حوزه علمیه کوچک ما

الامام ُ الرضا علیه السلام: رَحِمَ اللّهُ عَبدًا أحیاء أمرَنا . فَقُلتُ لَهُ : فَکَیفَ یُحیی أمرَکُم ؟ قالَ : یَتَعَلَّمُ عُلومَنا و یُعَلِّمُهَا النّاسَ ، فَإِنَّ النّاسَ لَو عَلِموا مَحاسِنَ کَلامِنا ، لاَتَّبَعونا

حوزه علمیه کوچک ما

الامام ُ الرضا علیه السلام: رَحِمَ اللّهُ عَبدًا أحیاء أمرَنا . فَقُلتُ لَهُ : فَکَیفَ یُحیی أمرَکُم ؟ قالَ : یَتَعَلَّمُ عُلومَنا و یُعَلِّمُهَا النّاسَ ، فَإِنَّ النّاسَ لَو عَلِموا مَحاسِنَ کَلامِنا ، لاَتَّبَعونا


سه شنبه, ۲ خرداد ۱۳۹۶، ۰۷:۳۰ ق.ظ

فلسفه- درس ششم

نفس الامر

 

این عنوان در ارتباط با «ملاک صدق قضایا» است و در واقع یکى از مفاهیم مهم معرفت‏ شناسى و فلسفه است که علوم حصولى گوناگونى که انسان کسب مى ‏کند چگونه محکوم به صحت و مطابقت با واقع است؟

چنانکه پیشتر گذشت حقیقت وجود، داراى تحقق و ثبوت، بلکه عین واقعیت است. و ماهیت نیز که گاه وجود خارجى پیدا می کند آثارى بر آن مترتب مى‏ شود، و گاه وجود ذهنى پیدا مى‏ کند بدون آثار خارجى، در پرتو وجود، تحقق و ثبوت پیدا می کند.

 

وقتی در عبارت فلاسفه می گویند فلان شیء در نفس الأمر اینگونه است، یعنی در عالم واقع (در عالم ثبوت) اینطور است. ثبوت گاه خارجی است مثل ثبوت من و شما که عینِ خارجی داریم (قضایای خارجیّه: موضوع و محمول یک أمر خارجی است، مانند: انسان دست دارد، انسان پا دارد ـ  نفس الأمرشان می شود ثبوت خارجیّه).

 

 گاهی ثبوت ذهنی : نفس الأمر، قضایای ذهنی است (وقضایای ذهنی قضایایی هستند که محمولشان ذهنی است، مثل: «انسان کلّی است»، «جزئی کلّی است»، اجتماع نقضین محال است» و....).

 

پس نفس الامر به معنای تحقق و وجود داشتن است؛ حال یا این وجود، خارجی است یا وجود ذهنی.

و صدق و کذب یک قضیه، بر اساس مطابق بودن آن با نفس الامر است.

 

شئیّت مساوق وجود است

(شیئیت یعنی شیء بودن و چیز بودن و چیز به حساب آمدن، مساوی ـ مساوق ـ وجود است).

اگر چیزی در عالم هست وجود است. چیزی که وجود نباشد نداریم. هر چیزی که شیءٌ باشد، وجودٌ است، ما شیءٌ نداریم که عدمٌ باشد.

 

مساوق چیست؟

مساوی همان اتّحاد مصداقی است (مثل انسان و ضاحک، هر انسانی ضاحک و هر ضاحکی انسان است) منتهی اگر جهت صدقش هم یکی باشد از مساوی یک پلّه می آید بالا می شود: «مساوق». مثل انسان و حیوان ناطق (جهت صدق هم یکی است) هر مساوقی مساوی است امّا هر مساوی مساوق نیست (بینشان عموم خصوص مطلق برقرار است) بلکه مساوق أخصّ از مساوی است.*

 

هر چه در عالم است شیء است و هر چه شیء است وجود است و از همان حیث که وجود است از همان حیث هم شیء است. عدم هم بطلان محض است.

وجود مساوی ثبوت است، وجود عین ثبوت است؛ «الشیء ثابتٌ» یعنی «الشیء موجودٌ»، «الشیء له ثبوتٌ» یعنی «الشیء له وجودٌ». در مقابل وجود، نفی است که مساوی عدم است. الشیء منفیٌّ یعنی الشیء معدومٌ.

اگر چیزی عدم است یعنی ثبوت ندارد.

 

حال

برخی متکلمین قائل هستند به اینکه ما غیر از وجود و عدم، حد وسطی داریم که «شیء» هست ولی نه عدم است نه وجود ؛ و به آن «حال» می گویند.

مثلا صفاتی مثل عالِمیت (عالِم بودن): علم یک حقیقت است، خود من هم یک حقیقتم ، اما عالِمیت دیگر حقیقتی نیست و موجود نیست و فقط رابطه ی بین من و علم را مشخص می کند، مستقلا موجود نیست بلکه صفتی برای موجود است.

پاسخ این است که بنا براصل "ارتفاع نقیضین محال است" نمی توان گفت شیئی نه وجود است نه عدم.

 


منابع:

- بدایة الحکمة، علامه محمد حسین طباطبایی رحمة الله علیه

- خلاصة بدایة الحکمة، سیّد محمّد صادق حسینی علم الهُدی

- دروس صوتی استاد فیاضی- جلسه یازدهم

 

* برای اطلاع بیشتر در مورد "جهت قضیه" رک به: درس بیست و چهارم منطق: موّجهات

۹۶/۰۳/۰۲
مدیریت حوزه

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی