حوزه علمیه کوچک ما

الامام ُ الرضا علیه السلام: رَحِمَ اللّهُ عَبدًا أحیاء أمرَنا . فَقُلتُ لَهُ : فَکَیفَ یُحیی أمرَکُم ؟ قالَ : یَتَعَلَّمُ عُلومَنا و یُعَلِّمُهَا النّاسَ ، فَإِنَّ النّاسَ لَو عَلِموا مَحاسِنَ کَلامِنا ، لاَتَّبَعونا

حوزه علمیه کوچک ما

الامام ُ الرضا علیه السلام: رَحِمَ اللّهُ عَبدًا أحیاء أمرَنا . فَقُلتُ لَهُ : فَکَیفَ یُحیی أمرَکُم ؟ قالَ : یَتَعَلَّمُ عُلومَنا و یُعَلِّمُهَا النّاسَ ، فَإِنَّ النّاسَ لَو عَلِموا مَحاسِنَ کَلامِنا ، لاَتَّبَعونا


۱ مطلب با موضوع «صرف و نحو :: خلاصه علم صرف» ثبت شده است

پنجشنبه, ۲ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۶:۱۱ ب.ظ

خلاصه علم صرف

بسم الله الرحمن الرحیم 

  

صرف مقدماتی 

 

علم صرف

حرکات، تنوین، ضوابط 

تقسیمات فعل و اسم
فعل ماضى (1)
فعل ماضى (2)

فعـل مضـارع

فعـل امـر

حالات فعل مضارع (1)

حالات فعل مضارع (2)

باب هاى ثلاثى مجرد و مزید
باب هاى ثلاثى مزید (1)

باب هاى ثلاثى مزید(2)
باب هاى ثلاثى مزید(3)
باب هاى ثلاثى مزید (4)

ابواب رباعى مجرد و مزید

معلوم و مجهول
صحیح و معتل
مضاعف

معتلات (1)
معتلات (2)
معتلات (3)

روش تجزیه فعل

اقسام اسم
ثلاثى، رباعى، خماسى

مشتقات (1)
مشتقات ( 2 )
مشتقات (3)

مذکر و مؤنث
متصرف و غیر متصرف
مصغّر و منسوب
معارف (1)
معارف (2)

روش تجزیه اسم

 

 

علم صرف

براى آموختن هر زبانى، نخست لازم است با قواعد آن زبان آشنا شویم. به این قواعد در زبان فارسى دستور زبان ، در زبان انگلیسى گرامر و در زبان عربى صرف و نحو گفته مى شود. 

علوم عربى
علوم عربى که به آن، علوم ادبى نیز گفته مى شود، منحصر در صرف و نحو نیست; بلکه 
چهارده علم مى باشند که عبارتند از: 
صرف، نحو، لغت، اشتقاق، کتابت، قرائت، تجوید،
معانى، بیان، بدیع، شعر، انشا، اَمثال و تاریخ ادبیات
از مهمترین این علوم، صرف ، نحو و لغت است که آشناىِ با آنها تا حدودى مى تواند بر 
زبان قرآن ـ که زبان عربى است ـ، مسلط شود و توانایى بهره بردارى از آیات، روایات، و زیارات و ... را خواهد داشت. 
این کتاب، شما را با علم صرف در حد مقدماتى، آشنا مى سازد. 
 
تعریف علم صرف
صرف، در لغت به معنى تغییر دادن و در اصطلاح، عبارت است از اینکه چگونه یک کلمه را به شکل هاى مختلف در آوریم تا معانى متعددى از آن به دست آید; مثلا کلمه نَصْر (یارى کردن) را چگونه به صورت نَصَرَ، یَنْصُرُ، اُنْصُرْ، نَاصِرٌ، مَنصورٌ و .... درآوریم تا معانىِ (یارى کرد، یارى مى کند، یارى کن، یارى کننده، یارى شده و ...) از آن به دست آید.

فایده علم صرف
همچنانکه در تعریف علم صرف گفته شد، برخى از کلمه ها از کلمات دیگر گرفته مى شوند. فایده مهم علم صرف این است که به وسیله آن مى توان کلمات را شناخت و براى معانى مورد نظر، کلمات مناسب ساخت; بنابراین، فایده علم صرف، آشنایى با چگونگى کلمه سازى و کلمه شناسى است. 

موضوع علم صرف
موضوع علم صرف، کلمه است; زیرا این علم، درباره ساختمان کلمه بحث مى کند و به همین لحاظ به آن، علمِ کلمه شناسى و کلمه سازى نیز مى توان گفت. 

کلمه و اقسام آن
کلمه بر سه قسم است: فعل، اسم و حرف. 

فعل
فعل، کلمه اى است که بر معناى مستقلى دلالت کند; در حالى که آن معنا، با یکى از زمان هاى سه گانه (گذشته، حال و آینده) همراه باشد; مانند: 
نَصَرَ (یارى کرد)، یَنْصُرُ (یارى مى کند)، اُنْصُرْ (یارى کن)
اسم
اسم، کلمه اى است که بر معناى مستقلى دلالت کند; در حالى که آن معنا، با یکى از زمان هاى سه گانه همراه نباشد; مانند: 
نَصْر (یارى کردن)، جِدار (دیوار) 
حرف
حرف، کلمه اى است که معناى مستقلى ندارد و براى ربط دادن کلمات به یکدیگر است; مانند فی در جمله: 
جَلَسْتُ فِی الْبَیْتِ (در خانه نشستم) 
* توجه
از میان اقسام کلمه، فقط اسم و فعل، صرف مى شوند، و شکل و صورت حرف همیشه ثابت است; به همین جهت، در علم صرف فقط از اسم و فعل بحث مى شود.

[بالا]



حرکات، تنوین، ضوابط 
الفباى زبان عربى
هر کلمه، از یک یا چند حرف به وجود مى آید که مجموع آنها را الفبا یا حروف هجاء مى نامند. الفباى عربى، همان الفباى فارسى است; بجز چهار حرف پ، چ، ژ، گ که آنها عبارتند از:
ا، ء، ب، ت، ث، ج، ح، خ، د، ذ، ر، ز، س، ش،
ص، ض، ط، ظ، ع، غ، ف، ق، ک، ل، م، ن، ه، و، ى

اسامى حروف الفبا
الف، همزه، باء، تاء، ثاء، جیم، حاء، خاء، دال، ذال، راء، زاء، سین، شین، صاد، ضاد، طاء، ظاء، عین، غین، فاء، قاف، کاف، لام، میم، نون، هاء، واو، یاء.
حرکت و سکون
در زبان عربى، وسیله تلفظ حروف، حرکت است، و در این زبان، سه حرکتِ فتحه ــَ ، کسره ــِ ، ضمه ــُ وجود دارد. 
حرف فتحه دار را مفتوح ، کسره دار را مکسور ، و ضمه دار را مضموم مى گویند; مانند: کُتِبَ. 

حرفى که حرکت نداشته باشد، ساکن نامیده مى شود و علامت آن سکون ــْ است; مانند: حرف ذْ و بْ در کلمه اِذْهَبْ . 

تنوین
تنوین، نون ساکنى در آخر بعضى از کلمات عربى است که خوانده مى شود; ولى نوشته نمى شود. این علامت، به صورت حرکت مکرّر نشان داده مى شود و بر سه قسم است:
* تنوینِ رفع ـٌ ، مانند: رَحْمَةٌ که خوانده مى شود رَحْمَتُنْ
* تنوینِ نصب ـً ، مانند: رَحْمَةً که خوانده مى شود رَحْمَتَنْ
* تنوینِ جر ـ ، مانند: رَحْمَة که خوانده مى شود رَحْمَتِنْ

ضوابط
افزون بر حرکات و تنوین هاى یاد شده، علامت هاى دیگرى نیز در نوشتن به کار مى روند که ضوابط نام دارند و عبارتند از: 
شدّ، مدّ، همزه قطع، همزه وصل
شدّ، علامت تکرار حرف است و به شکل دندانه سین ( ــّ ) روى حرف گذاشته مى شود; مانند:
أَوَّل، یُعَلِّمُ
مدّ، علامت تلفّظِ حرف به صورت کشیده است و به شکل ( ــ ) در بالاى حرف قرار مى گیرد; مانند:
سَا ءَ، سُوءُ، سِىءَ
همزه قطع، همزه اى است که همه جا ثابت است و تلفّظ مى شود، و علامت آن شش کوچک ( ء ) مى باشد; مانند:
أَکْرَمَ زَیدٌ سَعیداً، یَا زَیْدُ أَکْرِمْ سَعیداً

همزه وصل، همزه اى است که در ابتداى کلام، از نظر تلفظ ثابت مى ماند; ولى در میان کلام از بین مى رود و کلمه ماقبل خود را به مابعد وصل مى کند و علامت آن صاد کوچک ( صـ ) است; مانند:
اَلْحَمْدُلِلَّهِ، وَالْحَمْدُ لِلَّهِ

[بالا]


تقسیمات فعل و اسم
مقدمه
گفته شد که کلمه بر سه قسم است: اسم، فعل و حرف. 
از اقسام سه گانه کلمه، فقط اسم و فعل دچار تغییر مى شوند; به همین جهت در علم صرف، فقط از اسم و فعل بحث مى شود. 
پیش از آغاز مباحث تفصیلىِ فعل و اسم، مناسب است اشاره اى کلى و اجمالى به اقسام فعل و اسم داشته باشیم تا دانش پژوهان گرامى دورنمایى کلى از مباحث علم صرف به دست آورند. 
از میان تقسیمات فعل و اسم، فقط به شش قسم از فعل و شش قسم از اسم اشاره شده است. 

اقسام فعل
1. ثلاثى و رباعى
که هر یک از آنها یا مجردند یا مزید: 

فعلى را که داراى سه حرف اصلى باشد، ثلاثى گویند; مانند: 
ضَرَبَ، نَصَرَ
فعل ثلاثى، اگر داراى حرف و یا حروف زاید باشد، به آن ثلاثى مزید گویند; مانند: 
ضَارَبَ، أَحْسَنَ
فعلى را که داراى چهار حرف اصلى باشد، رباعى گویند; مانند: 
زَلْزَلَ، دَحْرَجَ
فعل رباعى، اگر داراى حرف یا حروف زاید باشد، به آن رباعى مزید گویند; مانند: 
تَزَلْزَلَ، تَدَحْرَجَ

2. ماضى، مضارع و امر
ماضى، فعلى است که بر انجام کارى یا پدید آمدن حالتى در زمان گذشته دلالت کند; مانند:
ضَرَبَ (زد)، حَسُنَ (نیکو شد)
مضارع، فعلى است که بر انجام کارى یا پدید آمدن حالتى در زمان حال یا آینده دلالت کند; مانند:
یَضْرِبُ (مى زند)، یَحْسُنُ (نیکو مى شود)
امر، فعلى است که بر طلب انجام کارى یا پدید آمدن حالتى دلالت مى کند; مانند:
اِضْرِبْ (بزن)، اُحْسُنْ (نیکو شو)
3. معتل و صحیح
معتل، کلمه اى است که در حروف اصلى آن، حرف علّه (و، ا، ى) وجود 
داشته باشد; مانند: 
وَعَدَ، قَالَ، بَلِیَ.
صحیح، کلمه اى است که در حروف اصلى آن، حرف عله وجود نداشته باشد; مانند:
ضَرَبَ، مَدَدَ، أَمَرَ
4. لازم و متعدى
لازم، فعلى است که فقط به فاعل نیاز دارد; مانند:
ذَهَبَ عَلِیٌّ (على رفت)
متعدى، فعلى است که افزون بر فاعل، مفعول نیز مى طلبد; مانند:
نَصَرَ سَعِیدٌ زیداً (سعید، زید را یارى کرد)
5. معلوم و مجهول
معلوم، فعلى است که فاعل آن در کلام ذکر شده باشد; مانند:
نَصَرَ عَلِیٌّ سَعِیداً (على، سعید را یارى کرد)
مجهول، فعلى است که فاعل آن در کلام ذکر نشود و به مفعول نسبت داده شود; مانند:
نُصِرَ سَعِیدٌ (سعید یارى شد)
6. مثبت و منفى
مثبت، فعلى است که بر واقع شدن کارى یا پدید آمدن حالتى در یکى از زمان هاى سه گانه دلالت کند; مانند:
نَصَرَ (یارى کرد)، یَنْصُرُ (یارى مى کند)، یَحْسُنُ (نیکو مى شود)
منفى، فعلى است که بر واقع نشدن کارى یا پدید نیامدن حالتى در یکى از زمان هاى سه گانه دلالت کند; مانند:
مَا نَصَرَ (یارى نکرد)، لاَ یَنْصُرُ (یارى نمى کند)، مَا یَحْسُنُ (نیکو نمى شود)

اقسام اسم
اسمها، از جهات گوناگون، داراى اقسام مختلفى هستند که به برخى از آنها اشاره مى شود: 

1. ثلاثى، رباعى و خماسى
که هر یک از آنها یا مجردند و یا مزید: 
ثلاثى مجرد ، مانند : رَجُل ثلاثى مزید ، مانند : رِجَال
رباعى مجرد ، مانند : جَعْفَر رباعى مزید ، مانند : جَعَافِر
خماسى مجرد، مانند : سَفَرْجَل خماسى مزید ، مانند : سَلْسَبِیل

2. مصدر و غیر مصدر
مصدر، اسمى است که بر انجام کارى و یا پدید آمدن حالتى دلالت مى کند و فعل از آن گرفته مى شود; مانند:
ضَرْب (زدن)، حُسْن (نیکو شدن)
غیر مصدر، اسمى است که بر انجام کارى یا پدید آمدن حالتى دلالت نمى کند و فعل از آن گرفته نمى شود; مانند:
جِدَار (دیوار)، رَجُل (مرد)

3. جامد و مشتق
جامد، اسمى است که از کلمه دیگر گرفته نشده باشد; مانند:
رَجُل، جَعْفر
مشتق، اسمى است که از کلمه دیگر گرفته شده باشد; مانند:
عَالِم، مَعْلُوم و عَلِیمکه همه از عِلْم گرفته شده اند.

4. مذکر و مؤنث
هر یک از مذکر و مؤنث یا حقیقى اند و یا مجازى. 
اسمى که بر انسان یا حیوان نر دلالت کند، مذکر حقیقى و در غیر این صورت مذکر مجازى است; مانند: 
رَجُل (مرد)، بَاب (در)
اسمى که بر انسان یا حیوان ماده دلالت کند، مؤنث حقیقى و در غیر این صورت، مؤنث مجازى است; مانند: 
اِمْرَأَة (زن)، سَبُّورَة (تخته سیاه)

[بالا]
 

 
فعل ماضى (1)
فعل بر سه قسم است: ماضى، مضارع، امر. 
در این درس و درس آینده، فعل ماضى را بررسى مى کنیم. 

تعریف فعل ماضى
فعل ماضى، فعلى است که بر انجام کارى یا پدید آمدن حالتى در زمان گذشته دلالت مى کند; مانند:
کَتَبَ (نوشت)، حَسُنَ (نیکو شد)
* حالت هاى فاعل
* فاعل که همان انجام دهنده کار یا پدیدآورنده حالت است، برچندگونه است: 
یا حضور ندارد که به آن غایب مى گویند: مانند: او، آنها.
یا حاضر است که به آن مخاطب مى گویند; مانند: تو، شما.
و یا فاعل، خود گوینده است که به آن متکلم مى گویند; مانند: من، ما.
* هر کدام از غایب و حاضر نیز بر دو نوع است: 
یا مرد است که به آن مذکر گویند.
ویا زن است که به آن مؤنث گویند.
* هر یک از مذکر و مؤنث نیز بر سه قسم است: 
یا یکى است که به آن مفرد گفته مى شود.
یا دو تا است که به آن مُثَنّى گفته مى شود.
و یا بیش از دو تا است که به آن جمع مى گویند.
* و فاعلى که متکلم باشد: 
یا فعل را به خود نسبت مى دهد که به آن متکلّم وَحده مى گویند.
و یا فعل را به خود و دیگرى نسبت مى دهد که به آن متکلّم مَعَ الغیر گفته مى شود.
* بنابر آنچه گفته شد، نتیجه مى گیریم که: 
فعل ماضى در زبان عربى، داراى چهارده صیغه (ساخت) است: 
شش صیغه غایب، شش صیغه مخاطب و دو صیغه متکلم. 
نمودار چهارده گانه صیغه هاى فعل:

مذکر غائب
1. مفرد: او (یک مرد) 
2. مثنى: آنها (دو مرد) 
3. جمع: آنها (مردان) 
4. مفرد: او (یک زن) مونث 
5. مثنى: آنها (دو زن) 
6. جمع: آنها (زنان)

مذکر مخاطب
7. مفرد: تو (یک مرد) 
8. مثنى: شما (دو مرد) 
9. جمع: شما (مردان) 
10. مفرد: تو (یک زن) مونث 
11. مثنى: شما (دو زن) 
12. جمع: شما (زنان)

متکلم
13.وحده : من 
14. مع الغیر : ما 


صرف فعل ماضى
صرف شش صیغه غایب ضَرَبَ چنین است: 

ضَرَبَ:(آن یک مرد) زد
ضَرَبَا:(آن دو مرد) زدند 
ضَرَبُوا:(آن مردان) زدند 

ضَرَبَتْ:(آن یک زن) زد
ضَرَبَتَا:(آن دو زن) زدند
ضَرَبْنَ:(آن زنان) زدند


همچنان که در شش صیغه غایبِ فعل ماضى مشاهده مى کنید، نشانه فاعل که به آن ضمیر نیز گفته مى شود، بدین قرار است: 
* در مثنى ها ا لف ضَرَبَا، ضَرَبَتَا 
* در جمع مذکر و ضَرَبُوا 
* در جمع مؤنث نَ ضَرَبْنَ 
در صیغه هاى 1 و4، نشانه فاعل (ضمیر) در فعل، مستتر (پنهان) است. 
* در صیغه 1 هُوَ در ضَرَبَ 
* در صیغه 4 هِیَ در ضَرَبَتْ 
این یادآورى لازم است که ت در صیغه هاى 4 و 5، علامتِ مؤنث بودن فاعل است و ضمیر نیست. 

[بالا]


  
فعل ماضى (2)
در درس گذشته، شش صیغه غایب فعل ماضى بررسى شد. در این درس، شش صیغه مخاطب و دو صیغه متکلم را فرا مى گیریم: 

مخاطب


مذکر

7. مفرد : ضربت (تو یک مرد ) زدی
8. مثنى : ضَرَبْتُمَا: (شما دو مرد) زدید
9. جمع : ضَرَبْتُمْ:(شما مردان) زدید 
مونث

10. مفرد : ضَرَبْتِ: (تو یک زن) زدى
11. مثنى : ضَرَبْتُمَا: (شما دو زن) زدید
12. جمع : ضَرَبْتُنَّ: (شما زنان) زدید 
متکلم
13.وحده : ضَرَبْتُ: (من) زدم
14. مع الغیر : ضَرَبْنَا: (ما) زدیم


* یادآوریها
همچنان که در شش صیغه مخاطب و دو صیغه متکلم مشاهده مى کنید، نشانه فاعل (ضمیر) بارز و آشکار بوده و بدین قرارند: 

* مفرد مذکر مخاطب: تَ
* مثناى مذکر مخاطب: تُمَا
* جمع مذکر مخاطب: تُمْ
* مفرد مؤنث مخاطب: تِ
* مثناى مؤنث مخاطب: تُمَا
*جمع مؤنث مخاطب: تُنَّ
* متکلم وحده: تُ
* متکلم مع الغیر:نَا

حروف اصلى و زاید

حروف اصلى، حروفى هستند که در تمامِ کلماتِ هم خانواده آورده مى شوند.
حروف زاید، حروفى هستند که در بعضى از کلمات هم خانواده آورده مى شوند; مثلا در کلمات: نَصْر ، ناصِر ، مَنصور و نَصیر حروف ن، ص، ر اصلى و سایر حروف زایدند.

وزن و سنجش کلمات

براى اینکه در کلمات سه حرفى، حروف اصلى از حروف زاید مشخص شود، سه حرف ف، ع، ل به ترتیب در مقابلِ حروف اصلى قرار مى گیرند; مثلا گفته مى شود: نَصَرَ بر وزن فَعَلَ و رَجُلٌ بر وزن فَعُلٌ . 
در کلمه اى که بیش از سه حرف اصلى داشته باشد، لامِ وزن تکرار مى شود; مثلا گفته مى شود: 
زَلْزَلَ بر وزن فَعْلَلَ ، دِرْهَمْ بر وزن فِعْلَل و سَفَرْجَل بر وزن فَعَلْلَل .


