برعکس بود،ترکیب بود ولى تالیف نبود. یا در هر قضیه‌اى موضوع و محمول ترکیب خاصى دارند و هرکدام در جایى قرار دارند که این‌ها را تالیفات گویند و اگر غیر از این بود ترکیب مى‌گفتیم نه تالیف.

 

3. کلمۀ«متى سُلِّمت»: از تسلیم است و اشاره به آن دارد که قیاس، مشروط به آن نیست که قضایایش بالفعل مورد قبول باشد؛ بلکه همین اندازه براى قیاس بودن آن کافى است که در فرض پذیرفتن و قبول قضایاى آن، مستلزم قضیۀ دیگرى باشد.

باشد،مانند ملازمه‌اى که میان یک قضیه و عکس و یا نقض آن وجود دارد؛که در صورتى که آن قضیه صادق باشد،قضایاى عکس و نقض آن نیز صادق خواهد بود.

 

4. کلمه«لَزِم عنه»:یعنى مقدمات و قضایاى مورد قبول و تسلیم به‌گونه‌اى باشند که نتیجه و رسیدن به معلوم تازه، لازم لا ینفک آن‌ها باشد و هرگز تخلف‌پذیر نباشد. با این قید دو نوع از انواع سه‌گانه حجت از تعریف خارج مى‌شود و آنها عبارتند از تمثیل و استقراء و علت خروجشان آن است که این دو حجت هم اگرچه از چند قضیه تالیف یافته‌اند ولى چنین نیست که به دنبال علم به این قضایا حتماً و جزماً علم به نتیجه و قول دیگر پیدا شود و تخلف‌بردار نباشد، بلکه تخلف‌پذیر هستند.

 

5. قید«لِذاتِه»،چنانکه در جاى خود خواهد آمد،قیاس مساوات را از تعریف بیرون مى‌کند؛ زیرا قیاس مساوات به‌واسطۀ ضمیمه شدن یک مقدمه بیرونى است که مستلزم یک قضیۀ دیگر است،نه ذاتاً.

 

اصطلاحات عمومى در قیاس

1- صورت قیاس

منظور از صورت قیاس همان هیئت و شکل خاصى است که هر قیاسى دارد و در حقیقت چینش خاصى است که میان اجزاى قیاس انجام مى‌گیرد که اگر این هیئت خاص نباشد قیاس منتج نیست.

 

2-مقدمه یا مواد قیاس

منظور از مواد یا مبادى و مقدمات قیاس عبارت است از دو یا چند قضیه‌اى که قیاس را تشکیل مى‌دهند که هر کدام از آنها خود از اجزایى تشکیل شده‌اند اگر یک یا هر دو مقدمه نباشند، البته قیاسى هم نخواهیم داشت.

 

3-مطلوب

و آن، قضیه‌اى است که از قیاس لازم مى‌آید. و آن هنگامى است که ذهن ما به آن توجه پیدا کرده ولى هنوز به صورت علم تصدیقى نیامده ؛و آن هنگامى است که ذهن ما به آن توجه پیدا کرده ولى هنوز علم تصدیقى نیامده و درصدد استدلال بر آن هستیم تا تبدیل به معلوم شود. در این مرحله که هنوز استدلال نشده نام آن، «مطلوب»است.

 

4-نتیجه

این اصطلاح بر همان مطلوب و قول آخر اطلاق مى‌شود منتهى پس از اینکه بر مطلوب استدلال نموده معلوم را تحصیل نمودیم در این مرحله جدید به آن «نتیجه» مى‌گوییم.

 

5-حدود قیاس

منظور اجزاء ذاتى و اصلى مقدمات قیاس است. یعنى اجزائى که داخل در ذاتِ مقدمه هستند و قوام هر مقدمه و قضیه‌اى به این اجزاء است و رکن قیاس هستند.

منظور از اجزاء ذاتى مقدمه، اجزائى است که پس از تجزیه و تحلیل، تفکیک اجزاء و برهم زدن قضیه باقى مى‌ماند. مثلا اگر یک قضیۀ حملیه را به صورت اجزاى جداگانه درآوریم، تنها موضوع و محمول باقى مى‌ماند و نه نسبت؛ چراکه نسبت، میان دو طرف واقع مى‌شود تا آنها را باهم مرتبط سازد. و ازاین‌رو، هرگاه طرفین آن از هم جدا شوند،معنایش آن است که نسبت میان آن‌دو از بین رفته است.

سور و جهت قضیه نیز از لواحق و امور وابسته به نسبت است و با رفتن نسبت، آنها نیز کنار مى‌روند. همچنین اگر قضیۀ شرطیه را تحلیل و تجزیه کنیم،جز مقدم و تالى باقى نخواهد ماند.

 


منابع

شرح منطق مظفر - علی محمدی خراسانی - ج2

منطق مظفر - ترجمه علی شیروانی - ج2

 

تلخیص: نگین افتخاری

۰ نظر ۰۷ آذر ۹۵ ، ۰۶:۵۰
مدیریت حوزه