حوزه علمیه کوچک ما

الامام ُ الرضا علیه السلام: رَحِمَ اللّهُ عَبدًا أحیاء أمرَنا . فَقُلتُ لَهُ : فَکَیفَ یُحیی أمرَکُم ؟ قالَ : یَتَعَلَّمُ عُلومَنا و یُعَلِّمُهَا النّاسَ ، فَإِنَّ النّاسَ لَو عَلِموا مَحاسِنَ کَلامِنا ، لاَتَّبَعونا

حوزه علمیه کوچک ما

الامام ُ الرضا علیه السلام: رَحِمَ اللّهُ عَبدًا أحیاء أمرَنا . فَقُلتُ لَهُ : فَکَیفَ یُحیی أمرَکُم ؟ قالَ : یَتَعَلَّمُ عُلومَنا و یُعَلِّمُهَا النّاسَ ، فَإِنَّ النّاسَ لَو عَلِموا مَحاسِنَ کَلامِنا ، لاَتَّبَعونا


۷ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

سه شنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۳۰ ق.ظ

منطق- درس چهل و نهم

اقسام برهان إنّى 

 

برهان انّى بر دو قسم است:

1. گاهى اوسط در برهان انّى،به حسب مقام اثبات و تصدیق،واسطه براى اثبات اکبر از براى اصغر است،ولى برحسب مقام ثبوت،مطلب بالعکس است یعنى این اکبر است که واسطه در ثبوت اوسط مى‌باشد چنین استدلالى را استدلال از معلول به علّت مى‌گویند یعنى ما از راه علم به معلول،علم به علّت پیدا کرده و در حقیقت کشف از وجود علّت مى‌کنیم.

 

مثال:

این آهن حجمش افزایش یافته است.

و هر آهنى که حجمش افزایش یافته است،درجۀ حرارتش بالا رفته است.

در نتیجه:این آهن،درجۀ حرارتش بالا رفته است.

 

استدلال به افزایش حجم بر بالا رفتن درجۀ حرارت،استدلال به معلول براى اثبات علت است.در چنین مواردى گفته مى‌شود:به طریق«ان»از وجود معلول، وجود علت دانسته مى‌شود.و بنابراین،علم به وجود معلول،سبب علم به وجود علت مى‌باشد.و لذا معلول،واسطۀ در اثبات،یعنى علت علم به علت است؛اگرچه در خارج معلول آن بشمار مى‌رود.این قسم از برهان انّى را «دلیل» مى‌نامند.

 

2.گاه اوسط در برهان انّى،به حسب مقام تصدیق و علم، واسطه در اثبات اکبر برای اصغر است ولى به حسب مقام ثبوت و واقع، نه اوسط علّت ثبوت خارجى اکبر است و نه اکبر علّت ثبوت اوسط است بلکه هردو معلول یک علّت ثالثۀ مشترکى هستند و با یکدیگر تلازم وجودى دارند در چنین مواردى از راه علم به وجود یکی،علم به وجود دیگرى پیدا مى‌شود.

مثال:

هرگاه خورشید طلوع کند، روز موجود می شود. 

و هرگاه روز موجود شود، عالَم روشن می شود.

درنتیجه: هرگاه خورشید طلوع کند، عالم روشن می شود.

 

در این مثال اوسط که وجود روز باشد واسطه در اثبات تالى یعنى«عالم روشن می شود» براى مقدم (طلوع شمس) شده و ما از راه علم به وجود روز علم به روشنایى عالم پیدا کرده‌ایم.

ولى نه وجود روز، علّت ثبوت و وجود خارجىِ روشنایى عالم است و نه روشنایى عالم، علّت واقعى وجود روز است؛ بلکه هردو معلول علّت مشترکى به نام طلوع شمس هستند که وقتى شمس طالع شد حرارت، روشنایى، روز و...موجود مى‌شوند.

 

در چنین مواردى هیچ‌کدام از متلازمین ذاتا اولویّت ندارند که واسطه در اثبات باشند.بلکه ملاک، سبق علم است یعنى به هرکدام از آن دو که زودتر از دیگرى علم پیدا کردیم، علم به همان یکى، واسطه در تصدیق و علم به دیگرى مى‌شود و در مقام استدلال اوسط واقع مى‌شود.