* توجه

حرف اوّل اصلى را فاء الفعل ، حرف دوم را عین الفعل و حرف سوم را لام الفعل مى گویند; مانند: 
نَ صَ رَ
فاءالفعل عین الفعل لام الفعل
فَ عَ لَ
زَ لْ زَ لَ
فاءالفعل عین الفعل لام الفعل اوّل لام الفعل دوم
فَ عْ لَ لَ

* نکته 

1. هرگاه در کلمه اى، حرف یا حروف زایدى باشد، همان را در وزن کلمه مى آورند; 
مثلا: کَسَرَ بر وزن فَعَلَ است و چون همزه و نون بر سر آن در آید، همان دو حرف در وزن آورده مى شود: 
اِ نْ کَ سَ رَ
اِ نْ فَ عَ لَ
2. حرف اوّل و سومِ فعل ماضىِ سه حرفى، مفتوح، و حرف دوم آن یامفتوح، یا مکسور و یا مضموم است: 
الف) فَعَلَ، مانند: دَخَلَ، ضَرَبَ، کَتَبَ 
ب ) فَعِلَ، مانند: عَلِمَ، حَمِدَ، حَسِبَ 
ج ) فَعُلَ، مانند: شَـرُفَ، کَبُـرَ، کَـرُمَ 

جهت آشنایى بیشتر با چهارده صیغه ماضى، فعل عَلِمَ را صرف مى کنیم: 


غائب (مذکر) عَلِمَ:(آن یک مرد) دانست عَلِمَا: (آن دو مرد) دانستند عَلِمُوا:(آن مردان)دانستند
غائب (مونث) عَلِمَتْ : (آن یک زن)دانست عَلِمَتَا: (آن دو زن) دانستند عَلِمْنَ: (آن زنان) دانستند
مخاطب (مذکر) عَلِمْتَ: (تو یک مرد) دانستى عَلِمْتُمَا: (شما دو مرد) دانستید عَلِمْتُمْ: (شما مردان) دانستید
مخاطب (مونث) عَلِمْتِ: (تو یک زن)دانستى عَلِمْتُمَا: (شما دو زن) دانستید عَلِمْتُنَّ: (شما زنان) دانستید
متکلم (وحده و مع الغیر) عَلِمْتُ: (من) دانستم عَلِمْنَا: (ما) دانستیم


همانگونه که در صیغه هاى فوق مشاهده مى کنید چهار فعلِ مفرد، چهار فعلِ مثنى، چهار فعلِ جمع و دو فعلِ متکلم وجود دارد. ضمیر یا نشانه فاعل، در کلیه صیغه ها بارز (آشکار) است و فقط در صیغه هاى 1 و 4، دو ضمیر هُوَ و هِیَ مستتر (پنهان) است. هر صیغه اى، داراى ضمیر اختصاصى است; بجز مثنى هاى غایب که داراى ضمیر مشترک الف و مثنى هاى مخاطب که داراى ضمیر مشترک تُمَا هستند. 

 [بالا]

 فعـل مضـارع
فعل مضارع، فعلى است که بر انجام کارى یا پدید آمدن حالتى در زمان حال یا آینده دلالت مى کند; مانند:
یَنْصُرُ (یارى مى کند)، یَحْسُنُ (نیکو مى شود)

روش ساختن فعل مضارع
فعل مضارع، مانند ماضى داراى چهارده صیغه است که از صیغه اوّلِ فعل ماضى ساخته مى شود. ترتیب ساختن آن از مادّه ضَرَبَ (زد) به شرح ذیل است: 
1. یکى از حروف مضارعه (ا، ت، ى، ن) را بر سر فعل ماضى در مى آوریم: 
ضَرَبَ یَضَرَبَ
2. فاءالفعل آن را ساکن مى کنیم: 
یَضَرَبَ یَضْرَبَ
3. عین الفعل را با توجه به وزن آن، تغییر مى دهیم: 
یَضْرَبَ یَضْرِبَ
4. آخر آن را رفع مى دهیم: 
یَضْرِبَ ر یَضْرِبُ

رفع دادن مضارع، به اضافه کردن ضمه یا نون مفتوح و مکسور به آخر آن است; به ترتیب ذیل: 
* ــُ (ضمه): به صیغه هاى 1 ، 4 ، 7 ، 13 ، 14.
* نِ: به صیغه هاى 2 ، 5 ، 8 ، 11 (مثنى ها).
* نَ: به صیغه هاى 3 ، 9 ، 10.
نکته: صیغه هاى 6 و 12 علامت رفع ندارند.

* توجه
حرکت عین الفعل سماعى است; یعنى ممکن است مفتوح، مکسور و یا مضموم باشد که معمولا با استفاده از فرهنگ لغت مى توان آن را به دست آورد. در لغت نامه، چنین نوشته شده است: 
ضَرَبَ ـِ : یعنى عین الفعل مضارعِ فعلِ ضَرَبَ مکسوراست : یَضْرِبُ
نَصَرَ ـُ : یعنى عین الفعل مضارعِ فعلِ نَصَرَ مضموم است : یَنْصُرُ
عَلِمَ ـَ : یعنى عین الفعل مضارعِ فعلِ عَلِمَ مفتوح است : یَعْلَمُ
* مراحل ساختن صیغه اوّل مضارع نَصَرَ و عَلِمَ:
نَصَرَ یَنَصَرَ یَنْصَرَ یَنْصُرَ یَنْصُرُ
عَلِمَ یَعَلِمَ یَعْلِمَ یَعْلَمَ یَعْلَمُ

* صرف چهارده صیغه فعل مضارع:

غایب

 

مذکر  
1.مفرد: یَضْرِب (ان یک مرد) می زند
2.مثنی: یَضْرِبان (آن دو مرد) می زنندِ
3.جمع: یَضْرِبُونَ (آن مردان) می زنند 

مؤنث 
4.مفرد: تَضْرِبُ (آن یک زن ) می زند 
5.مثنی: تَضْرِبانِ (آن دو زن) می زنند 
6.جمع: یَضْرِبْنَ (آن زنان) می زنند

مخاطب

 

مذکر 
7.مفرد: تَضْرِبُ (تو یک مرد ) می زنی
8.مثنی: تَضْرِبانِ (شما دو مرد ) می زنید 
9.جمع: تَضْرِبُونَ (شما مردان) می زنید 
مؤنث
10.مفرد: تَضْرِبِینَ (تو یک زن) میزنی 
11.مثنی: تَضْرِبان (شما دو زن) می زنیدِ 
12.جمع: تَضْرِبْنَ (شما زنان) می زنید 

متکلم

 

13. وحده: أَضْرِبُ (من) مى زنم
14.مع الغیر: نَضْرِبُ (ما) مى زنیم

نکاتى در مورد صیغه هاى مضارع
1. همچنانکه در صیغه هاى چهارده گانه مضارع مشاهده مى کنید، نشانه فاعل (ضمیر) در صیغه هاى مختلف بدین قرار است: 

* در مثنى ها : الف : یَضْرِبانِ، تَضْرِبانِ، تَضْرِبانِ، تَضْرِبانِ 
* در جمع هاى مذکر : و : یَضْرِبُونَ، تَضْرِبُونَ 
* در جمع هاى مؤنث : نَ : یَضْرِبْنَ، تَضْرِبْنَ 
* در مفرد مؤنث مخاطب : یــ : تَضْرِبِینَ 
در صیغه هاى 1 ، 4 ، 7 ، 13 ، 14 نشانه فاعل (ضمیر) مستتر و پنهان است. 
* در صیغه 1 : هُوَ : یَضْرِبُ 
* در صیغه 4 : هِیَ : تَضْرِبُ 
* در صیغه 7 : أَنْتَ : تَضْرِبُ 
* در صیغه 13 : أَنَا : أَضْرِبُ 
* در صیغه 14 : نَحْنُ : نَضْرِبُ 
پس در فعل مضارع، فقط چهار ضمیر بارز داریم که در نُه صیغه به کار برده مى شوند و پنج صیغه، داراى ضمیر مستتر (پنهان) است. 

2. همانگونه که در چهارده صیغه مضارع مشاهده مى کنید، حروف مضارعه (أَتینَ) به ترتیب ذیل، میان صیغه ها توزیع شده است: 
یـَ : در صیغه هاى 1 ، 2 ، 3 ، 6
تـَ : در صیغه هاى 4 ، 5 ، 7 تا 12
أَ : در صیغه 13
نـَ : در صیغه 14
3. با اندکى دقّت در صیغه هاى چهارده گانه، روشن مى شود که: 
تَضْرِبُ : بین صیغه هاى 4 و 7 مشترک است. 
تَضْرِبَانِ :بین صیغه هاى 5 ، 8 ، 11 مشترک است.

[بالا]

 فعـل امـر
امر، در لغت به معنى دَستور و فرمان است، و در اصطلاح بر طلب انجام کار یا پدیدآمدن حالتى دلالت مى کند; مانند:
اِضْرِبْ (بزن)، اُحْسُنْ (نیکو شو)
فعل امر، مانند مضارع داراى چهارده صیغه و بر دو نوع است: 
1. امر به لام : شش صیغه غایب و دو صیغه متکلم; 
2. امر به صیغه : شش صیغه مخاطب. 
* کلیه صیغه هاى امر از مضارع ساخته مى شود. 
* طرز ساختن امر به لام
امر به لام، از شش صیغه غایب و دو صیغه متکلمِ مضارع به شرح ذیل ساخته مى شود: 
1. لام مکسورى (لـِ) بر سر مضارع در مى آوریم: جزم مى دهیم: لِیـَضْرِبْ 
جزم در لغت به معنى بریدن و قطع کردن، و در اصطلاح، حذف علایم رفع ( ــُ ، نَِ ) است; مانند:
یَضْرِبُ > لِیـَضْرِبُ > لِیـَضْرِبْ (باید بزند)
یَضْرِبان >ِ لِیـَضْرِبانِ > لِیـَضْرِبا (باید بزنند)
* نمونه صرف فعل امر (امر به لام) از ضَرَ بَ ـِ : 


غایب

 

مذکر 
1.مفرد: لِیَضْرِبْ (آن یک مرد) باید بزند
2.مثنی: لِیَضْرِبا (آن دو مرد) باید بزنند
3.جمع: لِیَضْرِبُوا (آن مردان) باید بزند
مؤنث
4.مفرد: لِتَضْرِبْ (آن یک زن) باید بزند 
5.مثنی: لِتَضْرِبا (آن دو زن) باید بزنند 
6.جمع: لِیَضْرِبْنَ (آن زنان) باید بزنند

متکلم
13. وحده لاَضْرِبْ (من) باید بزنم
14.مع الغیر لِنَضْرِبْ (ما) باید بزنیم 


* نکته:
1. همچنانکه ملاحظه مى کنید، نونِ صیغه ششم، حذف نشده است; زیرا علامتِ رفع نیست. 
2. هرگاه قبل از امرِ به لام، واو و یا فاء بیاید، لام آن ساکن مى شود; مانند: 
لِیَضْرِبْ > وَلْیَضْرِبْ لِیَنْظُرْ > فَلْیَنْظُرْ
* طرز ساختن امر به صیغه
امر به صیغه، از شش صیغه مخاطب فعل مضارع به ترتیب ذیل ساخته مى شود: 
1. حرف مضارعه (ت) را از اوّل آن بر مى داریم : تَضْرِبُ > ضْرِبُ 
2. علایم رفع را از آخر آن حذف مى نماییم : ضْرِبُ > ضْرِبْ 
* نکته مهم:
هر گاه حرف مضارعه را حذف کنیم و پس از آن حرف ساکنى وجود داشته باشد; مانند: تَضْرِبُ، که پس از حذف (ت) مى شود ضْرِبْ باید همزه اى بر آن درآوریم، چون ابتدا به ساکن در عربى مشکل یا مُحال است; پس مى شود: ضْرِبْ > اِضْرِبْ 
توجه: حرکت همزه، بستگى به حرکت عین الفعل مضارع دارد.
الف) اگر عین الفعل مضارع مفتوح و یا مکسور بود، همزه را کسره (-ِ) مى دهیم; مانند:
تَضْرِبُ < ضْرِب < اِضْرِب < اِضْرِب
تَعْلَمُ < عْلَم < اِعْلَم < اِعْلَم
ب) اگر عین الفعل مضارع، مضموم بود، همزه را ضمّه ( ـُ ) مى دهیم; مانند:
تَنْصُرُ > نْصُرُ > اُنْصُرُ > اُنْصُرْ
صرفِ امرِ حاضر (یَضْرِبُ) بدین قرار است

مخاطب

 

مذکر:
1. مفرد : اِضْرِبْ: (تو یک مرد) بزن
2. مثنی : اِضْرِبا: (شما دو مرد) بزنید
3. جمع : اِضْرِبُوا: (شما مردان) بزنید
مونث :
4. مفرد : اِضْرِبِی: (تویک زن) بزن
5. مثنی : اِضْرِبا: (شما دو زنان ) بزنید
6. جمع : اِضْرِبْنَ: (شما زنان) بزنید

* نمونه صرف چهاره صیغه امر از فعل (نَصَرَ ـُ ):

غایب

 

مذکر

1. مفرد : لِیَنْصُرْ : (آن یک مرد) بایدیارى کند
2. مثنی : لِیَنْصُرا : (آن دومرد) بایدیارى کنند
3. جمع : لِیَنْصُرُوا : (آن مردان) بایدیارى کنند
مونث
4. مفرد : لِتَنْصُرْ : (آن یک زن) بایدیارى کند
5. مثنی : لِتَنْصُرا : (آن دوزن) بایدیارى کنند
6. جمع : لِیَنْصُرْنَ : (آن زنان) بایدیارى کنند

مخاطب

 

مذکر
7. مفرد : اُنْصُرْ : (تویک مرد) یارى کن
8. مثنی : اُنْصُرَا: (شمادومرد) یارى کنید
9. جمع : اُنْصُرُوا : (شما مردان) یارى کنید 
مونث
10. مفرد : اُنْصُرِی : (تو یک زن) یارى کن 
11. مثنی : اُنْصُرا : (شمادوزن) یارى کنید
12. جمع : اُنْصُرْنَ : (شما زنان) یارى کنید 

متکلم


13. وحده : لاَنْصُرْ : (من) بایدیارى کنم
14. مع الغیر : لِنَنْصُرْ : (ما) بایدیارى کنیم

[بالا]

 

 حالات فعل مضارع (1)
فعل مضارع، داراى چند ویژگى است که عبارتند از: 
1. میان حال یا آینده مشترک است; 
2. مثبت است; 
3. معناى آن خبرى است و از واقع شدن چیزى خبر مى دهد; 
4. مرفوع است. 
گاهى به اوّل فعل مضارع، چیزى افزوده مى شود که برخى از ویژگى هاى آن را تغییر مى دهد. در ذیل به حالاتى که مضارع پیدا مى کند، اشاره مى شود: 

* حالت اوّل: فعل حال و مستقبل 
فعل مضارع، از نظر زمان بین حال و آینده مشترک است. اگر بخواهیم فقط معناى حال بدهد، یک لام مفتوح (لـَ) بر سر آن مى آوریم; مانند: 
عَلیٌّ لَیَکْتُبُ (على هم اکنون مشغول نوشتن است)
و اگر بخواهیم فقط معناى آینده و مستقبل دهد، حرف سین یا سوف را بر سر آن مى آوریم; مانند: 
عَلیٌّ سَیَکْتُبُ (على بزودى خواهد نوشت)
علیٌّ سَوْفَ یَکْتُبُ (على بعداً خواهد نوشت)
فرق سین و سوف در این است که سین بر آینده نزدیک و سوف بر آینده دور دلالت مى کند. به سین و سوف ، حروف تعیین یا استقبال گفته مى شود. 
* حالت دوم: مضارع منفى (نفى)
فعل مضارع، مثبت است; یعنى بر واقع شدن کار یا حالتى دلالت مى کند. اگر بخواهیم فعل مضارع را منفى کنیم، بر سر آن، حروف نفى مى آوریم. حروف نفى عبارتند از: ما و لا ; مانند: 
یَنْصُرُ (یارى مى کند) ر لا یَنْصُرُ (یارى نمى کند)
یَضْحَکُ (مى خندد) مایَضْحَکُ (نمى خندد)
به مضارع منفى در اصطلاح، فِعل نفى گفته مى شود. 

* نمونه صرف نفى از فعل جَلَسَ -ِ:

غایب

مذکر
1. لایَجْلِسُ نمى نشیند
2. لایَجْلِسَان نمى نشینند
3.لایَجْلِسُونَ نمى نشینند

مونث
4. لاتَجْلِسُ نمى نشیند
5. لاتَجْلِسَانِ نمى نشینند
6. لایَجْلِسْنَ نمى نشینند

مخاطب

مذکر
7. لاتَجْلِسُ نمى نشینى
8. لاتَجْلِسَانِ نمى نشینید
9.لاتَجْلِسُونَ نمى نشینید

مونث
10.لاتَجْلِسِینَ نمى نشینى
11. لاتَجْلِسَان نمى نشینید
12. لاتَجْلِسْنَ نمى نشینید

متکلم
13. لاأَجْلِسُ نمى نشینم
14. لانَجْلِسُ نمى نشینیم

* حالت سوم: مضارع استفهامى
فعل مضارع، خبرى است; یعنى خبر از واقع شدن یا پدیدآمدن حالتى مى دهد. اگر بخواهیم فعل مضارع را به پرسشى (استفهامى) تبدیل کنیم، بر سر آن حروف استفهام را مى آوریم. 
حروف استفهام عبارتند از: أَ (آیا) و هَلْ (آیا); مانند: 
یَعْلَمُ (مى داند) أَیَعْلَمُ (آیا مى داند؟)
یَحْسُنُ (نیکو مى شود) هَلْ یَحْسُنُ (آیا نیکو مى شود؟)
* نمونه صرف مضارع استفهامى از فعل عَلِمَ ـَ :

غایب

مذکر
1. هَلْ یَعْلَمُ آیا مى داند؟
2. هَلْ یَعْلَمَانِ آیا مى دانند؟
3.هَلْ یَعْلَمُونَ آیا مى دانند؟

مونث 
4. هَلْ تَعْلَمُ آیا مى داند؟
5. هَلْ تَعْلَمَانِ آیا مى دانند؟
6. هَلْ یَعْلَمْنَ آیا مى دانند؟

مخاطب

مذکر
7. هَلْ تَعْلَمُ آیا مى دانى؟
8. هَلْ تَعْلَمَانِ آیا مى دانید؟
9.هَلْ تَعْلَمُونَ آیا مى دانید؟

مونث
10. هَلْ تَعْلَمِینَ آیا مى دانى؟
11. هَلْ تَعْلَمَانِ آیا مى دانید؟
12. هَلْ تَعْلَمْنَ آیا مى دانید؟

متکلم
13. هَلْ أَعْلَمُ آیا مى دانم؟ 
14. هَلْ نَعْلَمُ آیا مى دانیم؟   

[بالا]

حالات فعل مضارع (2)

در درس گذشته گفته شد که فعل مضارع داراى حالات گوناگونى است که با سه حالت آن آشنا شدیم: 
1. فعل حال یا مستقبل 2. مضارع منفى 3. مضارع استفهامى 
اینک با حالتهاى چهارم و پنجم آشنا مى شویم. 
* حالت چهارم: مضارع منصوب
فعل مضارع در اصل مرفوع است، و هرگاه یکى از حروف ناصب بر آن داخل شود، منصوب مى شود که در این هنگام، ضمّه آن، تبدیل به فتحه و نونهاى علامت رفع حذف مى گردد. حروف ناصب عبارتند از: أَنْ، لَنْ، کَیْ، إِذَن 
* أَنْ (اینکه) مانند : أَنَ یَکْتُبَ (اینکه بنویسد)
* لَنْ (هرگز) مانند : لَنْ یَنْصُرُوا (هرگز یارى نمى کنند)
* کَیْ (براى اینکه) مانند : کَیْ یَخْرُجَا (براىِ اینکه خارج شوند)
* إِذَنْ (در این هنگام) مانند : إِذَنْ أَدْخُلَ (در آن هنگام داخل مى شوم)
* نمونه صرف مضارع منصوب از فعل یَکْتُبُ
أَنْ تَکْتُبَ
أَنْ تَکْتُبَا
أَنْ یَکْتُبْنَ مونث أَنْ یَکْتُبَ 
أَنْ یَکْتُبَا 
أَنْ یَکْتُبوُا مذکر غایب
أَنْ تَکْتُبِی 
أَنْ تَکْتُبَا
أَنْ تَکْتُبْنَ مونث أَنْ تَکْتُبَ
أَنْ تَکْتُبَا
أَنْ تَکْتُبُوا مذکر مخاطب
أَنْ أَکْتُبَ
أَنْ نَکْتُبَ متکلم

* حالت پنجم: مضارع مجزوم 
هرگاه یکى از حروف جزم یا ادات شرط بر مضارع داخل شود، فعل مضارع مجزوم مى گردد. مجزوم شدن فعل مضارع به این است که علامت رفع از آخر آن حذف گردد; پس در صیغه هاى 1 ، 4 ، 7 ، 13 و 14، علامت جزم سکون و در بقیه صیغه ها، علامت جزم حذف نون است. حروف جزم عبارتند از: لَمْ، لَمَّا، لام امر، لاء نهى. * لَمْ، معناى مضارع را به ماضى ساده تبدیل و آن را منفى مى کند; مانند: 
لَمْ یَضْرِبْ (نَزَد) لَمْ یَکْتُبْ (نَنوشت)
* لَمَّا، معناى مضارع را به ماضى نقلى تبدیل و آن را منفى مى کند; مانند: 
لَمَّا یَدْخُلْ (هنوز داخل نشده است) لَمَّا یَکْتُبْ(هنوز ننوشته است)
به فعل مضارعى که به وسیله لَمْ و لمَّا منفى شده باشد، فعل جحد گویند. 
* لامِ امر، بر سر مضارع مى آید و آن را داراى معناى طلب انجام فعل مى کند; مانند:
لِیَنْصُرْ سَعیدٌ (سعید باید یارى کند)
* لاءِنهى، بر سر مضارع مى آید و آن را داراى معناى طلب ترک فعل مى کند; به عبارت دیگر مضارع را به امر منفى تبدیل مى سازد. در اصطلاح، به این فعل نهى گفته مى شود; مانند: 
لاَیَکْتُبْ (ننویسد) لاتَکْتُبُوا (ننویسید)

* ادات شرط
ادات شرط، کلماتى هستند که بر معناى شرط دلالت مى کنند و دو فعل مضارع را جزم مى دهند;(2) مثلِ إِنْ (اگر) مَنْ (هر کس). 
إِنْ تَنْصُرْ أَنْصُرْ (اگر یارى کنى، یارى مى کنم)
مَنْ یَدْرُسْ یَنْجَحْ (هر کس درس بخواند، کامیاب مى شود)
* نمونه صرف مضارع مجزوم از (کَتَبَ ـُ ):
لَمْ یَکْتُبْ (ننوشت) لَمْ یَکْتُبَا (ننوشتند) لَمْ یَکْتُبُوا (ننوشتند)
لَمْ تَکْتُبْ (ننوشت) لَمْ تَکْتُبَا (ننوشتند) لَمْ یَکْتُبْنَ (ننوشتند)
لَمْ تَکْتُبْ (ننوشتى) لَمْ تَکْتُبَا (ننوشتید) لَمْ تَکْتُبُوا (ننوشتید)
لَمْ تَکْتُبِى (ننوشتى) لَمْ تَکْتُبَا (ننوشتید) لَمْ تَکْتُبْنَ (ننوشتید)
لَمْ أَکْتُبْ (ننوشتم) لَمْ نَکْتُبْ (ننوشتیم)

نمونه صرف فعل نَصَرَ ـُ 

ماضی:

نَصَرَ (یارى کرد) نَصَرَا نَصَرُوا نَصَرَتْ نَصَرَتَا ...