نکته: این قسم از برهان انّى اسم خاصى ندارد. و برخى از منطق‌دانان اساسا آن را برهان انى نمى‌نامند؛و برهان انّى را منحصر در همان قسم نخست مى‌دانند،که «دلیل»نامیده مى‌شود. و این قسم را واسطه‌اى میان آن و برهان لمّى قرار مى‌دهند.

روش فکرى اساسى براى تحصیل برهان 

در این مبحث به این مطلب مى‌پردازیم که چه نوع معلومات تصدیقى نیازمند برهان است؟ و چگونه برهان براى ما یقین جزمى می آورد؟

در باب یقینیات بدیهیة روشن شد ما یک سلسله قضایا و تصدیقات اوّلیّه داریم که به مجرّد تصور قضیّه و نسبت بین آنها،  تصدیق جزمى به وجود می آید و نیاز به کمک هیچ عامل خارجى نیست.

در نزد همۀ عقلاء دو قضیۀ اوّلیّه وجود دارد که به بداهت عقل ثابت بوده و هرگز قابل انکار نیستند. و تنها کسى که در مقام ستیز با حق است و یا عقل وى بیمار است،در آن شک و تردید مى‌کند؛ چراکه این‌دو قضیه پایه و اساس هر تفکرى است و هیچ اختراع و استنباط و برهانى بدون آن صورت تامّى ندارد.

قضایای بدیهیه

این‌دو قضیه بدیهیه عبارتند از:

1) هر ممکنى در عالم داراى علّتى است و بدون علّت محال است که ممکنى تحقّق یابد.

این قضیۀ بدیهى بدین صورت نیز بیان مى‌شود:«امتناع وجود ممکن بدون علت».

2) هر معلولى در هنگامى که علّت تامه‌اش موجود شود واجب الوجود شده حتما و جزما موجود مى‌شود.

که از آن بدین‌صورت نیز یاد مى‌شود:«امتناع تخلف معلول از علت».

 

به‌طور خلاصه:

«کلّما وُجد العلّة وُجد المعلول و کلمّا عدمُ العلّة عدمُ المعلول.»

به عبارت دیگر هیچگاه معلولى بدون علّت یافت نمى‌شود و هیچگاه معلول از علّت تامّه جدا نمى‌شود و محال است که یکى بدون دیگرى باشد این قضیه نیز از بدیهیّات بوده و کافى است که ما علّت تامّه را تصوّر کنیم و به ضرورت و وجوب وجود معلول حکم کنیم.

 


 منابع :

شرح منطق مظفر - علی محمدی خراسانی - ج2

منطق مظفر - ترجمه علی شیروانی - ج2

 

تلخیص: نگین افتخاری

۰ نظر ۲۸ دی ۹۵ ، ۱۱:۳۰
مدیریت حوزه
يكشنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۵، ۰۷:۰۳ ق.ظ

منطق- درس چهل و هشتم

اقسام قیاس‌ها برحسب مادّه

 

همانگونه که قبلا عنوان شد قیاس از حیث ماده به پنج قسم برهان، جدل، خطابه، شعر و مغالطه تقسیم می شود.

صناعات خمس عقلا منحصر به این پنج قسم بوده و شق دیگرى ندارند و اجمال قضیه این است که:

قیاس از حیث مادّه یا مفید تصدیق است و یا مفید تصدیق نیست. آن که مفید تصدیق نیست قیاس شعرى نامیده مى‌شود و آن‌که مفید تصدیق هست، یا این است که مفید تصدیق جازم است و یا مفید تصدیق جازم نیست، آن‌که نیست قیاس خطابى نام دارد و آن‌که هست یا هدف از آن رسیدن به حقّ واقعى است و یا هدف این نیست، آن‌که نیست نامش قیاس جدلى است و آن‌که هست یا ما را به حقّ واقعى مى‌رساند و یا نمى‌رساند، آن‌که مى‌رساند نامش برهان است و آن‌که نمى‌رساند نامش مغالطه است.

 

صناعت برهان

در علوم حقیقى،که انسان در آنها تنها به دنبال حقیقت محض و بى‌پیرایه است، راهى جز راه برهان وجود ندارد؛ چراکه در میان انواع پنجگانۀ قیاس،تنها برهان است که انسان را به حقیقت مى‌رساند و مستلزم یقین به واقع مى‌باشد.

غرض از برهان، شناسایى حقیقت است، از آن جهت که حقیقت است، خواه هدف انسان از این تلاش آن باشد که خودش به حقیقت دست یابد،یا آنکه هدفش آموزش دیگران و هدایت ایشان به سوى حقیقت باشد.

 

روشن است که هر قیاسی از دو مقدمه ترکیب مى‌شود؛ و آن‌دو مقدمه گاهى از قضایایى هستند که پذیرش و قبول آن لازم است؛و اینها همان یقینیات است که پیش از این دربارۀ آن بحث شد.

مقدمۀ یقینى نیز یا فى نفسه بدیهى است و یکى از بدیهیات ششگانه را تشکیل مى‌دهد،و یا یک قضیۀ نظرى است که به بدیهیات منتهى مى‌شود.

در صورتى که هردو مقدمۀ استدلال یقینى باشد،آن را«برهان» گویند.

 

تعریف برهان

برهان را چنین تعریف کرده‌اند:

«قیاسٌ مؤلف من یقینیات،ینتجُ یقیناً بالذات اضطراراً»

قیاسى است مرکب از مقدمات یقینى،که ذاتاً نتیجۀ یقینى به دست مى‌دهد.

و ازاین‌رو،بر طالب حقیقت واجب است که جز از برهان پیروى نکند،اگرچه نتیجه‌اى بدست دهد که تا به حال کسى نگفته است. 

 

پس می توان برهان را قیاسی تعریف کرد که شامل این ویژگیها است:

اولا مفید تصدیق است.

و ثانیا مفید تصدیق جزمى است.

و ثالثا هدف از آن وصول به«حقّ بما هو حقّ»است.

و رابعا ما را به حقّ واقعى مى‌رساند. مثل: «العالم متغیر و کل متغیر حادث فالعالم حادث.» 

 

فایدۀ برهان 

برهان در علوم نظرى و استدلالى محض و علوم مربوط به حقائق و واقعیات عالم به کار مى‌رودند، مثلا در فلسفه،کلام،ریاضیات و...و مخصوص قشر خاصى است نه عموم مردم.

برهان اصالة و ذاتا در این جهت سودمند است یعنى هدف اصلى شناخت برهان و بکار بردن آن،نیل به مقصود است.

 

برهان،قیاس است

در تعریف برهان گفتیم که برهان«قیاس» است و بنابراین،استقراء و تمثیل هیچ‌کدام برهان نامیده نمى‌شوند. بعضى علت این امر را آن دانسته‌اند که استقراء و تمثیل افادۀ یقین نمى‌کنند، درحالى‌که برهان باید افادۀ یقین کند. 

البته حقیقت آن است که استقراء و تمثیل نیز گاهى افادۀ یقین مى‌کنند -که شرح آن داده شد- و تنها در صورتى افادۀ یقین مى‌کنند که بر قیاس تکیه داشته باشند.

 

اقسام برهان

به‌طور کلّى برهان در یک تقسیم اساسى به دو قسم تقسیم می شود: برهان إنّی و برهان لمّی.

 

ستون هر قیاسى را حد وسط آن تشکیل مى‌دهد؛ چراکه این حد وسط است که میان اکبر و اصغر پیوند برقرار مى‌سازد، و ما را به نتیجه (مطلوب) مى‌رساند. در خصوص برهان باید فرض کنیم که حدّ وسط علتِ یقین به نتیجه است.

در واقع در کلیۀ استدلالات منطقى این اوسط است که واسطۀ در اثبات اکبر برای اصغر و تصدیق ذهن به ثبوت اکبر براى اصغر است. منتها در بعض موارد تصدیق ظنى است و در خصوص برهان،تصدیق یقینى است.

در خصوص برهان حدّ وسط واسطه ی ثبوت اکبر براى اصغر است شود، پس واسطه در تصدیق ذهن است و بر همین اساس آن را «واسطه در اثبات»گویند.

 

حال وقتى همین امر را با خارج و واقع مى‌سنجیم از دو حال خارج نیست:

 

1- یا این است که حدّ وسط همان‌طور که واسطه در اثبات و تصدیق ذهن است، واسطه در ثبوت و وجود خارجى هم هست یعنى به حسب واقع و نفس الامر و خارج اوسط علّت ثبوت برای اصغر است. یعنى هم واسطه در اثبات و هم در ثبوت باشد نامش برهان لمّى است.