مضارع مرفوع:

یَنْصُر(یارى مى کند)  یَنْصُرَانِ یَنْصُرُونَ ْتَنْصُرُ تَنْصُرَانِ...

مضارع مجزوم :

لِیَنْصُر (یارى بکند) لِیَنْصُرَا َلِیَنْصُرُوا ُلِتَنْصُرْ ِلِتَنْصُرَا...

مضارع منصوب:

لن یَنْصُر (هرگز یارى نمى کند) لن یَنْصُرَا لن یَنْصُرُوا ْلن تَنْصُرَ لن تَنصُرَا

امر :

لایَنْصُر (یارى نکند) لا یَنْصُرَا لا یَنْصُرُوا لا تَنْصُرْ لا تنصُرَا...

مضارع منفی:

لایَنْصُرُ (یارى نمى کند) لا یَنْصُرَانِ لا یَنْصُرُونَ لا تَنْصُرُ لا تَنْصُرَانِ...

مضارع استفهامی:

هل یَنْصُر (آیا یارى نمى کند) هل یَنْصُرَانِ هل یَنْصُرُونَ هل تَنْصُرُ هل تَنْصُرَانِ...

[بالا]

 
 
باب هاى ثلاثى مجرد و مزید

در درس سوم گفته شد که صیغه اوّل فعل ماضى یا اصلش سه حرف است که به آن ثلاثى گویند و یا چهار حرف است که به آن رباعى گویند. 
و هر کدام از ثلاثى و رباعى، اگر تنها بوده و حرف زاید نداشته باشند، به آن مجرد و اگر به اصل آنها حرف یا حروف مخصوصى اضافه شده باشد، به آن مزید (زیاد شده) گویند. 
پس فعلها در زبان عربى بر چهار دسته تقسیم مى شوند: 
1. ثلاثى مجرد، مانند : ضَرَبَ و خَرَجَ
2. ثلاثى مزید، مانند : ضَارَبَ و أَخْرَجَ 
3. رباعى مجرد، مانند : زَلْزَلَ و دَحْرَجَ 
4. رباعى مزید، مانند : تَزَلْزَلَ و تَوَسْوَسَ 
اینک به بیان وزنهاى هر یک از اقسام بالا مى پردازیم. 
* وزنهاى فعل ثلاثى مجرد
فعل ثلاثى مجرد، با توجه به حرکت عین الفعل در ماضى و مضارع، داراى شش صورت است که به هر یک از آنها باب گویند.

* مضارع فَعَلَ داراى سه وزن است: 
1. یَفْعَلُ ، مانند: یَمْنَعُ مَنَعَ
2. یَفْعِلُ، مانند: یَضْرِبُ ضَرَبَ
3. یَفْعُلُ، مانند: یَنْصُرُ نَصَرَ

* مضارع فَعِلَ بر دو وزن آمده است: 
4. یَفْعَلُ، مانند: یَعْلَمُ عَلِمَ
5. یَفْعِلُ، مانند: یَحْسِبُ حَسِبَ


* مضارع فَعُلَ بر یک وزن آمده است: 
6. یَفْعُلُ، مانند: یَشْرُفُ شَرُفَ

* وزنهاى ثلاثى مزید 
فعل ثلاثى مزید داراى ده وزن (باب) مشهور است که: 
* به سه باب آن یک حرف،
* به پنج باب آن دو حرف،
* به دو باب آن سه حرف اضافه شده است. 
در جدول ذیل با نام، ماضى، مضارع و مصدر بابهاى فعل ثلاثى مزید آشنا مى شویم و در درسهاى آینده به بحث در مورد هر یک از ابواب خواهیم پرداخت. 

1.باب اِفْعَال أَفْعَل یُفْعِلُ إفْعَال أَحْسَنَ، یُحْسِنُ، إِحسَان 
2.باب تَفْعِیل فَعَّلَ یُفَعَّلُ ُتَفْعِیل عَلَّمَ، یُعَلِّمُ، تَعْلِیم 
3.باب مُفَاعَلَة فَاعَلَ یُفَاعِلُ مُفَاعَلَة قَاتَلَ، یُقَاتِلُ، مُقَاتَلَة 
4.باب تَفَاعُل تَفَاعَلَ یَتَفَاعَلُ تَفَاعُل تَعَامَلَ، یَتَعَاَمَلُ، تَعَامُل 
5.باب تَفَعُّل تَفَعَّلَ یَتَفَعَّلُ ُتَفَعُّل تَعَلَّمَ، یَتَعَلَّمُ، تَعَلُّم 
6.باب اِفْتِعَال اِفْتَعَلَ یَفْتَعِلُ اِفْتِعَال اِسْتَمَعَ، یَسْتَمِعُ، اِسْتِمـَاع 
7.باب اِنْفِعَال اِنْفَعَلَ یَنْفَعِلُ اِنْفِعَال اِنْکَسَرَ، یَنْکَسِرُ، اِنْکِسَار 
8.باب اِفْعِلاَل اِفْعَلّ َیَفْعَلّ ُاِفْعِلاَل اِحْمَرَّ، یَحْمَرُّ، اِحْمِرَار 
9.باب اِستِفْعَال اِسْتَفْعَلَ یَسْتَفْعِلُ اِسْتِفْعَال اِسْتَخْرَجَ، یَسْتَخْرِجُ، اِسْتِخْراج 
10.باب اِفْعِیلاَل اِفعَالَّ َیَفْعَالُّ ُاِفْعِیلاَل اِحْمَارَّ، یَحْمَارُّ، اِحْمِیرار

[بالا]


باب هاى ثلاثى مزید (1)

باب اِفعال

هر فعل ثلاثى مجردى که به باب اِفْعَال برده شود، در ماضى، مضارع و مصدر، بر وزنهاى ذیل مى آید: 
أَفْعَلَ یُفْعِلُ إِفْعَال 
خَرَجَ:  أَخْرَجَ یُخْرِجُ إِخْراج 
حَسُنَ: أَحْسَنَ یُحْسِنُ إِحْسَان


در ذیل با موارد کاربرد باب افعال در امر به لام، امر به صیغه، مضارع منصوب، مضارع مجزوم به لَمْ (جحد) و مضارع مجزوم به لاء (نهى)، مضارع منفى و مضارع استفهامى آشنا مى شویم: 

مضارع استفهامی مضارع منفی(نفى) مضارع مجزوم(نهى) مضارع مجزوم(جحد) مضارع منصوب امر حاضر امر به لام

هَلْ یُخْرِجُ لاَیـُخْرِجُ لاَیـُخْرِجْ لَمْ یـُخْرِجْ لَنْ یـُخْرِجَ أَخْـرِجْ لِیـُخْرِج
هَلْ یـُکْرِمُ لاَ یـُکْرِمُ لاَ یـُکْرِمْ لَمْ یـُکْرِمْ لَنْ یـُکْرِمَ أَکْـرِمْ لِیُـکْرِمْ

* نکته
همزه هاى ماضى، امر و مصدر باب اِفعال قطع است، یعنى اگر در اوّل یا وسط کلام قرار گیرد، تلفظ مى شود و علامت آن ( ء ) مى باشد. همزه امر حاضر در این باب مفتوح است; مانند: 
أَکْرَمَ (ماضى) أَکْرِمْ (امر حاضر) إِکْرَام (مصدر)
صرف ماضى و مضارع باب اِفْعَال
صرف چهارده صیغه فعلهاى ثلاثى مزید، مانند ثلاثى مجرد است; مثلا 
* صرف چهارده صیغه فعل أَحْسَنَ چنین است: 
أَحْسَنَ أَحْسَنَا أَحْسَنُواأَحْسَنَتْ أَحْسَنَتَا أَحْسَنَّ
أَحْسَنْتَ أَحْسَنْتُمَا احسنتما ْأَحْسَنْتِ أَحْسَنْتُمَا أَحْسَنْتُنَّ
أَحْسَنْتُأَحْسَنَّا

* صرف چهارده صیغه مضارع فعل أَکْرَمَ مى شود: 
یُکْرِمُ یُکْرِمَانِ یُکْرِمُونَتُکْرِمُ تُکْرِمَانِ یُکْرِمْنَ
تُکْرِمُ تُکْرِمَانِ تُکْرِمُونَتُکْرِمِینَ تُکْرِمَانِ تُکْرِمْنَ
أُکْرِمُنُکْرِمُ

* تذکّر
بردن فعل مجرد به یکى از بابهاى مزید معمولا به این جهت است که معنا و یا معانى جدیدى، به دست آید به طورى که برخى از بابها، به کلمه هاى گوناگونِ ثلاثى مجرد، بیست معناى جدید مى دهند که ما، در این کتاب فقط به ذکر یک معناى مشهور از آنها اکتفا مى کنیم. 
معناى مشهور باب اِفعال
* تعدیه (متعدى کردن)، بعضى از فعلهاى ثلاثى مجردِ لازم، اگر به باب اِفعال برده شوند، متعدى مى گردند; مانند: 
خَرَجَ (بیرون رفت) > أَخْرَجَ (بیرون کرد)
ضَحِکَ (خندید) > أَضْحَکَ (خنداند)
ذَهَبَ (رفت) > أَذْهَبَ (برد)
فعل لازم، فعلى است که فقط به فاعل نیاز دارد; مانند: 
ذَهَبَ سَعِیدٌ (سعید رفت)
و متعدى فعلى است که علاوه بر فاعل، مفعول نیز مى طلبد; مانند: 
أَذْهَبَ سَعِیدٌ عَلِیاً (سعید على را برد)
در این مثال، معناى رفتن با ذکر سعید تمام مى شود; اما معناى بردن نیازمند على است تا این فعل، بر روى او محقق شود.  

[بالا]

باب هاى ثلاثى مزید(2)

باب تفعیل

هر فعل ثلاثی مجردی که به باب تفعیل برده شود، ماضی، مضارع و مصدر آن بر وزن های ذیل می آید:

فعُّلَ یُفَعِّلُ تَفعیل

عَلِمَ > عَلَّمَ یُعَلِّمُ تَعلیم

نَزَلَ > نَزَّلَ یُنَزِّلُ تَنزیل

بقیه موارد کاربرد باب تَفاعُل بدین قرار است: 
مضارع استفهامی نفى نهى جحد مضارع منصوب امر حاضر امرغایب

هَلْ یُعَلِّمُ لا یُعَلِّمُ لا یُعَلِّمْ لَمْ یُعَلِّمْ أَنْ یُعَلِّمَ عَلِّمْ لِیُعَلِّمْ

هَلْ یُنَزِّلُ لا یُنَزِّلُ لا یُنَزِّلْ لَمْ یُنَزِّلْ أَنْ یُنَزِّلَ نَزِّلْ لِیُنَزِّلْ

معناى مشهور باب تفعیل

* تعدیه (متعدى کردن)، بعضى از فعلهاى ثلاثى مجردِ لازم، اگر به این باب برده شوند، متعدى مى گردند; مانند: 

نَزَلَ (فرود آمد) > نَزَّلَ (فرود آورد)

بَعُدَ (دور شد) > بَعَّدَ (دور کرد)

 

باب مفاعله

هر فعل ثلاثی مجردی که به باب مفاعله برده شود، ماضی، مضارع و مصدر آن بر وزن های ذیل می آید:

فَاعَلَ یُ فَاعِلُ مُفَاعَلَة

قَتَلَ > قَاتَلَ یُقَاتِلَ مُقَاتَلَة

جَهَدَ > جَاهَدَ یُجَاهِدُ مُجَاهَدَة

 

بقیه موارد کاربرد باب مُفاعله بدین قرار است: 
مضارع استفهامی نفى نهى جحد مضارع منصوب امر حاضر امرغایب

هَلْ یُقاتِلُ لا یُقَاتِلُ لا یُقَاتِلْ لَمْ یُقاتِلْ أَنْ یُقَاتِلَ قَاتِلْ لِیُقَاتِلْ

هَلْ یُجَاهِدُ لا یُجَاهِدُ لا یُجَاهِدْ لَمْ یُجَاهِدْ أَنْ یُجَاهِدَ جَاهِدْ لِیُجَاهِدَ

معناى مشهور باب مفاعله

* مشارکت، یعنی شرکت داشتن دو طرف (فاعل و مفعول) در انجام کاری،مانند:
ضَارَبَ سَعِیدٌ عَلِیّاً (سعید و على یکدیگر را زدند)
بَاحَثَ زَیدٌ سَعِیداً (زید و سعید با یکدیگر بحث کردند)

نکته: سه باب افعال،تفعیل و مفاعله در چند امر با یکدیگر مشترکند:

1. به صیغه اول ماضی آن ها یک حرف اضافه شده است.

2.حروف اتین در مضارع این سه باب مضموم است.

3. عین الفعل مضارع آنها مکسور است.

[بالا]

 بابهاى ثلاثى مزید(3)
باب تَفَاعُل
هر فعل ثلاثى مجردى که به باب تفاعل برده شود، ماضى، مضارع و مصدر آن بر وزنهاى ذیل مى آید: 
تَفَاعَلَ یَتَفَاعَلُ تَفَاعُل 
ضَرَبَ > تَضَارَبَ یـَتَضَارَبُ تَضَارُب  
عَمِلَ > تَعَامَلَ یَتَعَامَلُ تَعَامُل 
بقیه موارد کاربرد باب تَفاعُل بدین قرار است: 
مضارع استفهامی نفى نهى جحد مضارع منصوب امر حاضر امرغایب
هَلْ یَـتَضَارَبُ لاَیَـتَضَارَبُ لاَ یَتَضَارَبْ َلَمْ یَتَضَارَبْ أَن یـَتَضَارَبَ تَضَارَبْ لِـیَتَضَارَبْ
هَلْ یَـتَعَامَلُ لاَ یَـتَعَامَلُ لاَ یَتَعَامَلْ لَمْ یـَتَعَامَلْ أَنْ یـَتَعَامَلَ تَعَامَلْ لِـیَتَعَامَلْ
معناى باب تَفَاعُل:
* مشارکت، مانند:
تَعَاوَنَ سَعِیدٌ وَعَلِیٌّ (سعید و على به یکدیگر کمک کردند)
تَضَارَبَ زَیدٌ وَخَالِدٌ (زید و خالد یکدیگر را زدند)
* نکته:
هنگام صرفِ مضارعِ باب تفاعل ، در بعضى صیغه ها دو (ت) در کنار یکدیگر قرار مى گیرند که براى سبک شدن کلام، مى توان یکى از آن دو را حذف کرد; مانند: 
تَتَجَاوَزُ (4 و7) > تَجَاوَزُ
تَتَعَاوَنُونَ (9) > تَعَاوَنُونَ
* نمونه صرف مضارع منصوب فعل تَجَاوَزَ:
لَنْ یَتَجَاوَزَ لَنْ یَتَجَاوَزَا لَنْ یَتَجَاوَزُوا لَنْ تَجَاوَزَ لَنْ تَجاوَزَا لَنْ یَتَجَاوَزْنَ
لَنْ تَجَاوَزَ لَنْ تَجَاوَزَا لَنْ تَجَاوَزُوا لَنْ تَجَاوَزِیِ لَنْ تَجَاوَزَا لَنْ تَجَاوَزْنَ
لَنْ أَتَجَاوَزَ لَنْ نَتَجَاوَزَ

باب تَفَعُّل
هر فعل ثلاثى مجردى که به این باب برده شود، ماضى، مضارع و مصدر آن بر وزنهاى ذیل مى آید: 
تَفَعَّلَ یَتَفَعَّلُ تَفَعُّل 
عَلِم > تَعَلَّمَ یَتَعَلَّمُ تَعَلُّم 
صَرَفَ > تَصَرَّفَ یَتَصَرَّفُ تَصَرُّف 
بقیه موارد کاربرد باب تَفَعُّل بدین قرار است: 
مضارع استفهامی نفى نهى جحد مضارع منصوب امر حاضر امرغایب
هَلْ یـَتَعَلَّمُ لاَ یـَتَعَلَّمُ لَمْ یـَتَعَلَّمْ أَنْ یـَتَعَلَّمَ أَنْ یـَتَعَلَّمَ تـَعَلَّم لِیَـتَعَلَّمْ
هَلْ یـتَصَرَّفُ لاَ یـَتَصَرَّفُ لاَ یـَتَصَرَّفْ لَمْ یـَتَصَرَّفْ أَنْ یـَتَصَرَّفَ تـَصَرَّفْ لِیـَتَصَرَّفْ
معناى باب تَفَعُّل
* مطاوعه (اثر پذیرىِ) باب تَفْعِیل، مانند:
عَلَّمْتُ سَعِیداً فَتَعَلَّمَ (به سعید آموختم، و او یاد گرفت)
أَدَّبَ سَعِیدٌ خَالِداً فَتَأَدَّبَ (سعید خالد را ادب کرد، و او ادب شد)
* نکته: هنگام صرفِ مضارع باب تَفَعُّلْ ، در بعضى صیغه ها دو (ت) در کنار یکدیگر قرار مى گیرند که براى سبک شدن کلام، مى توان یکى از آن دو را حذف کرد; مانند:
تَتَنَزَّلُ (4 و 7) > تَنَزَّلُ
تَتَعَلَّمُونَ (9) > تَعَلَّمُونَ
* نمونه صرف چهارده صیغه مضارع مجزوم، از فعل تَعَلَّمَ:
یَتَعَلَّمُ یَتَعَلَّمَانِ یَتَعَلَّمُونَتَعَلَّمُ تَعَلَّمَانِ یَتَعَلَّمْنَ
تَعَلَّمُ تَعَلَّمَانِ تَعَلَّمُونَتَعَلَّمِینَ تَعَلَّمَانِ تَعَلَّمْنَ
أَتَعَلَّمُ نَتَعَلَّمُ

باب افتعال
هر فعل ثلاثى مجردى که به باب افتعال برده شود; ماضى، مضارع و مصدر آن بر وزنهاى ذیل مى آید: 
اِفْتَعَلَ یَفْتَعِلُ اِفْتِعَال 
سَمِعَ > اِسْتَمَعَ یَسْتَمِعُ اِسْتِمـَاع 
کَسَبَ > اِکْتَسَبَ یَکْتَسِبُ اِکْتِسَاب 
بقیه موارد کاربرد باب افتعال بدین قرار است: 
مضارع استفهامی نفى نهى جحد مضارع منصوب امر حاضر امرغایب
هَلْ یـَسْتَمِعُ لاَیـَسْتَمِعُ لاَ یـَسْتَمِعْ لَمْ یـَسْتَمِعْ أَنْ یـَسْتَمِعَ اِسْتَـمِعْ لِیَـسْتَمِعْ
هَلْ یـَکْتَسِبُ لاَیـَکْتَسِبُ لاَ یـَکْتَسِبْ لَمْ یـَکْتَسِبْ أَنْ یـَکْتَسِبَ اِکْتَسِبْ لِیـَکْتَسِبْ
معناى باب افتعال:
* مطاوعه (اثرپذیرى)، مانند:
جَمَعْتُ النَّاسَ فَاجْتَمَعُوا (مردم را جمع کردم، و آنان جمع شدند)
نَظَّمْتُهُ فَانْتَظَمَ (آن را منظم کرد، و منظم شد)
قاعده ابدال باب افتعال
هرگاه فاءالفعل فعلى واو باشد، اگر به باب افتعال برده شود، واو به تاء تبدیل و دو تاء در یکدیگر ادغام مى شوند; مانند: 
وَحَدَ > اِوْتَحَدَ > اِتْتَحَدَ > اِتَّحَدَ (یَتَّحِدُ اِتِّحَاد)
وَفَقَ > اِوْتَفَقَ > اِتْتَفَقَ > اِتَّفَقَ (یَتَّفِقُ اِتِّفَاق)
* نمونه صرف مضارع مجزوم به لاء نهى از فعل اِکْتَسَبَ:
لایَکْتَسِبْ لاَ یَکْتَسِبَا لاَ یَکْتَسِبُوا لاَ تَکْتَسِبْ لاَ تَکْتَسِبَا لاَ یَکْتَسِبْنَ
لاَ تَکْتَسِبْ لاَ تَکْتَسِبَا لاَ تَکْتَسِبُوا لاَ تَکْتَسِبِی لاَ تَکْتَسِبَا لاَ تَکْتَسِبْنَ
لاَ أَکْتَسِبْ لاَ نَکْتَسِبْ 

باب انفعال
هر فعل ثلاثى مجردى که به باب انفعال برده شود; ماضى، مضارع و مصدر آن بر وزنهاى ذیل مى آید: 
اِفْتَعَلَ یَفْتَعِلُ اِفْتِعَال 
کَسَرَ > اِنْکَسَرَ یَنْکَسِرُ اِنْکِسَار 
قَطَعَ > اِنْقَطَعَ یَنْقَطِعُ اِنْقِطَاع 
بقیه موارد کاربرد باب انفعال بدین قرار است: 
مضارع استفهامی نفى نهى جحد مضارع منصوب امر حاضر امرغایب
هَلْ یـَنْکَسِرُ لاَ یَنْکَسِرُ لاَ یـَنْکَسِرْ لَمْ یـَنْکَسِرُ أَنْ یـَنْکَسِرَ اِنـْکَسِرْ لِیـَنْکَسِرْ
هَلْ یـَنْقَطِـعُ لاَ یـَنْقَطِـعُ لاَ یـَنْقَطِـعْ لَمْ یـَنْقَطِـعْ أَنْ یـَنْقَطِـعَ اِنْقَطِـعْ لِیـَنْقَطِـعْ
معناى باب انفعال
* مطاوعه، مانند:
کَسَرْتُ الْقَلَمَ فَانْکَسَرَ (قلم را شکستم، و قلم شکست)
قَطَعَ سَعِیدٌ الْحَبْلَ فَانْقَطَعَ (سعید طناب را برید، و طناب بریده شد)
* نمونه صرف مضارع منفى از فعل اِنْصَرَفَ:
لاَ یَنْصَرِفُ لاَ یَنْصَرِفَانِ لاَ یَنْصَرِفُونَلاَ تَنْصَرِفُ لاَ تَنْصَرِفَانِ لاَ یَنْصَرِفْنَ
لاَ تَنْصَرِفُ لاَ تَنْصَرِفَانِ لاَ تَنْصَرِفُونَلاَ تَنْصَرِفیِنَ لاَ تَنْصَرِفَانِ لاَ تَنْصَرِفْنَ
لاَ أَنْصَرِفُ لاَ نَنْصَرِفُ

[بالا]


باب هاى ثلاثى مزید (4)
باب اِفْعِلاَل
هر فعل ثلاثى مجردى که به باب اِفْعِلاَل برده شود; ماضى، مضارع و مصدر آن بر وزنهاى ذیل مى آید: 
اِفْعَلَّ یَفْعَلُّ اِفْعِلاَل 
حَمُرَ> اِحْمَرَّ یَحْمَرُّ اِحْمِرَار 
عَوِجَ > اِعْوَجَّ یَعْوَجُّ اِعْوِجَاج 
بقیه موارد کاربرد آن بدین قرار است: 
مضارع استفهامی نفى نهى جحد مضارع منصوب امر حاضر امرغایب
هَلْ یـَحْمَرُّ لاَ یـَحْمَرُّ لاَ یـَحْمَرَّ لَمْ یـَحْمَرَّ أَنْ یـَحْمَرَّ اِحْمـَرَّ لِیَـحْمَرَّ
هَلْ یـَسْوَدُّ لاَ یـَسْوَدُّ لاَ یـَسْوَدَّ لَمْ یـَسْوَدَّ أَنْ یـَسْوَدَّ اِسْوَدَّ لِیـَسْوَدَّ
* نکته:
به لام الفعلِ فعلِ مضارعِ باب افعلال در امر غایب، حاضر، جحد و نهى، به جاى سکون، فتحه داده مى شود و دلیل آن در بحث مضاعف خواهد آمد. 
معناى باب اِفْعِلال
* این باب براى در آمدن به رنگ و یا پیدا کردن عیب به کار مى رود; مانند: 
اِحْمَرَّ الْحَدِیدُ (آهن سرخ شد).
اِعْوَجَّ (کج شد)
اِعْوَرَّ (یک چشم شد)
باب هاى ثلاثى مزید (4)

باب اِفْعِلاَل
هر فعل ثلاثى مجردى که به باب اِفْعِلاَل برده شود; ماضى، مضارع و مصدر آن بر وزنهاى ذیل مى آید: 
اِفْعَلَّ یَفْعَلُّ اِفْعِلاَل 
حَمُرَ> اِحْمَرَّ یَحْمَرُّ اِحْمِرَار 
عَوِجَ > اِعْوَجَّ یَعْوَجُّ اِعْوِجَاج 
بقیه موارد کاربرد آن بدین قرار است: 
مضارع استفهامی نفى نهى جحد مضارع منصوب امر حاضر امرغایب
هَلْ یـَحْمَرُّ لاَ یـَحْمَرُّ لاَ یـَحْمَرَّ لَمْ یـَحْمَرَّ أَنْ یـَحْمَرَّ اِحْمـَرَّ لِیَـحْمَرَّ
هَلْ یـَسْوَدُّ لاَ یـَسْوَدُّ لاَ یـَسْوَدَّ لَمْ یـَسْوَدَّ أَنْ یـَسْوَدَّ اِسْوَدَّ لِیـَسْوَدَّ
* نکته:
به لام الفعلِ فعلِ مضارعِ باب افعلال در امر غایب، حاضر، جحد و نهى، به جاى سکون، فتحه داده مى شود و دلیل آن در بحث مضاعف خواهد آمد. 
معناى باب اِفْعِلال
* این باب براى در آمدن به رنگ و یا پیدا کردن عیب به کار مى رود; مانند: 
اِحْمَرَّ الْحَدِیدُ (آهن سرخ شد).
اِعْوَجَّ (کج شد)
اِعْوَرَّ (یک چشم شد)

باب استفعال
هر فعل ثلاثى مجردى که به این باب برده شود، ماضى، مضارع و مصدر آن بر وزنهاى ذیل مى آید: 

اِسْتَفْعَلَ یَسْتَفْعِلُ اِسْتِفْعَال 
عَلِمَ > اِسْتَعْلَمَ یَسْتَعْلِمُ اِسْتِعْلاَم 
خَرَجَ > اِسْتَخْرَجَ یَسْتَخْرِجُ اِسْتِخْرَاج 
بقیه موارد کاربرد این باب بدین قرار است: 
مضارع استفهامی نفى نهى جحد مضارع منصوب امر حاضر امرغایب
هَلْ یـَسْتَعْلِمُ لاَ یـَسْتَعْلِمُ لاَیـَسْتَعْلِمْ لَمْ یـَسْتَعْلِمْ أَنْ یـَسْتَعْلِمَ اِسْتـَعْلِمْ لِیـَسْتَعْلِمْ
هَلْ یـَسْتَغْفِرُ لاَ یـَسْتَغْفِرُ لاَ یـَسْتَغْفِرْ لَمْ یـَسْتَغْفِرْ أَنْ یـَسْتَغْفِرَ اِسـْتَغْفِرْ لِیـَسْتَغْفِرْ
* صرف چهارده صیغه مضارع منفى (اِسْتَخْرَجَ)
لاَ یَسْتَخْرِجُ لاَ یَسْتَخْرِجَانِ لاَ یَسْتَخْرِجُونَ لاَ تَسْتَخْرِجُ لاَ تَسْتَخْرِجَانِ لاَ یَسْتَخْرِجْنَ
لاَ تَسْتَخْرِجُ لاَ تَسْتَخْرِجَانِ لاَ تَسْتَخْرِجُونَ لاَ تَسْتَخْرِجِینَ لاَ تَسْتَخْرِجَانِ لاَ تَسْتَخْرِجْنَ
لاَ أَسْتَخْرِجُ لاَ نَسْتَخْرِجُ
معناى مشهور باب استفعال
* طلب، مانند:
اِسْتَعْلَمَ سَعِیدٌ (سَعید طلب آگاهى کرد)
اِسْتَغْفَرْتُ اللَّهَ (از خداوند طلب آمرزش کردم)

باب افعیلال
هر فعل ثلاثى مجردى که به باب افعیلال برده شود، ماضى، مضارع و مصدر آن بر وزنهاى ذیل مى آید. 
اِفعَالَّ یَفْعَالُّ اِفْعِیلال 
حَمُرَ> اِحْمَارَّ یَحْمَارُّ اِحْمِیرار 
خَضِرَ> اِخْضَارَّ یَخْضَارُّ اِخْضِیرَار 
بقیه موارد کاربرد باب افعیلال بدین قرار است: 
مضارع استفهامی نفى نهى جحد مضارع منصوب امر حاضر امرغایب
هَلْ یـَحْمَارُّ لاَ یـَحْمَارُّ لاَ یـَحْمَارَّ لَمْ یـَحْمَارَّ أَنْ یـَحْمَارَّ اِحْمَارَّ لِیـَحْمَارَّ
هَلْ یـَخْضَارُّ لاَ یـَخْضَارُّ لاَ یـَخْضَارَّ لَمْ یـَخْضَارَّ أَنْ یـَخْضَارَّ اِخْضَارَّ لِیـَخْضَارَّ
معناى باب افعیلال
* این باب براى در آمدن به رنگ یا پیدا کردن عیب همراه با مبالغه به کار مى رود; مانند: 
اِحْمَارَّ الْحَدِیدُ (آهن بسیار سرخ شد)

* سه نکته:
1. ملاک در تشخیص حرف زاید در بابهاى ثلاثى مزید، مفرد مذکر غایبِ فعل ماضى است. 
2. همانطور که در بابهاى ثلاثى مزید مشاهده کردید این بابها از نظر تعداد حروف زاید بر سه قسم مى باشند: 
الف) بابهایى که یک حرف زاید دارند، عبارتند از: 
أَفْعَلَ فَعَّلَ فَاعَلَ
ب) بابهایى که دو حرف زاید دارند، عبارتند از: 
تَفَاعَلَ تَفَعَّلَ اِفْتَعَلَ اِنْفَعَلَ اِفْعَلَّ
ج) بابهایى که سه حرف زاید دارند، عبارتند از: 
اِسْتَفْعَلَ اِفعَالَّ
3. همزه هاى ماضى، امر حاضر و مصدرِ کلیه بابها وصل، و همزه باب اِفعال قطع است; مانند: 
ماضی > وَاکْتَسَبَ فَانْکَسَرَ وَاسْتَغْفَرَ 
امر > وَاکْتَسِبْ فَانْکَسِرْ وَاسْتَغْفِرْ 
مصدر > وَاکْتِسَاب وَانْکِسَار وَاسْتِغْفَار 
باب اِفعال > وَأَحْسَنَ وَأَحْسِنْ وَإِحْسَان 

 [بالا]

ابواب رباعى مجرد و مزید
فعل رباعى، فعلى است که داراى چهار حرف اصلى مى باشد و بر دو قسم است: 1. رباعى مجرد 2. رباعى مزید

باب رباعى مجرد
فعل رباعى مجرد داراى یک باب است: فَعْلَلَة 
باب فَعْلَلَة
فعل رباعى مجرد ماضى، مضارع و مصدر آن بر وزنهاى ذیل مى آید. 
فَعْلَلَ یُفَعْلِلُ فَعْلَلَة
زَلْزَلَ یُزَلزِلُ زَلْزَلَة 
دَحْرَجَ یُدَحْرِجُ دَحْرَجَة 
در ذیل با موارد کاربرد امر به لام، امر به صیغه، مضارع منصوب، مضارع مجزوم به لَمْ (جحد) و مضارع مجزوم به لاء (نهى) مضارع منفى و مضارع استفهامى باب فعلله آشنا مى شویم. 
مضارع استفهامی نفى نهى جحد مضارع منصوب امر حاضر امربه لازم
هَلْ یُزَلْزِلُ لاَیُزَلْزِلُ لاَیُزَلْزِلْ لَمْ یُزَلْزِلْ أَنْ یُزَلْزِلَ زَلْزِلْ لِیُزَلْزِلْ
هَلْ یُدَحْرِجُ لاَ یُدَحْرِجُ لاَ یُدَحْرِجْ لَمْ یُدَحْرِجْ أَنْ یُدَحْرِجَ دَحْرِجْ لِیُدَحْرِج
مصدر این باب در بعضى موارد بر وزنِ فِعْلال نیز مى آید; مانند: 
زِلْزَال، دِحْرَاج
* نمونه صرف چهارده صیغه ماضى فعل زَلْزَلَ:
زَلْزَلَ زَلْزَلاَ زَلْزَلُوا زَلْزَلَتْ زَلْزَلَتَا زَلْزَلْنَ
زَلْزَلْتَ زَلْزَلْتـُمَا زَلْزَلْتُمْ زَلْزَلْتِ زَلْزَلْتـُمَا زَلْزَلْتُنَّ
زَلْزَلْتُ زَلْزَلْنَا

بابهاى رباعى مزید
فعل رباعى مزید، داراى دو باب است: تَفَعْلُل و اِفْعِلاّل 
باب تَفَعْلُل
هر فعل رباعى مجردى که به باب تَفَعْلُلْ برود، ماضى، مضارع و مصدر آن بر وزنهاى ذیل مى آید. 

تَفَعْلَلَ یَتَفَعْلَلُ تَفَعْلُل 
زَلْزَلَ > تَزَلْزَلَ یَتَزَلْزَلُ تَزَلْزُل 
دَحْرَجَ> تَدَحْرَجَ یَتَدَحْرَجُ تَدَحْرُج 
بقیه موارد کاربرد باب تَفَعْلُلْ بدین قرار است: 
مضارع استفهامی نفى نهى جحد مضارع منصوب امر حاضر امربه لازم
هَلْ یَتَزَلْزَلُ لاَ یَتَزَلْزَلُ لاَ یَتَزَلْزَلْ َلَمْ یَتَزَلْزَلْ أَنْ یَتَزَلْزَلَ تَزَلْزَلْ لِیَتَزَلْزَلْ
هَلْ یَتَدَحْرَجُ لاَیَتَدَحْرَجُ لاَ یَتَدَحْرَجْ لَمْ یَتَدَحْرَجْ أَنْ یَتَدَحْرَجَ تَدَحْرَجْ لِیَتَدَحْرَجْ

[بالا]

معلوم و مجهول
فعل معلوم، فعلى است که فاعل آن در کلام ذکر شده باشد; مانند:
نَصَرَ سَعِیدٌ عَلِیّاً (سعید على را یارى کرد) 
فعل مجهول، فعلى است که فاعل آن در کلام ذکر نشود، و فعل، به مفعول نسبت داده شود که به این مفعول، نایب فاعل مى گویند; زیرا به جاى فاعل قرار گرفته است; مانند:
(سعید على را یارى کرد) مفعول فاعل فعل معلوم 
عَلِیّاً سَعِیدٌ نَصَرَ 
* روش مجهول کردن فعل ماضى
ماضى مجهول، از ماضى معلوم گرفته مى شود و براى ساختن آن، حرفِ ماقبلِ آخر ماضىِ معلوم را مکسور، و حرف متحرک ماقبل آن را مضموم مى کنیم; مانند: 
ضَرَبَ (زد) > ضُرِبَ (زده شد)
زَلْزَلَ (لرزاند) > زُلْزِلَ (لرزانده شد)
اِسْتَفْهَمَ (پرسید) > اُسْتُفْهِمَ (پرسیده شد)
* نکته:
الف در ماضى مجهولِ باب مفاعله و تَفاعُل ، تبدیل به واو مى شود; زیرا ماقبل آن ضمه است; مانند:
ضَارَبَ >مجهول ضُارِبَ > ضُورِبَ 
عَاقَبَ >مجهول عُاقِبَ > عُوقِبَ
تَضَارَبَ >مجهول تُضُارِبَ > تُضُورِبَ 
تَنَازَعَ >مجهول تُنُازِعَ > تُنُوزِعَ
* صرف ماضى مجهول
غایب

مذکر

1. ضُرِبَ(زده شد) 
2. ضُرِبَا(زده شدند)

3. ضُرِبُوا(زده شدند)

مؤنث 

4. ضُرِبَتْ(زده شد) 
5. ضُرِبَتَا(زده شدند) 
6.ضُرِبْنَ(زده شدند)

مخاطب

مذکر

7.ضُرِبَتْ (زده شد)

8.ضُرِبْنُسَما (زده شدید)

9. ضُرِبْتُمْ (زده شدید)

مؤنث
10.ضُرِبْتِ (زده شدى)

11.ضُرِبْنَما (زده شدید)

12.ضُرِبْتُنَّ (زده شدید)

متکلم
13.ضُرِبْتُ (زده شدم) 
14.ضُرِبْنَا (زده شدیم)

* روش مجهول کردن فعل مضارع
مضارع مجهول را از مضارع معلوم مى گیریم و براى ساختن آن، حرف مضارعه (اتین) را مضموم و حرف ماقبل آخر را مفتوح مى کنیم; مانند: 
یَضْرِبُ (مى زند) > یُضْرَبُ (زده مى شود)
یُزَلْزِلُ (مى لرزاند) > یُزَلْزَلُ (لرزانده مى شود)
یَسْتَفْهِمُ (مى پرسد) > یُسْتَفْهَمُ (پرسیده مى شود)

* صرف چهارده صیغه مضارع مجهول
غایب

مذکر

1. یُضْرَبُ (زده مى شود) 
2. یُضْرَبَانِ (زده مى شوند) 
3. یُضْرَبُونَ (زده مى شوند)

مؤنث

4. تُضْرَبُ (زده مى شود)

5. تُضْرَبَانِ(زده مى شوند) 
6. یُضْرَبْنَ (زده مى شوند)

مخاطب

مذکر

7.تُضْرَبُ (زده مى شوى)

8.تُضْرَبَانِ(زده مى شوید)

9. تُضْرَبُونَ(زده مى شوید)

مؤنث 

10.تُضْرَبِینَ(زده مى شوى) 
11.تُضْرَبَانِ(زده مى شوید)

12.تُضْرَبْنَ(زده مى شوید)

متکلم
13.أُضْرَبُ (زده مى شوم) 
14.نُضْرَبُ (زده مى شویم)

امر مجهول
امر مجهول را از مضارع مجهول مى گیریم و براى ساختن آن، یک لام مکسور (لِـ) قبل از مضارع مجهول آورده، آخر آن را جزم مى دهیم; مانند: 
یُضْرَبُ (زده مى شود) > لِیُضْرَبْ (باید زده شود)
یُزَلْزَلُ (لرزانده مى شود) > لِیُزَلْزَلْ (باید لرزانده شود)
یُسْتَفْهَمُ (پرسیده مى شود) > لِیُسْتَفْهَمْ (باید پرسیده شود)
از آنچه گفته شد، معلوم گردید که فعل مجهول،امر به صیغه ندارد و چهارده صیغه آن امر به لام است. 
* صرف امر مجهول

غایب

مذکر

1. لِیُضْرَبْ (بایدزده شود) 
2. لِیُضْرَبَا(باید زده شوند) 
3. لِیُضْرَبُوا(بایدزده شوند) 
مونث

4. لِتُضْرَبْ (بایدزده شود)

5. لِتُضْرَبَا(باید زده شوند)

6. لِیُضْرَبْنَ(بایدزده شوند)

مخاطب

مذکر
7. لِتُضْرَبْ(بایدزده شوى)

8. لِتُضْرَبَا(بایدزده شوید)

9. لِتُضْرَبُوا(بایدزده شوید)

مونث

10. لِتُضْرَبِی (بایدزده شوی)

11. لِتُضْرَبَا(بایدزده شوید)

12. لِتُضْرَبْنَ(بایدزده شوند)

متکلم

13. لِأُضْرَبْ(بایدزده شوم)

14. لِنُضْرَبْ(بایدزده شویم)

[بالا]


صحیح و معتل
کلمه، از نظر چگونگى حروف اصلى بر دو قسم است: صحیح و معتل. 
صحیح کلمه اى است که در حروف اصلى آن، حرف علّه نباشد; مانند : کَتَبَ أَمَرَ مَدَدَ 
حروف عله عبارتند از: واو، یاء و الف منقلبه. 
معتل، کلمه اى است که در حروف اصلى آن، حرف علّه وجود داشته باشد; مانند:
وَجَدَ قَوَلَ دَعَوَ (با حرف علّه واو)
یَسَرَ بَیَعَ رَمَىَ (با حرف علّه یاء)
الف منقلبه، الفى است که در اصل واو و یا یاء بوده است; مانند: 
الف در دو فعل: قَالَ که در اصل قَوَلَ بوده; 
رَمى که در اصل رَمَىَ بوده.

اقسام کلمه هاى صحیح
کلمه هاى صحیح بر دو قسمند: سالم و ناسالم. 
کلمه هاى ناسالم، یا مهموزند و یا مضاعف. 
مهموز، کلمه اى است که در حروف اصلى آن همزه وجود داشته باشد; مانند:
أَمَرَ سَأَلَ قَرَأَ
اگر فاء الفعلِ کلمه، همزه باشد، به آن مهموز الفاء ، و اگر عین الفعل، همزه باشد، مهموز العین ، و اگر لام الفعل، همزه باشد، به آن مهموز اللام گویند. 
مضاعف، کلمه اى است که دو حرف اصلى آن مثل هم باشند; مانند:
مَدَدَ فَرَرَ ذَلَلَ
کلمه صحیحى که نه مهموز باشد و نه مضاعف، سالم نامیده مى شود; مانند: 
کَتَبَ نَصَرَ عَلِمَ
اقسام کلمه هاى معتل
اگر حرف علّه، در فاء الفعل کلمه هاى معتل باشد، به آن معتل الفاء یا مثال مى گویند; مانند: وَهَبَ یَسَرَ واگر حرف علّه، در عین الفعل آنها باشد، به آن معتل العین یا أَجْوَف مى گویند; مانند: قَوَلَ بَیَعَ 
و اگر حرف علّه، در لام الفعل آنها باشد، معتل الاّم یا ناقص نام مى گیرند; مانند: دَعَوَ عَفَوَ 
لفیف
اگر در حروف اصلى کلمه اى، دو حرف علّه وجود داشته باشد، آن را لفیف نامند. 
لفیف، یا مقرون است در صورتى که دو حرف علّه، کنار هم باشند; مانند: 
طَوَیَ قَوَیَ
و یا مفروق است در صورتى که دو حرف علّه، جداى از هم باشند; مانند: 
وَصَیَ وَقَیَ
مهموز
فعل مهموز، مانند فعل سالم است و در بعضى از موارد، همزه آن تخفیف مى یابد.
تخفیف همزه بر دو قسم است: قلبى و حذفى.
تخفیف قلبى
اگر در کلمه اى، دو همزه کنار یکدیگر قرار گیرند، و اوّلى متحرک و دومى ساکن باشد، واجب است همزه ساکن به حرف مدّىِ از جنس حرکت ما قبل، تبدیل شود; یعنى: 
1. اگر همزه اوّل، مفتوح باشد، همزه ساکن، قلب به الف مى شود; مانند: 
أَأْمَنَ > آمَنَ أَأْتَیَ > آتَیَ
2. اگر همزه اوّل مضموم باشد، همزه ساکن، قلب به واو مى شود; مانند: 
أُؤْمِنَ > أُومِنَ أُؤْتِیَ > أُوتِیَ
3. اگر همزه اوّل مکسور باشد، همزه ساکن، به یاء تبدیل مى شود; مانند: 
اِءْمِنْ > اِیمِنْ اِئْزِرْ > اِیزِرْ
تخفیف حذفى
این نوع تخفیف، قاعده مشخصى ندارد و سماعى است، مانند تخفیف همزه امر حاضر سه فعل: أَخَذَ أَکَلَ أَمَرَ 

أَخَذَ > امرحاضر اُءْخُذْ > خُذْ
أَکَلَ > امرحاضر اُءْکُلْ > کُلْ
أَمَرَ > امرحاضر اُءْمُرْ > مُرْ
* حذف همزه در خُذ و کُل واجب و در مُر جایز است.