چون با این برهان، لمیّت و علّیت مطلقه به دست مى‌آید. مانند:

 

-این آهن حرارتش بالا رفته است.

-و هر آهنى که حرارت آن بالا رفته است،حجمش افزوده شده است.

در نتیجه: این آهن حجمش افزوده شده است. 

 

(استدلال به بالا رفتن درجۀ حرارت بر افزایش حجم،استدلال به علت براى اثبات معلول است.زیرا حرارت همانگونه که حکم به افزایش حجم را در ذهن پدید مى‌آورد،همچنین در خارج و نفس الامر حجم آهن را افزایش مى‌دهد.)

 

2- و یا این است که اوسط تنها واسطه در اثبات است امّا واسطه در ثبوت نیست که به آن برهانى انّى مى‌گویند. زیرا انّیت یعنى تحقّق و وجود در عقل را مى‌رساند و لا غیر.

 


 منابع :

شرح منطق مظفر - علی محمدی خراسانی - ج2

منطق مظفر - ترجمه علی شیروانی - ج2

 

تلخیص: نگین افتخاری

۰ نظر ۲۶ دی ۹۵ ، ۰۷:۰۳
مدیریت حوزه
يكشنبه, ۱۹ دی ۱۳۹۵، ۰۹:۲۱ ق.ظ

منطق- درس چهل و هفتم

مبادی قیاس

 

7-مشبهات

هفتمین قسم از اصناف هشت‌گانۀ تصدیقات بدیهى مشبهات هستند، و آنها قضایائى هستند که در واقع کذب محض هستند،ولى در اثر مشابهت آنها با یقینیات و یا مشهورات،مورد اعتقاد و تصدیق واقع مى‌شوند.

 

کاربرد آنها در صنعت مغالطه و قیاس سفسطه است. علّت کاربرد آنها مى‌تواند این باشد که مخاطب، انسان ضعیفى است و چندان قدرت تجزیه‌ و تحلیل مطلب را ندارد و مستدل بدین وسیله او را در مغالطه مى‌افکند و یا علّت این است که خود شخص مستدل علم چندانى نداشته و واقعا امر بر خود او هم مشتبه شده و غیر برهان را بجاى برهان بکار مى‌برد.

 

انواع مشبهات

 این مشابهت گاهى لفظى است ،مانند آنجا که لفظ مشترک یا مجاز است و همین موجب اشتباه در آن شده است؛

مثل اینکه: در باز است و هر بازى پرنده است؛ پس در پرنده است.  یا گاهى معنوى است؛ مانند آنجا که غیر علت، در جاى علت نشانده مى‌شود که بعدا به تفصیل در صناعت مغالطه خواهد آمد.

 

8.مخیّلات

قسم هشتم و آخرین قسم از اصناف هشت‌گانۀ مبادى تصدیقى بدیهى عبارتند از قضایاى مخیلّه یا مخیلاّت، و آنها قضایایى هستند که از شأن آنها این نیست که براى نفس تصدیق‌آور باشند و شنونده بدانها اذعان و اعتراف نماید منتها این نقش را دارند که در نفس و جان آدمى تخییلات و صور خیالیّه‌اى بوجود مى‌آورند که منجر به یک سلسله انفعالات و تأثرات نفسانى مى‌شوند.

مانند کوچک شمردن یک امر خطیر و مهمّ: در سایه تعابیر و قضایاى خیالى انسان مى‌تواند یک امر مهمّ و سرنوشت‌ساز را بسیار کوچک و کم‌اهمّیّت و بى‌ارزش جلوه دهد، و از شیرى روباهى بسازد.

 

منشأ تأثیر این قضایا

تأثیر قضایاى مخیّله (که مواد،مقدّمات،صغریات و کبریات قیاسات شعرى را تشکیل مى‌دهند)، در نفس آدمى از آنجا سرچشمه مى‌گیرد که شخص بکار برندۀ این قضایا یک امر خیالى محض را که هیچ واقعیتى ندارد با تعبیرات خاصى بیان مى‌کند سپس در پوششى از الفاظ فریبنده به مخاطبین ارائه مى‌دهد و آن تأثیرات را ایجاد مى‌کند.