[بالا]

مضاعف
فعل مضاعف که دو حرف از حروف اصلى آن هم جنس هستند، در معرض ادغام است. 
ادغام: در لغت به معناى داخل کردن و در اصطلاح به معناى داخل کردن حرفى در حرف دیگر است; به طورى که حرف اوّل از بین رفته و حرف دوم مشدّد مى شود; مانند:
أَوْوَل > أَوَّل مَدْدَ > مَدَّ
شرایط و اقسام ادغام
ادغام داراى دو شرط است: 
1. دو حرف هم جنس کنار یگدیگر باشند; 
2. حرف اوّل، ساکن و حرف دوم، متحرک باشد. 
ادغام بر سه قسم است: ادغام واجب، ادغام ممتنع و ادغام جایز. 
* نمونه صرف صیغه هاى مَدَّ چنین است:
مَدَّ مَدَّا مَدُّوا مَدَّتْ مَدَّتَا مَدَدْنَ
مَدَدْتَ مَدَدْتُمَا مَدَدْتُمْ مَدَدْتِ مَدَدْتُمَا مَدَدْتُنَّ
مَدَدْتُ مَدَدْنَا

ادغام در فعل مضارع
ادغام، در صیغه جمع مؤنث مضارعِ معلوم و مجهول، ممتنع و در بقیه صیغه ها لازم است. 
* صرف صیغه هاى مضارع مَدَّ چنین است:
یَمُدُّ یَمُدَّانِ یَمُدُّونَ تَمُدُّ تَمُدَّانِ یَمْدُدْنَ
تَمُدُّ تَمُدَّانِ تَمُدُّونَ تَمُدِّینَ تَمُدَّانِ تَمْدُدْنَ
أَمُدُّنَمُدُّ

ادغام در فعل امر
ادغام در صیغه هاى 1، 4، 7، 13 و 14 امر، جایز و در دو صیغه جمع مؤنث ممتنع، و در بقیه صیغه ها واجب است. در صیغه هایى که ادغام جایز است، اگر بخواهیم ادغام کنیم، باید حرف دوم را حرکت دهیم. حرکت آن مى تواند فتحه یا کسره باشد و اگر عین الفعل مضموم است، حرکت آن مى تواند، علاوه بر فتحه و کسره، ضمّه نیز باشد. 
* نمونه صرف صیغه هایى که ادغام آنها جایز است(1،4،7،13،14)
صیغه 1> لِیَفْرِرْ، لِیَفِرَّ، لِیَفِرِّ لِیَمْدُدْ، لِیَمُدَّ، لِیَمُدِّ، لِیَمُدُّ
صیغه 4> لِتَفْرِرْ،لِتَفِرَّ، لِتَفِرِّ لِتَمْدُدْ، لِتَمُدَّ، لِتَمُدِّ، لِتَمُدُّ
صیغه 7> اِفْرِرْ، فِرَّ، فِرِّ| اُمْدُدْ، مُدَّ، مُدِّ، مُدُّ
صیغه 13> لاَفْرِرْ، لاَفِرَّ، لاَفِرِّ لاَمْدُدْ، لاَمُدَّ، لاَمُدِّ، لاَمُدُّ
صیغه 14> لِنَفْرِرْ، لِنَفِرَّ، لِنَفِرِّ لِنَمْدُدْ، لِنَمُدَّ، لِنَمُدِّ، لِنَمُدُّ

جدول صرف مضاعف فعل (سَدَّ: بست)
امر معلوم(با ادغام و بى ادغام) مضارع مجهول مضارع معلوم ماضی مجهول ماضی معلوم
لِیَسُدَّ، لِیَسُدِّ، لِیَسُدُّ، لِیَسْدُدْ یُسَدُّ یَسُدُّ سُدَّ سَدَّ
بسته بشود بسته مى شود مى بندد بسته شد بست
لِیَسُدَّا یُسَدَّانِ یَسُدَّانِ سُدَّا سَدَّا
لِیَسُدُّوا یُسَدُّونَ یَسُدُّونَ سُدُّوا سَدُّوا
لِتَسُدَّ، لِتَسُدِّ، لِتَسُدُّ، لِتَسْدُدْ تُسَدُّ تَسُدُّ سُدَّتْ سَدَّتْ
لِتَسُدَّا تُسَدَّانِ تَسُدَّانِ سُدَّتَا سَدَّتَا
لِیَسْدُدْنَ یُسْدَدْنَ یَسْدُدْنَ سُدِدْنَ سَدَدْنَ
سُدَّ، سُدِّ، سُدُّ، اُسْدُدْ تُسَدُّ تَسُدُّ سُدِدْتَ سَدَدْتَ
سُدَّا تُسَدَّانِ تَسُدَّانِ سُدِدْتُمَا سَدَدْتُمَا
سُدُّوا تُسَدُّونَ تَسُدُّونَ سُدِدْتُمْ سَدَدْتُمْ
سُدِّی تُسَدِّینَ تَسُدِّینَ سُدِدْتِ سَدَدْتِ
سُدَّا تُسَدَّانِ تَسُدَّانِ سُدِدْتُمَا سَدَدْتُمَا
اُسْدُدْنَ تُسْدَدْنَ تَسْدُدْنَ سُدِدْتُنَّ سَدَدْتُنَّ
لاَسُدَّ، لاَسُدِّ، لاَسُدُّ، لاَسْدُدْ أُسَدُّ أَسُدُّ سُدِدْتُ سَدَدْتُ
لِنَسُدُّ، لِنَسُدَّ، لِنَسُدُّ، لِنَسْدُدْ نُسَدُّ نَسُدُّ سُدِدْنَا سَدَدْنَا

[بالا]

معتلات (1)
مثال

از آنجا که در کلمه هاى معتل، حرف علّه وجود دارد، این کلمات نمى توانند مانند کلمات سالم صرف شوند; به همین جهت باید آنها را با قواعد دیگرى به نام قواعد اعلال درمان کرد. 
به عبارت دیگر، حرف علّه در بعضى از موارد به جهت ایجاد سبکى و سهولت در تلفّظ، تغییر مى کند که این تغییر را اعلال مى گویند. 
* تغییر، گاهى به قلب کردن حرف علّه است; مانند: 
تغییر قَوَلَ به قَالَ که به آن اعلال قلبى گویند.
* تغییر، گاهى به ساکن کردن حرف علّه است; مانند: 
تغییر یَقْوُلُ به یَقُوُلُ که به آن اعلال سکونى گویند.
* تغییر، گاهى به حذف حرف علّه است; مانند: 
تغییر لِیَدْعُوْ به لِیَدْعُ که به آن اعلال حذفى گویند.
در این کتاب، به ترتیب به بیان قواعد اعلالِ مثال، اجوف و سپس ناقص و لفیف مى پردازیم. 

قواعد مثال (معتل الفاء)
قاعده (1): مضارعِ مثال واوى، اگر بر وزن یَفْعِلُ باشد، واو آن حذف مى شود; مانند:
وَجَدَ  یَوْجِدُ   یَجِدُ، لِیَجِدْ، جِدْ
وَلَدَ ← یَوْلِدُ ← یَلِدُ، لِیَلِدْ، لِدْ
این قاعده در چند فعلِ مضارعِ بر وزن یَفْعَلُ نیز جارى است; مانند: 
وَسَعَ (گسترد) ← یَوْسَعُ ← یَسَعُ، لِیَسَعْ، سَعْ
وَضَعَ (قرار داد) ← یَوْضَعُ ← یَضَعُ، لِیَضَعْ، ضَعْ
وَدَعَ(رها کرد) ← یَوْدَعُ ← یَدَعُ، لِیَدَعْ، دَعْ
وَهَبَ (بخشید) ← یَوْهَبُ ← یَهَبُ، لِیَهَبْ، هَبْ
وَذَرَ (واگذاشت) ← یَوْذَرُ ← یَذَرُ، لِیَذَرْ، ذَرْ

* نکته: 
قاعده شماره (1) در مضارع مجهول و امر مجهول جارى نمى شود; مانند: 
وَجَدَ ←یُوجَدُ ← لِیُوجَدْ وَصَلَ ← یُوصَلُ ← لِیُوصَلْ
قاعده2:واو ساکن ماقبل مکسور، قلب به  یاء ،
و یاء ساکن ماقبل مضموم، قلب به واو مى شود;مانند: 
إِوْجَاد  إِیجاد إِوْرَاد  إِیرَاد مِوْزَان  مِیزَان
یُیْقِنُ  یُوقِنُ یُیْسُ  یُوسُ اُیْمُنْ  اُومُنْ

[بالا]

معتلات (2)
اجوف
فعل معتل العین یا اجوف بر دو قسم است: 
اجوف واوى، مانند: قَوَلَ و اجوف یایى، مانند: بَیَعَ 

قواعد اعلال اجوف
بر کلمات اجوف، قواعد ذیل جارى مى شوند: 
قاعده (3): واو و یاء مکسور یا مضموم که ماقبل آنها فتحه نباشد، بعد از سلب حرکت ماقبل، حرکتشان به ماقبل داده مى شود; مانند:
قُوِلَ > قِوْلَ بُیِعَ > بِیعَ
نکته 1:
این قاعده در مورد خَوِفَ که ماقبل آن فتحه است جارى نمى شود. 
نکته 2:
طبق قاعده (2) قِوْلَ مى شود قِیلَ 
قاعده (4): واو و یاء متحرک، اگر عین الفعل کلمه واقع شوند و ماقبلشان حرف صحیح و ساکن باشد، حرکتشان به ماقبل داده مى شود; مانند:
یَقْوُلُ > یَقُولُ یَخْوَفُ > یَخَوْفُ
یَبْیِعُ > یَبِیعُ یُقْوَلُ > یُقَوْلُ
قاعده (5): واو و یاء متحرک ماقبل مفتوح، قلب به الف مى شود; مانند:
قَوَلَ > قَالَ بَیَعَ > بَاعَ خَوِفَ > خَافَ
* نکته:
این قواعد در صورتى که واو و یاء در موضع حرکت باشد، یعنى متحرک بوده و به جهت قواعد اعلال سکونى، ساکن شده باشد نیز جارى مى شود; مانند: 
یَخْوَفُ >قاعده (4) یَخَوْفُ >قاعده(5) یَخَافُ
یُبْیَعُ >قاعده(4) یُبَیْعُ >قاعده (5) یُبَاعُ
قاعده (6): حرف عله ساکن اگر کنار ساکن دیگرى قرارگیرد، حذف مى شود; مانند:
یَقُولُ >امر به لام لِیَقُوْلْ >قاعده (6) لِیَقُلْ
تَقُولُ >امر حاضر قُوْلْ >قاعده (6) قُلْ
یَبِیعُ >امر به لام لِیَبِیْعْ >قاعده(6) لِیَبِعْ
تَبیعُ >امر حاضر بِیْعْ >قاعده (6) بِعْ

* نکته
اگر مضارع اجوف بر وزن یَفْعُلُ باشد، فاء الفعل ماضى معلوم آن از صیغه (6) تا آخر، مضموم ، و اگر بر وزن یَفْعِلُ یا یَفْعَلُ باشد، فاء الفعل آن مکسور مى گردد; مانند: 
قَالَ ـُ > قَالَ، قَالاَ.... >صیغه(6) قَالْنَ > قُلْنَ
بَاعَ ـِ > بَاعَ، بَاعَا.... >صیغه (6) بَاعْنَ > بِعْنَ
خَافَ ـَ > خَافَ، خَافَا.... >صیغه (6) خَافْنَ > خِفْنَ

* توجه:
حروف مدّىِ ــَ ا، اِى و اُو ساکن هستند. 
نمونه صرف اجوف واوى: قَالَ 

ماضی معلوم

قَال(گفت)  قَالاَ قَالُوا قَالَتْ قَالَتَا قُلْنَ قُلْتَ قُلْتُمَا قُلْتُمْ قُلْتِ قُلْتُمَا قُلْتُنَّ قُلْتُ قُلْنَا

ماضی مجهول:

قیلَ (گفته شد) قِیلاَ قِیلُوا قِیلَتْ قِیلَتَا قِلْنَ قِلْتَ قِلْتُمَا قِلْتُمْ قِلْتِ قِلْتُمَا قِلْتُنَّ قِلْتُ قِلْنَا

مضارع معلوم:

یَقُولُ (می گوید) یَقُولاَنِ یَقُولُونَ تَقُولُ تَقوُلاَنِ یَقُلْنَ تَقُولُ تَقُولاَنِ تَقُولُونَ تَقُولِینَ تَقُولاَنِ تَقُلْنَ أَقُولُ نَقُولُ

مضارع مجهول:

یُقَالُ (گفته می شود) یُقَالَانِ یُقَالُونَ تُقَالُ تُقَالاَنِ یَقُلْنَ تُقَالُ تُقَالانِ تُقَالُونَ تُقَالِینَ تُقَالاَنِ تُقَلْنَ أُقَالُ نُقَالُ

امر معلوم:

لِیَقُل(باید بگوید) لِیَقُولاَ لِیَقُولُوا لِتَقُلْ لتَقُولاَ لِیَقُلْنَ قُلْ قُولاَ قُولُوا قُولِی قُولاَ قُلْنَ لِأَقُلْ لِنَقُلْ

 

نمونه صرف اجوف یایى: بَاعَ 
ماضی معلوم:

بَاعَ (خرید) بَاعَا بَاعُوا بَاعَتْ باعَتَا بِعْنَ بِعْتَ بِعْتُمَا بِعْتُمْ بِعْتِ بِعْتُمَا بِعْتُنَّ بِعْتُ بِعْنَا

ماضی مجهول:

بِیعَ(خریده شد) بِیعَا بِیعُوا بِیعَتْ بِیعَتَا بُعْنَ بُعْتَ بُعْتُمَا بُعْتُمْ بُعْتِ بُعْتُمَا بُعْتُنَّ بُعْتُ بُعْنَا

مضارع معلوم:

یَبِیعُ (می خرد) یَبِیعَانِ یَبِیعُونَ تَبِیعُ تَبِیعَانِ یَبِعْنَ تَبِیعُ تَبِیعَانِ تَبِیعُونَ تَبِیعِینَ تَبِیعَانِ تَبِعْنَ أَبِیعُ نَبِیعُ

مضارع مجهول:

یُبَاعُ (خریده می شود) یُبَاعَانِ یُبَاعُونَ تُبَاعُ تُبَاعَانِ یُبَعْنَ تُبَاعُ تُبَاعَانِ تُبَاعُونَ تُبَاعِینَ تُبَاعَانِ تُبَعْنَ أُبَاعُ نُبَاعُ

امر معلوم: 

لِیَبعْ (باید بخرد) لِیَبیِیعَا لِیَبِیعُوا لِتَبِعْ لِتَبِیعَا لِیَبِعْنَ بِعْ بِیعَا بِیعُوا بِیعِی بِیعَا بِعْنَ لِأَبِعْ لِنَبِعْ

[بالا]

معتلات (3)
ناقص
فعل معتل اللام یا ناقص بر دو قسم است: 
ناقص واوى، مانند: دَعَوَ، ناقص یایى، مانند: رَمَیَ. 
قواعد اعلال ناقص
بر کلمات ناقص، قواعد ذیل جارى مى شود: 
قاعده (7) : در ناقص واوى، اگر ماقبلِ واو، مکسور باشد، واو به یاء تبدیل مى شود; مانند:
رَضِوَ > رَضِیَ دُعِوَ > دُعِیَ
قاعده (8) : واو مضموم ماقبل مضموم و نیز یاء مضموم ماقبل مکسور،اگر در آخر مضارعِ ناقص قرار گیرند، ضمه آنها حذف مى شود; مانند:
یَدْعُوُ > یَدْعُو یَرْمِیُ > یَرْمِی
قاعده (9) : در ناقص واوى، اگر واو حرف چهارم یا بعد از آن بوده، ماقبل آن مفتوح باشد، به یاء تبدیل مى شود; مانند:
یُدْعَوُ > یُدْعَیُ > قاعده (5) > یُدْعَى
قاعده (10) : در آخر صیغه هاى (1، 4، 7، 13 و 14) فعلِ ناقص، حرف علّه در حالت جزم حذف مى شود; مانند:
مضارع مجزوم یَدْعُو > لَمْ یَدْعُ(1) لَمْ تَدْعُ(4) لَمْ تَدْعُ(7) 
لَمْ أَدْعُ(13) لَمْ نَدْعُ (14)
مضارع مجزوم یَرْمِی > لِیَرْمِ(1) لِتَرْمِ(4) اِرْمِ(7) 
لاَرْمِ(13) لِنَرْمِ (14)
مضارع مجزوم یَرْضَى > لِیَرْضَ(1) لِتَرْضَ(4) اِرْضَ(7) 
لَمْ أَرْضَ (13) لَمْ نَرْضَ (14)
* توجه: قواعد مذکور در فعلهاى مجهول و فعلهاى مزید ناقص نیز باید رعایت شوند; مانند: 
رَضِیَ(باب افعال):أَرْضَیَ 5 > أَرْضَی مضارع > یُرْضِیُ 8 > یُرضِی > امرحاضر > 
أَرْضِی 10 > أَرْضِ
زَکوَ(درباب تفعیل):زَکَّوَ9 > زَکَّیَ 5 > زَکَّى مضارع > یُزَکِّیُ 8 >
یُزَکِّی امر به لام > لِیُزَکِّی 10 > لِیُزَکِّ

لـفیـف
لفیف، کلمه اى است که در حروف اصلى آن، دو حرف عله باشد و بر دو قسم است: مقرون، مفروق.
مقرون، آن است که دو حرف علّه درکنار هم باشند; مانند: طَوَى (پیچاند).
مفروق، آن است که دو حرف علّه از هم جدا باشند; مانند: وَقَى (نگه داشت).
* توجه
1. لفیف مقرون، مانند ناقص صرف مى شود; زیرا در لفیف مقرون فرض مى شود که عین الفعل، حرف علّه نیست. 
* نمونه صرف لفیف مقرون ازفعل (طَوَى: پیچاند)باذکرشماره قواعد:
ماضی معلوم مضارع معلوم امر حاضر جحد نهی ماضی مجهول مضارع مجهول
طَوَی
(5) یَطْوِی 
(8) اِطْوِ
(10) لَمْ یَطْوِ
(10) لَا یَطْوِ
(10) طُوِیَ
- یُطْوَی
(5)
مثال و ناقص امکان پذیر است; زیرا لفیف مفروق، هم مثال است و هم ناقص.