 

از آنجا که زیبایى الفاظ در قالب مجازات،تشبیهات،استعاره‌ها و انواع و اقسام محسنات لفظى و معنوى که در علم بدیع مطرح است، صد چندان مى‌شود اگر شخص این قضایاى خیالى را در قالب مجازات و تشبیهات و...بکار ببرد. البتّه تأثیر کلامش در مخاطب دو چندان خواهد شد

و اگر به امور مذکور امر شعر را نیز بیافزاید و اشعار و کلمات را نیز با صداى دلنشین و آهنگ موسیقى همراه سازد، دیگر تأثیر کلام هزار چندان شده و قابل وصف نیست،آن‌چنان‌که با شعرى جمعیتى را گریان و یا خندان مى‌کنند و با تحریک احساسات آنها را آرام یا برافروخته مى‌سازند.

 

تمام این عوامل نشان مى‌دهد که تأثیرگذارى مخیلاّت در نفس انسان نه از این جهت است که آنها متضمّن یک سلسله حقایقى هستند که انسان آنها را تصدیق مى‌کند بلکه حتّى با علم به کذب آن قضایا نیز این تأثیرات هست و این به خاطر تصویر این قضایا در قالب الفاظ و تعابیر خاص به اضافۀ آن‌چه که بدان ضمیمه شده و سبب جذابیّت آن مى‌شود.

۰ نظر ۱۹ دی ۹۵ ، ۰۹:۲۱
مدیریت حوزه
چهارشنبه, ۱۵ دی ۱۳۹۵، ۰۸:۵۶ ق.ظ

منطق- درس چهل و ششم

مبادی قیاس

 

5-مسلّمات

قسم پنجم از اصناف هشت‌گانۀ تصدیقات بدیهى یا مبادی قیاس، عبارتند از قضایاى مسلمه یا مسلمات که مشتق از تسلیم به معناى قبولى هستند.

مسلمات،قضایا و تصدیقاتى هستند که طرفین مباحثه با یکدیگر توافق و تسالم نموده‌اند که در برابر آنها تسلیم شده و آنها را به عنوان یک امر مسلم و یک قضیه صادقه و حقّه بپذیرند و مباحثات خود را بر آنها مبتنى کنند.

چه بسا قضیه مورد تسالم طرفین، داراى واقع و نفس الامر نباشد بلکه تمام واقعیت آن را همان ادراک عقلاء و تطابق آراء عقلا تشکیل دهد و ممکن است داراى مابازائى در واقع و نفس الامر باشد،که وقتى با آن مى‌سنجیم صادق باشد.

مثلا هردو متفق هستند بر اینکه:هر موجودى مادى و محسوس است. اگرچه مطابق واقع نیست و نقیض آن صادق است که بعضى موجودات مادى نیستند.

 

هدف از کاربرد مسلّمات

هدف دو امر است:

 

1- اگر طرف مقابل،خصم باشدکه منظور از خصم در اینجا انسان مجادله گر، متعصب و لجوج است؛ هدف از استعمال مسلمات در قیاس، اسکات و خاموش ساختن اوست. 

2- و اگر طرف مقابل طالب حقیقت باشد، اما استعداد درک و فهم برهان را نداشته باشد؛ مقصود، راهنمایى و اقناع اوست،تا اعتقاد به حقیقت به آسان‌ترین وجه براى او حاصل آید.

 

اقسام مسلّمات

مسلمات در تقسیمى به دو دسته مى‌شوند:

 

1) مسلمات عامّه

قضایائى هستند که تسلیم به آنها منحصر به طرفین مباحثه نیست بلکه عمومیّت دارد. خواه نزد همگان مورد قبول باشد-و خواه نزد گروه خاصى، مانند پیروان یک دین یا آیین یا یک ملت و یا یک علم خاص.

(دستۀ اخیر، یعنى قضایاى پذیرفته‌شده در دانش خاص را «اصول موضوعۀ» آن علم مى‌نامند).

 

مثلا ما مسلمانان اعم از شیعه و سنى قرآن را به عنوان کلام خداوند که بر پیامبر اسلام صلّى اللّه علیه و آله نازل شده و وحى آسمانى است،قبول داریم. یا اینکه علمای علم منطق پذیرفته اند که در قیاس حداقل یک مقدمه، باید کلیّت داشته باشد.

 

2) مسلّمات خاصه 

گاهى نیز مسلمات از عمومیت برخوردار نیست، و به اصطلاح «خاص» مى‌باشد؛ این مسلمات، قضایایى هستند که خصم و طرف بحث انسان به تنهایى قبول دارد و ما از او اعتراف گرفته سپس علیه او احتجاج مى‌کنیم.

 

مانند مباحثه ای که بین امام رضا علیه السلام و دانشمند مسیحی دربارۀ الوهیت عیسى علیه السّلام صورت گرفت.

عالم مسیحى براى عیسى مسیح مقام الوهیت و فوق بشرى قائل بود. حضرت رضا علیه السّلام فرمود:

«عیسى مسیح همه چیزش خوب بود جز یک چیز و آن اینکه برخلاف سایر پیامبران به عبادت علاقه‌اى نداشت».

عالم مسیحى گفت: «از تو این چنین سخن عجیب است، او از همه مردم عابدتر بود».

همین‌که حضرت رضا علیه السّلام اعتراف عبادت عیسى را از عالم مسیحى گرفت فرمود: «عیسى چه کسى را عبادت مى‌کرد؟ آیا عبادت دلیل عبودیّت نیست؟ آیا عبودیّت دلیل عدم الوهیت نیست؟».

به این ترتیب حضرت رضا علیه السّلام با استفاده از امرى که مقبول طرف بود البتّه مقبول خود امام هم بود او را محکوم کرد.

 

6-مقبولات

قسم ششم از اقسام هشت‌گانۀ مبادی قیاس، قضایای مقبوله یا مقبولات هستند. آنها قضایا و تصدیاتى هستند که انسان از روى تقلید و تبعیت بى‌چون‌ و چرا به آنها معتقد شده و تصدیق پیدا کرده است. زیرا آنها را از کسانى اخذ و اقتباس نموده که مورد وثوق و اطمینان وى مى‌باشند. 

منشأ این اطمینان یا یک امر آسمانى است، مانند شرایع و سنتهایى که از پیامبر یا امام معصوم گرفته مى‌شود؛ و یا فزونى عقل و تخصص شخص است، همچون احکام مأخوذ از حکیمان و عالمان پیشین؛ مثلا لقمان حکیم را که در حکمت او تردیدى نداریم اگر سخنى از در موعظه و حکمت بیان نموده، وى را تصدیق مى‌کنیم.

و یا خُبرویت و مهارت کامل فرد مخبر،مثلا طبیب ماهرى اگر بگوید: من در معاینات خود به این نتیجه رسیده‌ام که فلان دارو براى فلان مرض خوب است، ما او را تصدیق کرده و درصدد معالجۀ مرض برمى‌آییم.

حتی ابیات و اشعارى که به عنوان شاهد مثال مطرح مى‌شود، نیز جزو مقبولات لحاظ می شوند.

 

قضایایى از این قبیل، از اقسام معتقدات محسوب مى‌شوند. و اعتقاد به آنها یا به طور قطع است و یا ظن غالب.

اما درهرحال منشأ این اعتقاد،چنانکه گذشت، تقلید از کسى است که گفته‌هایش مورد اطمینان است و همین ویژگى این دسته از قضایا را از یقینیات و مظنونات متمایز مى‌گرداند.

نکته1: نسبت یقینیات و مظنونات با مقبولات عام و خاص من وجه است.

نکته2:کاربرد مقبولات در صنعت خطابه است.

 


 منابع :

شرح منطق مظفر - علی محمدی خراسانی - ج2

منطق مظفر - ترجمه علی شیروانی - ج2

 

تلخیص: نگین افتخاری

 

۰ نظر ۱۵ دی ۹۵ ، ۰۸:۵۶
مدیریت حوزه
دوشنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۵، ۰۵:۱۹ ق.ظ

منطق- درس چهل و پنجم

مبادی قیاس

 

2-مظنونات

قسم دوم از مبادى هشتگانۀ قیاس که هر استدلال و قیاسى ناگزیر از منتهى شدن به آنها است تا منتج باشد، مظنونات است.