ماضی معلوم مضارع معلوم امر حاضر جحد نهی ماضی مجهول مضارع مجهول
وَقی
(5) یَقِی 
(8)،(1) قِ
(10) لَمْ یَقِ
(10) لا یَقِ
(10) وُقِیَ
- یُوقی
(5)
* توضیح:
1. یَقِی در اصل یَوْقِىُ بوده که طبق قاعده (1) واو آن حذف شده است: 
یَوْقِیُ > یَقِیُ، و طبق قاعده (8) ضمه آخرش نیز حذف شده است:
یَقِیُ > یَقِی.
2. ق در اصل تَقِی بوده، براى ساختن امر حاضر، حرف مضارعه آن حذف شده ر قِی، و یاء آخر آن نیز طبق قاعده (10) حذف شده است: 
تَقِی > قِی > قِ (نگهد<ار) تَفی > فِی > فِ (وفا کن)

* نمونه صرف ناقص یایى از فعل: رَمَى (پرتاب کرد)
ماضی معلوم:

رَمی(پرتاب کرد) رَمَیَا رَمَوْا رَمَتْ رَمَتَا رَمَیْنَ رَمَیْتَ رَمَیْتُمَا رَمَیْتُمْ رَمَیْتِ رَمَیْتُمَا رَمَیْتُنَّ رَمیْتُ رَمَیْنَا

ماضی مجهول: 
رُمِیَ (پرتاب شد) رُمِیَا رُمُوا رُمِیَتْ رُمِیَتَا رُمِینَ رُمِیتَ رُمِیتُمَا رُمِیتُمْ رُمِیتِ رُمِیتُمَا رُمِیتُنَّ رُمِیتُ رُمِینَا

مضارع معلوم:

یَرْمِی (پرتاب می کند) یَرْمِیَانِ یَرْمُونَ تَرْمِی تَرْمِیَانِ یَرمِینَ تَرْمِی تَرمِیَانِ تَرمُونَ تَرمِینَ تَرْمِیَانِ تَرْمِینَ أَرْمِی نَرْمِی

مضارع مجهول:

یُرْمی (پرتاب می شود) یُرْمَیَانِ یُرْمَوْنَ تُرْمَی تُرمَیَانِ یُرْمَیْنَ تُرْمَی تُرْمَیَانِ تُرْمُوْنَ تُرْمَیْنَ تُرْمَیَانِ تُرْمَیْنَ أُرْمَی نُرْمَی

امر معلوم:

لِیَرْمِ (باید پرتاب کند) لِیَرْمُوا لِیَرْمُوا لِتَرْمِیَا لِتَرْمِیَا لِیرْمِینَ اِرْمِ اِرْمِیَا اِرْمُوا اِرْمِی اِرْمِیَا اِرمِینَ لِأَرْمِ لِنَرْمِ


* نمونه صرف ناقص واوی از فعل: دَعَوَ (خواند)
ماضی معلوم:

دَعَا(خواند) دَعَوَا دَعَوْا دَعَتْ دَعَتَا دَعَوْنَ دَعَوْتَ دَعَوْتُمَا دَعَوْتُمْ دَعَوْتِ دَعَوْتُمَا دَعَوْتُنَّ دَعَوْتُ دَعَوْنا

ماضی مجهول:

دُعِىَ (خوانده شد) دُعِیَا دُعُوا دُعِیَتْ دُعِیَتَا دُعِینَ دُعِیتَ دُعِیتُمَا دُعِیتُمْ دُعِیتِ دُعِیتُمَا دُعِیتُنَّ دُعِیتُ دُعِینَا

مضارع معلوم:

یَدْعُو (می خواند) یَدْعُوَانِ یَدْعُونَ تَدْعُو تَدْعُوَان یَدْعُونَ تَدْعُو تَدعُوَانِ تَدْعُونَ تَدْعِینَ تَدْعُوَانِ تَدْعُونَ أَدْعُو نَدْعُو

مضارع مجهول:

یُدْعَى (خوانده می شود) یُدْعَیَانِ یُدْعَوْنَ تُدْعَى تُدْعَیانِ یُدْعَیْنَ تُدْعَى تُدْعَیَانِ تُدْعَوْنَ تُدْعَیْنَ تُدْعَیَانِ تُدْعَیْنَ أُدْعَى نُدْعَى اُدْعِی

امر معلوم:

لِیَدْعُ (باید بخواند) لِیَدْعُوَا لِیَدْعُوا لِتَدْعُ لِتَدْعُوَا لِیَدْعُونَ اُدْعُ اُدْعُوَا اُدْعُوا اُدْعُوَا اُدْعُونَ لاَدْعُ لِنَدْعُ


* نمونه صرف لفیف مفروق از فعل: وَقَی (نگه داشت)


 

ماضی معلوم:

وَقَی(نگه داشت) وَقَیَا وَقَوْا وَقَتْ وَقَتَا وَقَیْنَ وَقَیْتَ وَقَیْتُمَا وَقَیْتُمْ وَقَیْتِ وَقَیْتُمَا وَقَیْتُنَّ وَقَیْتُ وَقَیْنَا

ماضی مجهول:

وُقِیَ (نگه داشته شد) وُقِیَا وُقُوا وُقِیَتْ وُقِیتَا وُقِینَ وُقِیتَ وُقِیتُمَا وُقِیتُمْ وُقِیتِ وُقِتُمَا وُقِیتُنَّ وُقِیتُ وُقِینَا

مضارع معلوم:

یَقی (نگه می دارد) یَقِیَانِ یَقُونَ تَقِی تَقِیَانِ یَقیِنَ تَقِی تَقِیَانِ تَقُونَ تَقِینَ تَقِیَانِ تَقِینَ أَقِی نَقِی

مضارع مجهول:

یُوقَی (نگه داشته می شود) یُوقَیَانِ یُوقَوْنَ تُوقَی تُوقَیَانِ یُوقَیْنَ تُوقَی تُوقَیَانِ تُوقَوْنَ تُوقَیْنَ تُوقَیَانِ تُوقَیْنَ أُوقَی نُوقَی

امر معلوم:

لِیَقِ (باید نگه دارد) لِیَقِیَا لِیَقُوا لِتَقِ لِتَقِیَا لِیَقِینَ قِ قِیَا قُوا قِی قِیا قِینَ لِأَقِ لِنَقِ


جدول قواعد ده گانه اعلال
از قواعد ده گانه اعلال، قاعده هاى (3، 4 و 8) مربوط به اعلال سکونى و قاعده هاى (2، 5، 7و 9) مربوط به اعلال قلبى و قاعده هاى (1 ، 6 و 10) مربوط به اعلال حذفى است. 

شماره قاعده قاعده قبل از اعلال بعد از اعلال نوع اعلال موارد کاربرد
1. مضارع مثال واوی اگر بر وزن یَفْعِلُ باشد (واو) آن حذف می شود. 
یَوْعِدُ ← یَعِدُ  یَوْقِیُ ← 
یَقِیُ 
موارد کاربرد: مثال واوی،لفیفِ مفروق


2. واو ساکن ماقبل مکسور،قلب به(یاء) و یاء ساکن ماقبل مضموم،قلب به (واو) می شود.
إِوْجَاد 
← إِیجَاد یُیْقِنُ ←یُوقِنُ

کاربرد: مثال،اجوف


3. واو و یاء مکسور یا مضمومی که ماقبل آنها فتحه نباشد، پس از سلب حرکت ماقبل، حرکتشان به ماقبل داده می شود.

قُوِلَ ← قِوْلَ ← قِیلَ  بُیِعَ ← بِیعَ

کاربرد: اجوف


4. واو و یاء متحرک، اگر عین الفعل کلمه واقع شوند و ماقبل آنها حرف صحیح و ساکن باشد، حرکتشان به ماقبل داده می شود.

یَقْوُلُ ← یَقُولُ  بَبْیعُ ← یَبِیِعُ  یَخْوَفُ ← یَخَوْفُ ← یَخَافُ

کابرد: اجوف


5 . واو و یاء متحرک ماقبل مفتوح قلب به (الف) می شود.
قَوَلَ 
← قَالَ  بَیَعَ ← بَاعَ خَوِفَ ← خَافَ  دَعَوَ ← دَعَا
کاربرد: اجوف،ناقص،لفیف

6. حرف عله ساکن در التقاء ساکنین حذف می شود.

قَاْلْنَ ← قلْنَ  قُوْلْ ← قُلْ 
کاربرد:اجوف، ناقص، لفیف


7. در ناقص واوی، اگر ماقبل واو، مکسور باشد، واو تبدیل به (یاء) می شود.
رَضِوَ 
← رضِیَ  دُعِوَ ←دُعِیَ
کاربرد: ناقص واوی


8. واو مضموم ماقبل مضموم و نیز یاء مضموم ماقبل مکسور، اگر در آخر مضارع ناقص قرار گیرند، ضمّه آنها حذف می شود.

یَدْعُوُ ← یَدْعُو  یَرْمِیُ ← یَرْمِی
کاربرد: ناقص


9. در ناقص واوی ، اگر واو حرف چهارم یا بعد از آن بوده و ماقبل آن مفتوح باشد، تبدیل به یاء می گردد.

یُدْعَوُ ← یُدْعَیُ ← یُدْعَی

کاربرد: ناقص واوی


10. در آخر صیغه های (1، 4، 7، 13و 14) فعل ناقص، در حالت جزم، حرف عله حذف می شود. لَمْ یَدْعُو ← لَمْ یَدْعُ  لَمْ یَرْمِی ← لَمْ یَرْمِ  لَمْ یَرْضَی ← لَمْ یَرْضَ  لَمْ یَقِیُ ← لَمْ یَقِ
کاربرد:ناقص،لفیف

[بالا]



روش تجزیه فعل

پس از آشنایى اجمالى با کلیات علم صرف (بخش فعل) مناسب است، به تجزیه فعل بپردازیم. 
تجزیه، در لغت به معنى جزء به جزء کردن است، و در اصطلاح به جدا کردن کلمات یک جمله و تعیین ویژگى هاى صرفى و ساختارى آن گفته مى شود.
بهترین روش براى تجزیه کلمات، استفاده از جدولهاى تجزیه است. در این کتاب، جدولى با ده ستون براى تجزیه فعل آورده شده که ویژگیهاى مهم و اصلى یک فعل در آن، مورد بررسى قرار گرفته است. 
جهت آشنایى بیشتر با کیفیت تجزیه فعل، ده فعل به صورت نمونه تحلیل صرفى شده است و پس از آن براى تمرین صرف پژوهان، صد فعل از قرآن کریم آورده شده تا آنها را با راهنمایى استاد تجزیه کنند. 

توضیحاتى در مورد جدول تجزیه فعل
جدول تجزیه فعل، از ده ستون به شکل ذیل تشکیل مى گردد. 0
سوره و آیه-فعل-نوع-صیغه-باب-ریشه-صحیح-نوع معتل-لازم یا متعدی-معلوم یامجهول-ترجمه

مثال:

78/9 جَعَلْنَا ماضی متکلم مع الغیر فَعَلَ -َ ج ع ل صحیح و سالم متعدی معلوم قرار دادیم


ستون اوّل: شماره سوره و آیه اى را بیان مى کند که فعل در آن به کار رفته است.
ستون دوم: خود فعل در آن آورده مى شود.
ستون سوم: در آن به نوع فعل از جهت ساخت (ماضى، مضارع و امر) اشاره مى شود.
ستون چهارم: صیغه فعل مشخص مى شود.
ستون پنجم: باب هر فعل تعیین مى شود که بابهاى ثلاثى مزید و رباعى با ذکر مصدر آنها و بابهاى ثلاثى مجرد با ذکر صیغه اوّل ماضى و تعیین حرکتِ عین الفعلِ مضارعِ آن مورد اشاره قرار گرفته است;مانند:فَعَلَ ــَ.
ستون ششم: به ریشه کلمه اشاره دارد. مراد از ریشه، حروف اصلى فعل است، بدون اینکه در قالبِ خاصى مثل مصدر، صیغه اوّل ماضى و ... رفته باشد; لذا در بیان ریشه، هیچ گونه حرکتى بر روى حرف گذاشته نمى شود و مناسب است که حروفِ ریشه، جداى از هم نوشته شود.
ستون هفتم: صحیح یا معتل بودن فعل را بیان مى کند و به نوع کلمات معتل(مثال واوى و یایى، اجوف واوى و یایى، و ...) اشاره مى شود.
ستون هشتم: لازم یا متعدى بودن فعل در آن مشخص مى شود.
ستون نــهم: معلوم یا مجهول بودن فعل در آن بیان شده است.
ستون دهــم: ترجمه فعل آورده شده است.
* توجه: هرگونه توضیح اضافى و یا نکته خاصى که در جدول، ستون خاصى براى آن در نظر گرفته نشده در پاورقى آورده مى شود. 

چند مثال: 
80/22 أَنْشَرَ ماضی مفرد مذکرغایب اِفعَال ن ش ر صحیح و سالم متعدی معلوم برون آورد
80/26 شَقَقْنَا ماضی متکلم مع الغیر فَعَلَ -ُ ش ق ق مضاعف1 متعدی معلوم شکافتیم
12/31 قُلْنَ ماضی جمع مونث غایب فَعَلَ -ُ ق و ل اجوف واوی2 متعدی معلوم گفتند
79/36 نَادَی3 ماضی مفردمذکر غایب مُفاعَلَة ن د ی ناقص یابی متعدی معلوم بانگ بر آورد
79/36 یُرِّزَتْ ماضی مفرد مونث غایب تفعیل ب ر ز صحیح و سالم متعدی مجهول آشکارشد
2/187 اِبْتَغُوا امر حاضر جمع مذکرمخاطب افتعال1 ب غ ی ناقص یایی متعدی معلوم بجویید
80/35 یَتَذَکَّرُ مضارع مفرد مذکرغایب تَفَعُّل ذ ک ر صحیح و سالم متعدی معلوم یاد می آورد
80/1 تَوَلَّی ماضی مفرد مذکرغایب تَفَعُّل و ل ی لفیف مفروق لازم معلوم پشت کرد رخ برتافت
39/23 تَقْشَعِرُّ مضارع مفرد مونث غایب اِفْعِلَّال ق ش ع ر صحیح و سالم لازم معلوم منقبض و گرفته می شود

[بالا]


 
اقسام اسم


ثلاثى، رباعى، خماسى
اقسام مصدر
تعریف اسم
اسم، کلمه اى است که معناى مستقلى دارد و بر زمان دلالت نمى کند; مانند:
سَعید، قَلَم، ضَرْب، شُجاع

* تقسیمات اسم
اسم، داراى تقسیمات متعددى است که به برخى از آنها اشاره مى شود: 
1. ثلاثى و رباعى و خماسى; 
2. مصدر و غیر مصدر; 
3.جامد و مشتق; 
4. مذکر و مؤنث; 
5. متصرف و غیر متصرف; 
6. معرفه و نکره. 
در بخش اسم، از اقسام مختلف آن به اختصار بحث خواهد شد. 

1. ثلاثى، رباعى، خماسى
* اوزان اسم ثلاثى مجرد
اسم ثلاثى مجرد داراى ده وزن است: 
1. فَعْل، مانند: فَلْس (پولکِ ماهى) 6. فِعَل، مانند: عِنَب (انگور) 
2. فَعَل، مانند: فَرَس (اسب) 7. فِعِل، مانند: إِبـِل (شتر) 
3. فَعِل، مانند: کَتِف (شانه) 8. فُعْل، مانند: قُفْل (کلیدان) 
4. فَعُل، مانند: عَضُد (بازو) 9. فُعَل، مانند: صُرَد (بوم) 
5. فِعْل، مانند: حِبْر (مُرَکَّب) 10. فُعُل، مانند: عُنُق (گردن) 

* اوزان رباعى مجرد
اسم رباعى مجرد داراى چهار وزن است: 
1. فَعْلَل: مانند: جَعْفَر (نهرکوچک) 3. فِعْلِل، مانند: زِبْرِج (آرایش) 
2. فِعْلَل، مانند: دِرْهَم (پول نقره) 4. فُعْلُل، مانند: بُرثُن (پنجه شیر) 

* اوزان خماسى مجرد
اسم خماسى داراى سه وزن است که عبارتند از: 
1. فَعَلْلَل، مانند: سَفَرْجَل (به) 
2. فَعْلَلِل، مانند: جَحْمَرِش (پیر زن) 
3. فُعَلْلِل، مانند: قُذَعْمِل (شتر تنومند) 

* اوزان ثلاثى و رباعى و خماسى مزید
اسمهاى ثلاثى و رباعى مزید داراى وزنهاى فراوانى هستند; ولى اسمِ خماسى مزید، بسیار اندک است. 
* ثلاثى مزید، مانند:
ضَارِب (الف زاید)
مُبَاحِث (میم و الف زاید)
اِسْتِکبَار (همزه، سین، تاء و الف زاید)

* رباعى مزید، مانند:
تَزَلْزُل (تاء زاید)
اِقْشِعْرَار (همزه، الف و راء دوم زاید)
* خماسى مزید، مانند: 
عَضْرَفُوط (واو زاید)

2. مصدر و غیر مصدر
مصدر، اسمى است که واقع شدن کارى یا پدید آمدن حالتى رابدون دلالت بر زمان بیان مى کند; مانند:
* واقع شدن کار > ضَرْب (زدن)،کِتَابَة (نوشتن)
* پدید آمدن حالت > حُسْن (نیکویى)،کَرامَة (بزرگوارى)
غیر مصدر، برخلاف مصدر بر انجام کار یا پدید آمدن حالت، دلالت نمى کند; مانند:
قَلَم، بَاب، جِدار، سَعید، رَجُل، عَالِم

اقسام مصدر
مصدر داراى اقسام متعددى است که برخى از آنها عبارت است از: 
مصدر اصلى، مصدر میمى، مصدر مرّة، مصدر نوعى.

* مصدر اصلى 
بر دو قسم است: * مصدر افعال ثلاثى مجرد 
* مصدرافعال غیر ثلاثى مجرد

* مصدر افعال ثلاثى مجرد
هر فعل ثلاثى مجرد، داراى مصدر خاص خود است که قاعده خاصى ندارد و سماعى است. 

وزنهاى مشهور مصدر ثلاثى مجرد عبارتند از:
1. فَعْل، مانند: فَتْح، ضَرْب 7. فَعَال، مانند: ذَهَاب، جَمَال 
2. فِعْل، مانند: عِلْم، فِسْق 8. فِعَال، مانند: إِیَاب، صِیَام 
3. فُعْل، مانند: شُرْب، صُنْع 9. فُعَال، مانند: سُؤَال، زُکَام 
4. فَعَل، مانند: فَرَح، کَرَم 10. فَعَلان، مانند: جَولان، نَوَسان 
5. فَعَلَة، مانند: عَجَلَة، غَلَبَة 11. فَعَالة، مانند: فَصَاحة، صَنَاعة 
6. فِعَالة، مانند: زِرَاعَة، وِلاَیَة 12. فُعُول، مانند: خُرُوج، حُضُور 

* مصدر افعال غیر ثلاثى مجرد
مصادر افعال غیر ثلاثى مجرد که شامل فعلهاى ثلاثى مزید، رباعى مجرد و رباعى مزید مى شوند; داراى وزنهاى خاصى هستند که در درسهاى یازدهم تا شانزدهم با آنها آشنا شُدید و عبارت بودند از: 
إِفْعَال، تَفْعِیل، مُفَاعَلة، تَفَاعُل، تَفَعُّل، اِفتِعَال، اِنْفِعَال،
اِفعِلاَل، اِسْتِفعَال، اِفْعِیلاَل، فَعْلَلَة، تَفَعْلُل، اِفْعِلاّل

* مصدر میمى
مصدر میمى، اسمى است که بر انجام کارى یا پدید آمدن حالتى دلالت مى کند و در ابتداى آن میم زاید وجود دارد. مصدر میمى در ثلاثى مجرد داراى دو وزن است:
* مَفْعَل، مانند: ضَرَب > مَضْرَب (زدن)، قَتَلَ > مَقْتَل (کشتن)
* مَفْعِل، مانند: وَعَد > مَوْعِد (وعده دادن)، وَرَدَ > مَوْرِد (وارد شدن).

* مصدر مرّه
مصدر مرّه، اسمى است که بر یک بار واقع شدن کار یا حالتى دلالت مى کند.
این مصدر، در ثلاثى مجرد، بر وزن فَعْلَة است; مانند: 
جَلْسَة (یک بار نشستن)، ضَرْبَة (یک بار زدن)

* مصدر نوعى
مصدر نوعى، اسمى است که نوع و هیأت کار یا حالت را بیان مى کند. و در ثلاثى مجرد، بر وزن فِعْلَة است; مانند:
جِلْسَة (نوعى نشستن)، فِطْرَة (نوعى آفرینش)

[بالا]


  
مشتقات (1)
اسم فاعل و اسم مفعول سالم
اسم جامد، اسمى است که از کلمه دیگر گرفته نشده باشد; مانند: 
رَجُل، جَعْفَر 
اسم مشتق، اسمى است که از کلمه دیگر گرفته شده باشد; مانند: 
نَاصِر، مَنْصُور، نَصِیر
که همگى از کلمه نَصرْ گرفته شده اند. 

* اقسام اسم مشتق
اسم مشتق داراى هشت قسم است: 
اسم فاعل، اسم مفعول، صفت مشبهه، اسم تفضیل
اســم مبــالغه، اســم مکان، اسم زمـان، اسم آلت

اسم فاعل و اسم مفعول
* اسم فاعل، اسمى است که دلالت مى کند بر کسى یا چیزى که کارى از او صادر شده یا دارنده حالت غیر ثابتى است; مانند:
ضَارِب (زننده) ضارب به شخصى گفته مى شود که عمل زدن از او صادر شده باشد.
کَاتِب (نویسنده) کاتب به شخصى گفته مى شود که عمل نوشتن از او صادر شده و یا نویسندگى، حالت موقت او گردیده است.
* اسم مفعول، اسمى است که دلالت مى کند بر کسى یا چیزى که کارى بر او واقع و یا حالت غیرثابتى در او محقق شده است; مانند: 
مَضْروبْ (زده شده)، مضروب، به شخصى گفته مى شود که عمل زدن بر او واقع شده است.