کلمۀ مظنونات جمع مظنونة که از ریشۀ ظن مشتق شده و این کلمه همانند کلمه یقین داراى دو معنى است:

 

 ظنّ به معناى اعم

اعتقاد مطلق نسبت به یک امر غائب،براساس حدس و تخمین است. 

قید«حدس و تخمین»در اینجا ضرورى است زیرا:

- اگر آن امر را دیده باشد،جزء مشاهدات،و از بدیهیات یقینى محسوب مى‌شود؛

- و اگر داراى دلیل شرعى باشد (مانند ظاهر آیات و روایات و یا امور نقلى) شرعاً متعبد به قبول است،

- و اگر امر بر برهانى از امور عقلى استوار شده باشد به حکم عقل ملزم به قبول خواهد بود. 

 

ظنّ به معناى اخص

آن ظنّى که در اصطلاح منطقیین و اصولیین به کار برده مى‌شود، اعتقاد غیر جازم، یعنى اعتقادى که سبب ترجیح یکى از دو طرف قضیه برطرف دیگر مى‌شود، امّا با احتمال طرف دیگر نیز همراه است. مثلا ثبوتِ قیام را براى زید ترجیح مى‌دهد، ولى احتمال ضعیفى هم مى‌دهد که زید قائم نباشد.

 

با این مقدمه می توان گفت:

مظنونات، قضایایى هستند که انسان بدان‌ها تصدیق کرده و برطبق آنها حکم مى‌کند،صرفا از جهت پیروى از ظن غالب. یعنى احتمال قوى مى‌دهد که این‌چنین باشد ولى صددرصد نمى‌داند، بلکه عکس آن را نیز احتمال مى‌دهد.

مثلا قضیه «فلانى هم‌راز و هم‌سرّ دشمنِ من است، پس بر ضرر من سخن مى‌گوید».

این قضیۀ ظنّیه است که شخص گوینده ظن به آن دارد یعنى احتمال قوى مى‌دهد که فلانى با دشمن او، علیه او سخن مى‌گوید.

 

نکته: کاربرد مظنونات در قیاس خطابى و در باب خطابه است (کما اینکه کاربرد یقینیات در باب برهان بود) زیرا که در باب خطابه، هدف، وعظ و پندواندرز است که آن را با یک قضیه ظنیۀ نیز مى‌توان انجام داد.

 

3-مشهورات

قسم سوم از اقسام هشت‌گانۀ مبادی قیاس، قضایاى مشهوره هستند و آنها قضایا و تصدیقاتى هستند که در میان مردم شهرت و شیوع داشته و خاص‌وعام بدان حکم مى‌کنند. 

 

مشهورات نیز مانند مظنونات دو اصطلاح دارند:

مشهورات به معناى اعمّ

قضایائى هستند که در میان همۀ مردم از خاص‌وعام شهرت و مقبولیت دارند و از امورى هستند که آراء عقلاء بر آنها تطابق دارد. اعم از اینکه غیر از همین شهرت و تطابق آراء عقلاء، هیچ واقعیتى براى آنها نباشد بلکه تمام حقیقت آنها را همین اشتهار تشکیل دهد؛ یا اینکه برای این قضایا واقع و نفس الامرى نیز باشد که این قضیه را با آن مى‌سنجیم و حکم به درستى آنها مى‌کنیم.

مانند اوّلیات که جزء مشهورات به این معنا هستند.مثل : «کل از جزء بزرگتر است».

پس مشهورات به معناى اعم،شامل یقینیات نیز مى‌شود.

 

مشهورات به معناى اخص

قضایائى هستند که هیچ واقعیتى ماوراء تطابق آراء عقلاء، ندارند بلکه تمام حقیقت و واقعیت آنها را همین تطابق آراء عقلاء تشکیل مى‌دهد. در حقیقت واقعیت آنها، همین اتفاق همگانى است. مانند حُسن عدل و قبح ظلم.

  

بنابراین،تفاوت میان مشهورات و یقینیات،درعین‌حال که هردو افادۀ تصدیق قطعى مى‌کنند، در آن است که در یقینیات مطابقت با واقع و نفس الامر معتبر است،که از آن به حق و یقین تعبیر مى‌شود؛ اما در مشهورات مطابقت با توافق آرا معتبر است؛ چون مشهورات واقعیتى جز توافق آرا ندارد.