* روشِ ساختن اسم فاعل و اسم مفعول
اسم فاعل، در ثلاثى مجرد بر وزن فَاعِل و اسم مفعول بر وزن مَفعُول مى آید. 
هر یک از اسم فاعل و مفعول، داراى شش صیغه هستند که از این قرارند: 

* اسم فاعل:

مذکر
1. مفرد: نَاصِرٌ (یارى کننده)

2. مثنى: نَاصِرَان (یاری کنندگان)

3. جمع: نَاصِرُونَ (یارى کنندگان)

مونث

4. مفرد: نَاصِرَةٌ (یارى کننده)
5.مثنى:نَاصِرَتَانِ (یارى کنندگان)
6.جمع :نَاصِرَاتُ (یاری کنندگان)

* اسم مفعول:

مذکر
1. مفرد: مَنْصُورٌ (یارى شده)

2.مثنی: مَنْصُورَانِ(یارى شدگان)

3. جمع: مَنْصُورُونَ (یارى شدگان)

مونث

4. مفرد: مَنْصُورَةٌ(یارى شده) 
5.مثنی: مَنْصُورَتَانِ(یارى شدگان) 
6.جمع : مَنْصُورَاتٌ(یارى شدگان) 

اسم فاعل و مفعول در غیر ثلاثى مجرد
اسم فاعل و اسم مفعول در غیر ثلاثى مجرد، با قرار دادن میم مضموم به جاى حرف مضارعه ساخته مى شود. در صورتى که حرف ماقبل آخر آن را مکسور کنیم، اسم فاعل و در صورتى که آن را مفتوح کنیم، اسم مفعول به دست مى آید; مانند: 
أَحْسَنَ > مضارع معلوم< یُحْسِنُ > میم مضموم مُحْسن
زَلْزَلَ >مضارع معلوم یُزَلْزِلُ >میم مضموم مُزَلْزل

اسم فاعل: مُحْسِنْ (احسان کننده) اسم مفعول: مُحْسَنْ (احسان شده) 
مُزَلْزِل (لرزانده) مُزَلْزَل (لرزانده شده)
اسم فاعل و اسم مفعولِ در غیر ثلاثى مجرد نیز مانند ثلاثى مجرد، شش صیغه دارند که عبارت است از: 
* اسم فاعل:

مذکر
1. مفرد: مُعَلِّمٌ (تعلیم دهنده)

2. مثنى: مُعَلِّمَانِ (تعلیم دهندگان)

3. جمع: مُعَلِّمُونَ (تعلیم دهندگان)

مونث

4. مفرد: مُعَلِّمَةٌ (تعلیم دهنده) 
5. مثنى: مُعَلِّمَتَانِ (تعلیم دهندگان) 
6. جمع: مُعَلِّمَاتٌ (تعلیم دهندگان) 


* اسم مفعول:

مذکر
1. مفرد: مُزَلْزَلٌ(لرزانده شده)

2. مثنى: مُزَلْزَلاَنِ (لرزانده شدگان)

3. جمع: مُزَلْزَلُونَ (لرزانده شدگان)

مونث

4. مفرد: مُزَلْزَلَةٌ (لرزانده شده) 
5. مثنى: مُزَلْزَلَتَانِ(لرزانده شدگان) 
6. جمع: مُزَلْزَلاَتٌ (لرزانده شدگان) 

[بالا]


 
  
مشتقات ( 2 )
اسم فاعل و اسم مفعول معتل
در این درس به بیان برخى از قواعد اعلالِ اسم فاعل و اسم مفعولهاى معتل مى پردازیم. 
الف) مثال
قاعده 2 اعلال که مى گوید: یاء ساکن ماقبل مضموم قلب به واو مى شود، در اسم فاعل و اسم مفعولهاى مثال یایى در باب إفعال جارى مى شود; مانند: 
یَقَنَ > مُیْقِنٌ > مُوقِنٌ
یَسَرَ > مُیْسِرٌ > مُوسِرٌ
ب) اجوف
در ساختن و صرف اسم فاعلها و اسم مفعولهاى اجوف توجه به قواعد ذیل ضرورى است: 
1. حرف عله واو و یاء بعد از الفِ زاید به همزه تبدیل مى شود; مانند: 
قَوَلَ > قَاوِلٌ > قَائِلٌ
سَیَرَ > سَایِرٌ > سَائِرٌ
2. اسم مفعولِ اجوف واوى از مادّه قول در ثلاثى مجرد، مَقُولٌ است. 
* توضیح: مَقُولٌ در اصل مَقْوُولٌ بر وزن مَفْعُولٌ بوده است و طبق قاعده (4) چون ضمه بر واو ثقیل است، ضمه، به ماقبل منتقل مى شود: مَقُوْوْلٌ، آنگاه طبق قاعده(6) واو در التقاء ساکنین حذف مى شود: مَقُولٌ (گفته شده) مانند:
زَوَرَ >اسم مفعول مَزْوُورٌ > 4 مَزُوْوْرٌ > 6 مَزُورٌ(زیارت شده)
صَوَنَ >اسم مفعول مَصْوُونٌ > 4 مَصُوْوْنٌ > 6 مَصُونٌ(حفاظت شده)
3. اسم مفعول اجوف یایى از مادّه بیع در ثلاثى مجرد مَبِیعٌ است. 
* توضیح: مَبِیعٌ در اصل مَبْیُوعٌ بر وزن مَفْعولٌ بوده است. و طبق قاعده (4) چون ضمه بر یاء ثقیل است، ضمه به ماقبل منتقل مى شود: مَبُیْوْعٌ، آنگاه طبق قاعده (6) واو در التقاء ساکنین حذف مى شود: مَبُیْعٌ و بعد (ضمه باء چون قبل از یاء قرار گرفته به کسره تبدیل مى شود) مَبِیعٌ; مانند:
زَیَدَ >اسم مفعول مَزْیُودٌ > 4 مَزُیْودٌ > 6 مَزُیدٌ > مَزِیدٌ 
عَیَبَ >اسم مفعول مَعْیُوبٌ > 4 مَعُیْوْبٌ > 6 مَعُیبٌ > مَعِیبٌ
ج) ناقص و لفیف
1. اسم فاعل ناقص از مادّه دعو در ثلاثى مجرد داع است. 
* توضیح: داع در اصل دَاعِوٌ بوده که طبق قاعده (7)، واو آن تبدیل به یاء شده است و از آنجا که ضمه بر یاء ثقیل بود، طبق قاعده (8) ضمه یاء ساقط شده: دَاعِینْ، و یاء طبق قاعده (6) در التقاء ساکنین حذف شده است: دَاعِنْ
در عربى دَاعِنْ را به شکل داع مى نویسند; همچنین است: 
رَضِوَ >اسم فاعل رَاضِوٌ>7 رَاضِیٌ >8 رَاضِیْنْ >6 رَاضِنْ >نوشته مى شود رَاض
رَمَیَ >اسم فاعل رَامِیٌ > 8 رَامِیْنْ > 6 رَامِنْ >نوشته مى شود رَام

و نیز وَقَیَ > وَاق ، قَضَیَ > قَاض ، غَزَیَ > غَاز 
فَنَیَ > فَان ، کَفَیَ > کاف ، هَدَیَ > هاد
* توجه: اگر اسم فاعل هاى بالا، همراه اَلْ باشند، تنوین آنها حذف و به جاى تنوین ى ظاهر مى گردد; مانند:
داع > اَلدَّاعِی ، رام > اَلرَّامِی
هاد > اَلهادِی ، قاض > اَلْقَاضِی

2. اسم مفعول ناقص واوى از مادّه دعو در ثلاثى مجرد مَدْعُوٌّ است. 
* توضیح: اسم مفعول دَعَوَ مى شود مَدْعُووٌ بر وزن مَفْعُولٌ، دو واو در کنار هم در یکدیگر ادغام مى گردند > مَدْعُوٌّ، همچنین است:
غَزَوَ > مَغْزُوُّ ، رَجَوَ > مَرْجُوٌّ

3. اسم مفعول ناقص یایى از مادّه هدى در ثلاثى مجرد، مَهْدِیٌّ است. 
* توضیح: اسم مفعول هَدَیَ مى شود مَهْدُویٌ بر وزن مَفْعُولٌ. قاعده این است که اگر واو و یاء در آخر کلمه کنار هم بیایند و اوّلى نیز ساکن باشد، واو قلب به یاء و در یاء ادغام مى گردد; پس:
مَهْدُویٌ مى شود > مَهْدُیْ یٌ > مَهْدُیٌّ و ضمه نیز به مناسبت یاء تبدیل به کسره مى شود > مَهْدِیٌّ، و همچنین است:
خَفَیَ > مَخْفُوْیٌ > مَخْفُیْ یٌ > مَخْفُیٌّ > مَخْفِیٌّ
عَنَیَ > مَعْنِیٌّ ، جَزَیَ > مَجْزِیٌّ، 
نکته: این حالت در لفیف هم وجود دارد. مانند: طَوَىَ > مَطْوِیٌّ

* نمونه صرف اسم فاعل و مفعول مثال و اجوف
مثال واوی (وَعَدَ)

اسم فاعل: وَاعِدٌ (وعده دهنده) وَاعِدَانِ وَاعِدُونَ وَاعِدَةٌ وَاعِدَتَانِ وَاعِداتٌ

اسم مفعول: مَوْعُودٌ (وعده داده شده) مَوعُودَانِ مَوعُودُونَ مَوعُودَةٌ مَوعُودَتَانِ مَوعُودَاتٌ

اجوف واوی (قَوَلَ)

اسم فاعل: قَائِلٌ (گوینده) قَائِلاَنِ قَائِلُونَ قَائِلَةٌ قَائِلَتَانِ قَائِلاَتٌ

اسم مفعول: مَقولٌ (گفته شده) مَقُولاَنِ مَقُولُونَ مَقُولَةٌ مَقُولَتَانِ مَقُولاَتٌ

اجوف یابی (بَیَعَ)
اسم فاعل: بَائِعٌ (فروشنده) بَائِعَانِ بَائِعُونَ بَائِعَةٌ بَائِعَتَانِ بَائِعَاتٌ

اسم مفعول: مَبِیعٌ (فروخته شده) مَبِیعَانِ مَبِیعُونَ مَبِیعَةٌ مَبِیعَتَانِ مَبِیعَاتٌ



* نمونه صرف اسم فاعل و مفعول ناقص و لفیف 
ناقص واوى (دَعَوَ)

 اسم فاعل: دَاع (دعوت کننده) دَاعِیَانِ دَاعُونَ دَاعِیَةٌ دَاعِیَتانِ دَاعِیَاتٌ

اسم مفعول: مَدْعُوٌّ (دعوت شده) مَدعُوَّانِ مَدعُوُّونَ مَدْعُوَّةٌ مَدْعُوَّتَانِ مَدْعُوَّاتٌ

 ناقص یابی (هَدَیَ)

 اسم فاعل: هَاد (هدایت کننده) هَادِیَانِ هَادُونَ هَادِیَةٌ هَادِیَتَانِ هَادِیَاتٌ

اسم مفعول: مَهْدِیٌّ (هدایت شده) مَهْدِیَّانِ مَهْدِیُّونَ مَهْدِیَّةٌ مَهْدِیَّتَانِ مَهْدِیَّاتٌ

 لفیف مفروق (وَقَیَ)

اسم فاعل: وَاق (نگه دارنده) وَاقِیَانِ مَوْقِیَّانِ وَاقُونَ وَاقِیَةٌ وَاقِیَتَانِ وَاقِیَاتٌ

اسم مفعول: مَوْقِیٌّ (نگه داشته شده)مَوْقِیُّونَ مَوْقِیَّةٌ مَوْقِیَّتَانِ مَوْقِیَّاتٌ 

[بالا]




مشتقات (3)
صفت مشبهه و اسم مبالغه و اسم تفضیل 
اسم زمان و مکان و اسم آلت 
صفت مشبهه، اسمى است که دلالت مى کند کسى یا چیزى داراى صفت ثابت است; مانند:
شُجَاع (دلیر) ، کَرِیم (بزرگوار)
صفت مشبهه در ثلاثى مجرد اوزان مختلفى دارد که برخى از آنها عبارتند از: 
1. فَعْل، مانند: صَعْب (دشوار) 2. فَعِیل، مانند: عَلِیم (دانا) 
3. فُعْل، مانند: حُلْو (شیرین) 4. فَعُول، مانند: صَبُور (شکیبا) 
5. فَعَل، مانند: حَسَن (نیکو) 6. فَعَال، مانند: جَبَان (ترسو) 
7. فَعْلاَن، مانند: عَطْشَان (تشنه) 8. أَفْعَل مانند: أَبْیَض (سفید) 
* توجه:
براى مؤنث کردنِ صفت مشبهه، معمولا به آن ةِ اضافه مى شود; مانند: 
حَسَنٌ > حَسَنَةٌ ، کَرِیمٌ > کَرِیمَةٌ
ولى مؤنث فَعْلاَن بر وزن فَعْلَى است; مانند: 
عَطْشَان (مرد تشنه) عَطْشَى (زن تشنه)
غَضْبَان (مرد خشمناک) غَضْبَى (زن خشمناک)
وزن أَفْعَل که براى رنگها و عیبها آورده مى شود، مؤنث آن بر وزن فَعْلاَء است; مانند: 
أَبْیَض (سفید، مذکر) بَیْضَاء (سفید، مؤنث)
أَعْرَج (لنگ، مذکر) عَرْجَاء (لنگ، مؤنث)

* نمونه صرف صفت مشبهه
حَسَنٌ حَسَنَانِ حَسَنُونَ حَسَنَةٌ حَسَنَتَانِ حَسَنَاتٌ
أَحْمَرُ أَحْمَرانِ أَحْمَرُونَ حَمْرَاءُ حَمْرَاءَانِ حَمْرَاءَاتٌ

اسم مبالغه
اسم مبالغه، اسمى است که بر انجام دهنده کارى یا دارنده صفتى در حدّ زیاد دلالت مى کند; مانند:
قَتَّال (بسیار کُشَنده) ، وَهَّاب (بسیار بخشنده)
خَدُوم (بسیار خدمت گذار) ، رَحِیم (بسیار مهربان)
به اسم مبالغه، صیغه مبالغه نیز گفته مى شود. 

اوزان اسم مبالغه
اسم مبالغه نیز مانند صفت مشبهه، قاعده و وزن مشخصى ندارد و معمولا بر
یکى از اوزان ذیل مى آید: 
1. فَعَّال، مانند: رَزَّاق (بسیار روزى دهنده)، تَوَّاب (بسیار توبه کننده) 
2. فُعُّول، مانند: سُبُّوح (بسیار پاک)، قُدُّوس (بسیار منزّه) 
3. فِعِّیل، مانند: صِدِّیق (بسیار راستگو)، سِکِّیت (پر سکوت) 
4. مِفْعَال، مانند: مِکْثَار (پرگو)، مِفْضَال (پر فضیلت) 
5. مِفْعِیل، مانند: مِسْکِین (بسیار درمانده)، مِنْطِیق (بسیار سخنور) 
6. فُعَلَة، مانند: هُمَزَة (بسیار نکوهش گر)، لُمَزَة (بسیار عیب جو) 
7. فَعُول، مانند: أَکُول (پرخور)، خَدُوم (بسیار خدمتگذار) 
8. فَعِیل، مانند: رَحِیم (بسیار مهربان)، عَلِیم (بسیار دانا) 

* نکته:
صیغه مذکر و مؤنث در اسم مبالغه معمولا یکسان است و گاهى در آخر آن تایى (ة) آورده مى شود که دلالت بر کثرت مبالغه دارد; مانند: 
عَلَّامَة (بسیار بسیار دانا)، فَهَّامَة (بسیار بسیار با فهم)

اسم تفضیل
اسم تفضیل، اسمى است که بر زیادى وصف موصوفى بر موصوف دیگر، دلالت مى کند; مانند:
عَلِیٌّ أَشْجَعُ مِنْ سَعِید (على از سعید شجاع تر است)
در این مثال، أَشْجَع دلالت مى کند بر اینکه صفت شجاعت در على بیشتر از سعید است. 

روش ساختن اسم تفضیل
اسم تفضیل مذکر از ثلاثى مجرد; بر وزن أَفْعَل و مؤنث آن، بر وزن فُعْلَى مى آید; مانند: 
کَبُرَ > أَکْبَر کُبْرَى
عَظُمَ > أَعْظَم عُظْمى
* دو نکته
1. اسم تفضیل از فعلى ساخته مى شود که ثلاثى، مجرد، معلوم و قابل زیادت و نقصان باشد; مانند: 
کَبُرَ، عَظُمَ، فَضُلَ
2. براى ساختن اسم تفضیل از رنگها و از غیر ثلاثى مجرد، باید مصدر فعل را به صورت منصوب بعد از کلماتى همچون: أَشَدّ، أَکْثَر و أَعْظَم بیاوریم; مانند: 
أَشَدُّ حُمْرَةً (سرخ تر)، أَشَدُّ خُضْرَةً (سبزتر)
أَکْثَرُ اشتِیَاقاً (مشتاق تر)، أَعْظَمُ اعْوِجَاجاً (کج تر)

اسم زمان و مکان
اسم زمان و مکان، اسمى است که بر محل وقوع فعل یا زمان آن دلالت مى کند و در ثلاثى مجرد داراى دو وزن است:
1. مَفْعِل، مانند: < جَلَسَ > مَجْلِس (مکان یا زمان نشستن) 
وَعَدَ > مَوْعِد (مکان یا زمان وعده)
2. مَفْعَل، مانند: ذَهَبَ > مَذْهَب (مکان یا زمان رفتن) 
قَوَمَ > مَقْوَم > مَقَام (مکان یا زمان ایستادن)
وزن مَفْعِل براى مضارعِ مکسور العین و مثال واوى آورده مى شود. 
اسم زمان و مکان در غیر ثلاثى مجرد بر وزن اسم مفعول آن مى آید; مانند: 
مُجْتَمَع (زمان یا مکان اجتماع)، مُکْرَم (زمان یا مکان اکرام)
مُنْطَلَق (زمان یا مکان حرکت)، مُسْتَوْدَع (زمان یا مکان وداع)

اسم آلت (ابزار)
اسم آلت، اسمى است که بر ابزار انجام فعل دلالت مى کند، و داراى سه وزن است: مِفْعَل مِفْعَلَة مِفْعَال، مانند:
فَتَحَ > مِفْتَح ، مِفْتَحَة مِفْتَاح (کلید)
نَشَرَ > مِنْشَر ، مِنْشَرَة مِنْشَار (ارّه)

[بالا]


  
 
مذکر و مؤنث
اسم بر دو قسم است: مذکر و مؤنث 
اسم مذکر، اگر بر انسان یا حیوان نر دلالت کند، مذکر حقیقى و در غیر این صورت، مذکر مجازى است.
مذکر حقیقى، مانند: 
رَجُل (مرد)، جَمَل (شتر نر)، دِیک (خروس)
مذکر مجازى، مانند: 
شَمْس (ماه)، قَلَم (وسیله نوشتن)، جِدَار (دیوار)

اسم مؤنث، اگر بر انسان یا حیوان ماده دلالت کند، مؤنث حقیقى و در غیر این صورت، مؤنث مجازى نامیده مى شود. مؤنث حقیقى، مانند: 
اِمْرَأة (زن)، نَاقَة (شتر ماده)، دَجاجَة (مرغ)
مؤنث مجازى، مانند: 
شَمْس (خورشید)، سَبُّورَة (تخته سیاه)، عَیْن (چشم)
علامتهاى مؤنث
مؤنث داراى سه علامت است: 
1. تاء ة ، مانند: فَاطِمَة، نَاقَة، طَلْحَة 
2. الف مقصوره، مانند: کُبْرى، عَطْشى، طُوبى 
3. الف ممدوده، مانند: حَمْرَاء، صَحْرَاء، عَوْجَاء 

اقسام مؤنث
مؤنث بر چهار قسم است: 
1 و 2. مؤنث حقیقى و مجازى که بحث آن گذشت. 
3. مؤنث لفظى، و آن اسمى است که یکى از علامتهاى مؤنث را داشته باشد; مانند: 
فَاطِمَة، کُبْرَى، صَحْرَاء، حَمزَة
4. مؤنث معنوى، و آن اسمى است که علامت تأنیث ندارد; ولى بر مؤنث دلالت مى کند; مانند: 
مَرْیَمْ، زَیْنَب، شَمْس
* توجه: 
برخى از اسمها ممکن است دو قسم از اقسام مؤنث را شامل شود، مانند: 
حقیقى و لفظى ، مانند : فَاطِمَة، مُؤمِنَة
حقیقى و معنوى ، مانند : مَریَم، زَینَب
مجازى و لفظى ، مانند : سَبُّورَة، صَحْرَاء
مجازى و معنوى ، مانند : عَیْن، شَمْس
لفظى فقط ، مانند : معاویة، طَلْحَة، که این دو اسم، مذکر 
حقیقى و مؤنث لفظى مى باشند.

[بالا]




متصرف و غیر متصرف
متصرف، اسمى است که بتوان آن را به صورتهاى مثنى، جمع، مصغّر و منسوب در آورد; مانند:
مَدِینَة > مَدِینَتَان (دو شهر)، مُدُن (شهرها)
مُدَیْنَة (شهر کوچک)، مَدَنّى (شهرى)
غیر متصرف، اسمى است که همیشه ثابت باشد و به شکلهاى فوق در نیاید; مانند:
مَنْ (کسى که)، مَا (چیزى که)

مفرد، مثنى و جمع 
مفرد، کلمه اى است که بر یک شخص، یک حیوان، یک صفت یا یک شىء دلالت مى کند; مانند:
رَجُل (شخص)، أَسَد (حیوان)، عَالِم (صفت)، کِتَاب (شىء)
مثنى، اسمى است که بر دو شخص، دو حیوان، دو صفت یا دو شىء دلالت کند; مانند:
رَجُلان، أَسَدَان، عَالِمَان، کِتَابَان
* علامت مثنى در زبان عربى عبارت است از: 
* ــَ انِ ، مانند: رَجُل > رَجُلاَنِ، کِتَاب > کِتَابَانِ
* ــَ یْنِ ، مانند: رَجُل > رَجُلَیْنِ، کِتَاب > کِتَابَیْنِ
جمع، اسمى است که بر بیش از دو فرد از افراد جنس خود دلالت کند; مانند:
مُسْلِمُونَ، مُسْلِمَات، رِجَال

اقسام جمع
جمع بر دو قسم است: جمع سالم و جمع مکسر. 
جمع سالم، نیز بر دو قسم است:
جمع مذکر سالم داراى دو علامت است:
* ـُ ونَ، مانند: مُسْلِمٌ > مُسْلِمُونَ (چند مرد مسلمان)
مُعَلِّمٌ > مُعَلِّمُونَ (چند معلم مرد)
* ــِ ینَ، مانند: مُسْلِم > مُسْلِمِینَ (چند مرد مسلمان)
مُعَلِّم > مُعَلِّمِینَ (چند معلم مرد)
جمع مؤنث سالم، یک علامت دارد:
* ات، مانند: مُسْلِمَةٌ > مُسْلِمَاتٌ (چند زن مسلمان)
فاطِمَةُ > فَاطِمَاتٌ (چند فاطمه)
* توجه: این دو نوع جمع را از این جهت سالم مى گویند که بناى مفرد در آنها به هم نمى خورد; بر خلاف جمع مکسر که بناى مفرد در آن به هم خورده و شکسته مى شود.
جمع مکسر، این نوع جمع از قاعده خاصى پیروى نمى کند و داراى وزنهاى سماعیِفراوانى است 
جمع مکسر، این نوع جمع از قاعده خاصى پیروى نمى کند و داراى وزنهاى سماعیِفراوانى است که مشهورترین آنها عبارتند از:
1. أَفْعَال، مانند: بَاب > أَبْوَ اب 2. أَفْعُل، مانند: شَهْر > أَشْهُر 
3. أَفْعِلَة، مانند: زَمانَ > أَزْمِنَة 4. فِعْلَة، مانند: غُلاَم > غِلْمَة 
5. فِعَال، مانند: کَرِیم > کِرَام 6. فِعَل، مانند:حَاکِم > حِکَم 
7. فُعَل، مانند: جُمْلة > جُمَل 8. فُعْل، مانند: أَبْکَم > بُکْم 
9. فُعُول، مانند: حَرْف > حُرُوف 10. فَعَلَة، مانند: کَافِر > کَفَرَة 
11. فُعَّل، مانند: سَاجِد > سُجَّد 12. فَعْلى، مانند:مَرِیض > مَرْضى 
13. فُعَلاَء، مانند: شَاعِر رشُعَراء 14. فَواعِل،مانند:کَوکَب رکَواکِب 
15. فَعَائِل، مانند: قَبِیلَة> قَبَائِل 16. أَفَاعِل، مانند:أَکْبَر > أَکَابِر 
17. مَفَاعِل،مانند:مسَجِد رمَسَاجِد 18.مَفَاعِیل،مانند:مِسْکِین>مَسَاکِین 

جمع الجمع
گاهى بعضى از اسم ها دوبار جمع بسته مى شوند که به آن جمع الجمع مى گویند; مانند: 
بَیت (خانه) > بُیُوت > بُیُوتَات
یَـد (دست) > أَیْدِی > أَیَادِی

اسم جمع
اسم جمع، کلمه اى است که داراى معناى جمع است; ولى از لفظ خود مفرد ندارد; مانند: 
قَوْم، أُمَّة، نَاس

[بالا]


مصغّر و منسوب
مصغّر
مصغّر، اسمى است که در آن تغییر ویژه اى صورت گرفته تا بر تحقیر یا تقلیل و یا اِبراز مهربانى دلالت کند; مانند: 
رَجُلررُجَیْل (مردک)، عبد ر عُبَیْد (بنده حقیر و کوچک)

* روش ساختن اسم مصغّر
1. براى مصغّر ساختن اسم ثلاثى، باید حرف اوّل آن را مضموم و حرف دوم را مفتوح و بعد از آن یاء ساکن اضافه کنیم; مانند: 
رَجُل > رُجَیْل، جَبَل > جُبَیْل
2. در اسمى که بیش از سه حرف دارد، علاوه بر تغییرات فوق، باید حرف بعد از یاء را نیز مکسور کنیم; مانند: 
دِرْهَم > دُرَیْهِم (درهم خُرد)، جَعْفَر > جُعَیْفِر (جعفر کوچک)

* چند نکته
1. اگر حرف دوم کلمه اى الف یا یاء باشد، به واو تبدیل مى شود; مانند: 
حَامِد > حُوَیْمِد، عَالِم > عُوَیْلِم
2. اگر حرف سوم کلمه اى الف یا واو باشد، به یاء تبدیل و در یاء ادغام مى شود; مانند: 
کِتَاب > کُتَیْـیِـب > کُتَـیـِّب
عَجوز > عُجَیْـیِـز > عُجَیِّز
3. مصغر برخى از کلمات به صورت ذیل است: 
أَب > أُبَیّ اِبْن > بُنَیّ
أَخ > أُخَیّ بِنْت > بُنَیَّة
شَمْس > شُمَیْسَة سَلْمَان > سُلَیْمَان
حَمْرَاء > حُمَیْراء سَفَرْجَل > سُفَیْرِج
مِصْبَاح > مُصَیْبِح مُحْسِن > مُحَیْسِن

منسوب
منسوب، اسمى است که به آخر آن یاء مشدّد ماقبل مکسور (ــِ یّ) افزوده بشود تا بر انتساب صاحب اسم به چیزى، یا کسى و یا جایى دلالت کند; مانند:
إِسْلاَم > إِسْلاَمِیّ (منسوب به اسلام)
حُسَین > حُسِینیّ (منسوب به حسین)
اِیَران > اِیرَانِیّ (منسوب به ایران)
*توجه:
1. اگر در آخر اسمى تاء تأنیث باشد، هنگام نسبت، تاء حذف مى شود; مانند: 
فَاطِمَة > فَاطِمِیّ، مَدِینَة > مَدَنِیّ
2. اگر در آخر اسمى الف مقصوره باشد، در حالت نسبت، قلب به واو مى شود; مانند: 
مُوسَى > مُوسَوِیّ، مَوْلَى > مَوْلَوِیّ
3. براى ساختنِ اسم منسوب، قواعد خاصى در کلمات مختلف اجرا مى شود که پس از منسوب شدن به صورت ذیل در مى آیند: 
بَیْضَاء > بَیْضَاوِیّ، سَمَاء > سَمَاوِیّ
اَلْقَاضِی > اَلْقَاضِیّ(اَلْقَاضَوِیّ)، اَلرّاعِی > اَلرّاعِیّ (اَلرَّاعَوِیّ)
أَخ > أَخَوِیّ، أَب > أَبَوِیّ
سَنَة > سَنَوِیّ، دَم > دَمَوِیّ
رَبّ > رَبّانِیّ، رُوح > رُوحانیّ

[بالا]




معارف (1)
ضمایر
تقسیم بندى ششم اسم، تقسیم آن به معرفه و نکره است. 
* معرفه، اسمى است که معنا و مصداق آن مشخص باشد; مانند:
مُحَمَّد(صلى الله علیه وآله وسلم) (آخرین پیامبر)، اَلْکَعْبَة (خانه خدا)
* نکره، اسمى است که معنا و مصداق آن مشخص نباشد; مانند:
رَجُلٌ (مردى)، بَیتٌ (خانه اى)

اقسام معرفه
معرفه بر شش قسم است: 
ضمیر، اسم اشاره، اسم موصول، علم، معرفه به ال و معرفه به اضافه

ضمایر
ضمیر، اسمى است که جانشین اسم ظاهر مى شود و از تکرار آن جلوگیرى مى کند; مانند:
جَاءَ الاُْسْتَاذُ وَهُوَ مُکَرَّمٌ (استاد آمد، در حالى که او مورد احترام بود).

اقسام ضمایر
ضمیر بر دو قسم است: متصل و منفصل 
* ضمیر متصل، ضمیرى است که به تنهایى استعمال نمى شود; بلکه پیوسته به کلمه دیگر (اسم، فعل و یا حرف) متصل است; مانند:
ضمیر تَ در ضَرَبْتَ (تو یک مرد زدى)
ضمیر کَ در نَصَرَکَ (آن مرد تو را یارى کرد)
* ضمیر منفصل، ضمیرى است که به تنهایى و به صورت مستقل استعمال مى شود; مانند:
هُوَ (او)، نَحْنُ (ما)

اقسام ضمیر منفصل
ضمیر منفصل دو حالت دارد: حالت رفعى و حالت نصبى 1. ضمایر حالت رفعى عبارتند از: 
غایب

مذکر

1. مفرد :هُوَ : او (یک مرد) 
2. مثنى :هُمَا : ایشان (دو مرد) 
3. جمع :هُمْ : ایشان (چند مرد) 

مونث
4. مفرد :هِیَ : او (یک زن) 
5. مثنى :هُمَا : ایشان (دو زن) 
6. جمع :هُنَّ : ایشان (چند زن) 
مخاطب

مذکر
7. مفرد :أَنْتَ : تو (یک مرد) 
8. مثنى :أَنْتُمَا : شما (دو مرد) 
9. جمع :أَنْتُمْ : شما (چند مرد) 
مونث
10. مفرد :أَنْتِ : تو (یک زن) 
11. مثنى :أَنْتُمَا : شما (دو زن) 
12. جمع :أَنْتُنَّ : شما (چند زن) 
متکلم
13. وحده :أَنَا : من (مرد یا زن) 
14.مع الغیر :نَحْنُ : ما (دو یاچندمردیازن) 

2. ضمایر حالت نصبى عبارتند از: 

غایب

مذکر
1.مفرد :إِیَّاهُ :او (یک مرد) را 
2. مثنى :إِیَّاهُمَا :ایشان (دو مرد) را 
3. جمع :إِیَّاهُمْ :ایشان (چند مرد) را 

مونث
4. مفرد:إِیَّاهَا :او (یک زن) را 
5. مثنى :إِیَّاهُمَا :ایشان (دو زن) را 
6. جمع :إِیَّاهُنَّ :ایشان (چند زن) را 
مخاطب

مذکر
7. مفرد :إِیَّاکَ :تو (یک مرد) را 
8. مثنى :إِیَّاکُمَا :شما (دو مرد) را 
9. جمع :إِیَّاکُمْ : شما (چند مرد) را 
مونث
10. مفرد :إِیَّاکِ :تو (یک زن) را 
11. مثنى :إِیَّاکُمَا :شما (دو زن) را 
12. جمع :إِیَّاکُنَّ :شما (چند زن) را 
متکلم
13.وحده :إِیَّایَ :من را 
14. مع الغیر:إِیَّانَا :ما را 

اقسام ضمایر متصل
ضمیر متصل سه حالت دارد: حالت رفعى، حالت نصبى و حالت جرّى. 
1. ضمایر حالت رفعى، در فعلها به کار مى روند و بر دو قسمند: 
* بارز (آشکار)، مانند:
تَ، تُمَا، تُمْ ، در ضَرَبْتَ، ضَرَبْتُمَا، ضَرَبْتُمْ
* مُستَتِر (پنهان)، مانند:
هُوَ ىِ پنهانِ در ضَرَبَ

* ضمایر رفعى بارز، یازده موردند که ده تاى آنها در فعل ماضى است و عبارتند از:
در غایب : ا، و، نَ
در مخاطب : تَ، تُمَا، تُمْ، تِ، تُنَّ
در متکلم : تُ، نَا.
و یک ضمیر هم در فعل مضارع است: در مفرد مؤنث مخاطب: یاء (یـ) در تَضْرِبِینَ. 
بعضى از این ضمایرِ یازده گانه بارز، عیناً در فعلهاى مضارع و امر تکرار مى شوند; مانند: 
الف (ا) در ر یَضْرِبَانِ، تَضْرِبَانِ، اِضْرِبَا
واو (و) در ر یَضْرِبُونَ، تَضْرِبُونَ، اِضْرِبُوا
نون (نَ) در ر یَضْرِبْنَ، تَضْرِبْنَ، اِضْرِبْنَ
یاء (ى) در ر تَضْرِبِینَ، اِضْرِبِی
* ضمایر رفعى مستتر، پنج ضمیر با حذف ضمایر تکرارى از این قرارند:
ماضى مضارع
صیغه 1 ←
 ضَرَبَ (هُوَ) یَضْرِبُ (هُوَ)
صیغه 4 ←
 ضَرَبَتْ (هِیَ) تَضْرِبُ (هِیَ)
صیغه 7 ←
 تَضْرِبُ (أَنْتَ)
صیغه 13 ←
 أَضْرِبُ (أَنَا)
صیغه 14 ←
 نَضْرِبُ (نَحْنُ)


ضمایر متصل نصبى
ضمایر متصل نصبى عبارتند از: 
هُ، هُمَا، هُمْ، هَا، هُمَا، هُنَّ، کَ، کُمَا، کُمْ، کِ، کُمَا، کُنَّ، ى، نَا
این ضمایر پس از فعل ماضى، مضارع و امر آورده مى شوند; مانند:
هُ در نَصَرَهُ (او را یارى کرد)، یَنْصُرُهُ (او را یارى مى کند)، اُنْصُرْهُ (او را یارى کن)

ضمایر متصل جرّى
ضمایر متصل جرّى، همان ضمایر متصل نصبى هستند که پس از اسم و یا حروف جر مانند: مِنْ (از)، لَـ (براى)، فِی (در) آورده مى شوند; مانند: 
کِتَابُهُ، مِنْهُ، لَهُ

[بالا]


معارف (2)
اسم اشاره، موصولات، علم، معرفه به اَلْ و معرفه به اضافه 

* اسم اشاره، اسمى است که به وسیله آن به شخص یا چیز معینى اشاره مى شود; مانند:
هَذا (این)، ذَلِکَ (آن)، أُولَـئِکَ (آنان)
اقسام اسم اشاره
اسم اشاره بر دو قسم است: اسم اشاره قریب، اسم اشاره بعید.

کلمه هایى که براى اشاره به نزدیک در صیغه هاى مختلف به کار مى روند، عبارتند از: 

مذکر
1. مفرد : ذَا

2. مثنى : ذَانِ، ذَیْنِ

3. جمع : أُولاَءِ

مؤنث

4. مفرد : تِی یا ذِهِ
5. مثنى : تَانِ، تَیْنِ
6. جمع : أُولاَءِ


* معمولا بر سر این اسمهاى اشاره هـ تنبیه آورده مى شود: 
هَـذَا، هَـذانِ (هَـذَیْنِ)، هَـؤُلاَء
هَـذهِ، هَاتَانِ (هَاتَیْنِ)، هَـؤُلاَء


* کلماتى که براى اشاره به دور به کار مى روند; عبارتند از: 

مذکر
1. مفرد : ذَلِکَ

2. مثنى : ذَانِکَ،ذَیْنِکَ

3.جمع : أُولَـئِکَ(أُولاَلِکَ)

مؤنث

4. مفرد : تِلْکَ
5. مثنى : تَانِکَ، تَینِکَ 
6.جمع : أُولَـئِکَ(أُولاَلِکَ)


*توجه: براى اشاره به مکان، از کلمات ذیل استفاده مى شود: 
هُنَا، هَـهُنَا (اینجا)، هُنَاکَ، هُنَالِکَ، ثَمَّ (آنجا)

موصولات
اسم موصول، اسمى است که معنى آن به وسیله جمله اى که پس از آن مى آید، تمام مى شود. به جمله پس از موصول صله مى گویند; مانند: 
هُوَ الَّذِى خَلَقَ السَّمَـوَاتِ وَالاْرْضَ. (او کسى است که آسمان ها و زمین را آفرید)
الَّذِى موصول و جمله خَلَقَ السَّمـوَاتِ وَالاْرضَ صله است که معناى الَّذِى به وسیله این جمله تمام و کامل شده است.
انواع اسم موصول
موصول دو نوع است: خاص، مشترک. 
* موصول خاص; براى مفرد، مثنى، جمع و مذکر و مؤنث، لفظ خاص دارد که عباتند از:

مذکر
1. مفرد : اَلَّذِی (کسى که، که)
2. مثنى : اَللَّذَانِ، اَللَّذَیْنِ (دو شخصى که، که)
3. جمع : اَلَّذِینَ (کسانى که، که)

مؤنث
4. مفرد : اَلَّتِی (کسى که، که)
5. مثنى : اَللَّتَانِ، اَللَّتَیْنِ (دو شخصى که، که)
6. جمع : اَللاََّتِی، اَللَّوَاتِی (کسانى که، که)

* موصول مشترک; براى مفرد، مثنى، جمع و مذکر و مؤنث لفظ مشترک دارد که عبارتند از:
مَنْ (کسى که، آنکه)، مَا (چیزى که، آنچه)، مانند:
لاَ أَعْبُدُ مَا تَعْبُدُونَ (آنچه را شما مى پرستید، نمى پرستم).
ما:موصول مشترک

تَعْبُدُونَ: صله

عَلَم
عَلَم، اسمى است که نام انسان یا حیوان یا مکان و شىء معیّن باشد; مانند:
حُسَیْن(علیه السلام)، ذُوالْجنَاح، کَرْبَلاء، قُرْآن

* لقب و کنیه
* در آغازِ برخى از اسمهاى عربى أب یا اِبْن و یا أُمّ آورده مى شود که به این نوع علم، کنیه گویند; مانند: 
أَبُو تُرَاب، أَبُوجهل، اِبْن سِینا، أُمّ کُلْثُوم
* گاهى به منظور مدح یا سرزنش افراد، بر روى آنها نامى گذاشته مى شود که به این نوع علم، لقب گفته مى شود; مانند: 
براى مدح ر سَیِّدُ الشُّهَدَاء، فَخْرُ الاِسْلاَم
براى ذمّ ر مُذِلُّ الْمُؤْمِنِینَ، مُنکِرُ الْحَقّ
معرفه به اَلْ
به اسمى که به وسیله اَلْ معرفه شده باشد، معرفه به اَلْ گویند; مانند: 
کِتَابٌ (کتابى) ر اَلْکِتَاب (آن کتاب)

اِشْتَرَیْتُ کتاباً، ثُمَّ بِعْتُ الْکِتَابَ
(کتابى را خریدم)، سپس همان کتاب را فروختم).
در این مثال کتاب اوّل نکره، و کتاب دوم به وسیله اَلْ معرفه شده است. 

معرفه به اضافه
هر اسم نکره اى که به یکى از اسمهاى معرفه پنجگانه ـ که ذکر آنها گذشت ـ اضافه شود، معرفه مى گردد و در اصطلاح به این معرفه معرفه به اضافه مى گویند; مانند کلمه کتاب در مثالهاى ذیل که نکره بوده و پس از اضافه شدن، معرفه شده اند. 
کِتَابُکَ (کتاب تو) ـــ اضافه به ضمیر
کِتَابُ هَـذا الرَّجُلِ (کتاب این مرد) ـــ اضافه به اسم اشاره
کِتَابُ الَّذِی قَرَأْتُهُ (کتابى که خواندم) ـــ اضافه به موصول
کِتَابُ اللَّهِ (کتاب خدا) ـــ اضافه به علم
کِتَابُ الرَّجُلِ (کتاب آن مرد) ـــ اضافه به معرفه به اَل

[بالا]


  
روش تجزیه اسم
بعد از آشنایى اجمالى با اقسام اسم، مناسب است که با روش تجزیه اسم آشنا شویم. همچنانکه گفته شد، بهترین روش جهت انجام تجزیه کلمات، استفاده از جدولهاى تجزیه است. 
جهت آشنایى بیشتر با کیفیت تجزیه اسم، به صورت نمونه، ده اسم مورد تجزیه و تحلیل صرفى قرار گرفته است و پس از آن (پنجاه) اسم از قرآن کریم جهت تمرینِ بیشترِ صرف پژوهان ارائه شده تا با راهنمایى استاد تجزیه شود. 
* توضیحاتى در مورد جدول تجزیه اسم
در جدول تجزیه اسم، هشت ستون به شرح ذیل وجود دارد: 

سوره،آیه-مصدر یا غیر مصدر-جامد،نوع مشتق-مفرد،مثنی،نوع جمع-مذکر،نوع مونث-نکره،نوع معرفه-ترجمه

مثال:
78/3 مُخٌتَلٍفُونَ غیر مصدر اسم فاعل جمع مذکر سالم مذکر نکره اختلاف کنندگان

ستون اوّل: بیانگر شماره سوره و آیه اى است که اسم در آن به کار رفته است.
ستون دوم: خود اسم در آن آورده شده است.
ستون سوم: به مصدر یا غیرمصدر بودن آن اشاره دارد. باید توجه داشت کلیه کلماتى که از حیث صیغه و ساخت، مصدر باشند، تحت عنوان مصدر از آنها یاد شده و بر سایر اسمها، غیرمصدر اطلاق گردیده است.
ستون چهارم:جامد یا مشتق بودن اسم را مشخص کرده است. مقصود ازمشتق، معناى اصطلاحى آن است که به کلمات هشت گانه ذیل گفته مى شود:
اسم فاعل، اسم مفعول، صفت مشبهه، اسم تفضیل، اسم مبالغه، اسم مکان اسم زمان و اسم آلت. بر هر کلمه اى که جزء یکى ازاین هشت دسته نباشد، جامد اطلاق مى شود. 
در مقابل آن، مشتق لغوى است و آن کلمه اى است که داراى اصل بوده و از کلمه دیگر گرفته شده باشد; اعم از اینکه مشتق اصطلاحى باشد یا نباشد; مانند: عَلِمَ، اِسْتَعْلَمَ، تَعَلَّمَ، عَالِمَ، مُتَعَلِّم همگى از اصل عِلْم گرف ته شده اند. در مقابل این مشتق، جامدلغوى قرار دارد و آن کلمه اى است که از کلمه دیگرگرفته نشده باشد; یعنى حروف آن، ابتدائاً از حروف الفبا اخذ شده باشد; مانند: شَجَر (درخت) و نَصْر (یارى کردن).
ستون پنجم: در آن، به مفرد، مثنى و جمع بودنِ کلمات اشاره شده، و نوع جمع نیز تعیین گردیده است: جمع مذکر سالم، جمع مؤنث سالم و جمع مکسر. مفرد جمعهاى مکسر نیز در همین ستون آورده مى شود.
ستون ششم: در آن، به مذکر یا مؤنث بودن اسم اشاره و برخى از اقسام مؤنث معین شده است.
ستون هفتم: به معرفه یا نکره بودن کلمه اشاره دارد. در ضمن، نوع معرفه کلمات نیز تعیین مى گردد.
ستون هشتم: در آن به ترجمه اسم، اشاره مى شود.

 

 

۱ نظر ۰۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۸:۱۱
مدیریت حوزه