 

اقسام مشهورات

با توجّه به معناى مشهورات، تقسیمات گوناگونى براى آن ذکر شده است از جمله اینکه مشهورات را به شش قسم :

واجب القبول، تأدیبات صلاحیه، خلقیات، انفعالیّات، عادیات و استقرائیات تقسیم کرده اند.*

 

در تقسیمی کلی می توان برای مشهورات دو قسم در نظر گرفت:

الف) مشهورات حقیقیه

ب) مشهورات ظاهریه یا شبیه به مشهورات (در مباحث جدل این اقسام تبیین خواهد شد). 

 

نکته: کاربرد مشهورات در مبادی جدل است.

 

4-وهمیات

قسم چهارم از اصناف هشتگانه مبادى تصدیقى قیاس، وهمیّات هستند.

مقصود از«وهمیات» قضایاى وهمى صِرف است؛ یعنى قضایاى کاذب و دروغى که وهم آنها را پذیرفته، و با قوّت به آنها حکم مى‌کند، به‌گونه‌اى که خلاف آن را حتى اگر برهان بر آن اقامه شود، نمى‌پذیرد.

در چنین مواردى، عقل به نتیجۀ برهان ایمان مى‌آورد اما وهم مخالفت مى‌کند، و همچنان آنچه را برهان مردود دانسته، به همان صورت که با آن أنس گرفته تصویر مى‌کند، و از پذیرش خلاف آن خوددارى مى‌کند.

و ازاین‌رو وهمیات از امورى که مورد اعتقاد است، به‌شمار مى‌رود. 

به عنوان مثال وهم غالب مردم از تاریکى وحشت دارد و از آن مى‌ترسد، درحالى که نزد عقل، مکان تاریک همان مکان روشن است، و عقل فرقى میان آن‌دو قایل نمى‌شود؛ چه مکان همان مکان است و تاریکى، اثرى که موجب زیان یا هلاکت شود، ندارد.

 

سرّ این امر آن است که وهم پیرو و فرمانبردار حس بوده و در قید و بند آن گرفتار است. و ازاین‌رو، آنچه را حس نمى‌پذیرد، وهم نیز نمى‌پذیرد.

البته وهم امور مجرد از حس را نیز همچون ادراک امور محسوس، مى‌تواند درک کند. احکامى که وهم دربارۀ غیرمحسوسات دارد،که به آن قضایاى وهمى محض گفته مى‌شود، قطعا کاذب و دروغ است؛ چراکه وهم اصرار دارد این امور را در قالب امور محسوس درآورد؛درحالى‌که به حکم ضرورى عقل، آنها از محسوسات نیستند. مانند کسانی که در اثر غلبۀ وهم بر ایشان، یا خداوند را جسم مى‌دانند، و یا وجود او را انکار مى‌کنند.

 

نتیحه اینکه وهمیات هیچ بهره‌اى از حقیقت ندارند، اما بداهت وهم غیر آن را نمى‌پذیرد و ازاین‌رو، کسى که مى‌خواهد در استدلال خود مغالطه ورزد، از آنها استفاده مى‌کند،که شرح آن در«صناعت مغالطه» خواهد آمد انشاالله.

 


* جهت مطالعه بیشتر ر ک به منطق مظفر - ترجمه علی شیروانی، ج2 ، ص 243-229

منابع :

شرح منطق مظفر - علی محمدی خراسانی - ج2

منطق مظفر - ترجمه علی شیروانی - ج2

 

تلخیص: نگین افتخاری

۰ نظر ۱۳ دی ۹۵ ، ۰۵:۱۹
مدیریت حوزه
سه شنبه, ۷ دی ۱۳۹۵، ۰۷:۴۱ ق.ظ

منطق- درس چهل و چهارم

انواع بدیهّیات

1- اوّلیات

 

اولیّات قضایایى هستند که عقل انسان،بدان‌ها تصدیق دارد و طبق آنها حکم مى‌کند،صرفا به خاطر ذات آن قضایا،یعنى حکم عقل برطبق آن،از خود ذات و متن این قضایا مى‌جوشد و نیازى به استعانت از هیچ سبب خارج از متن قضیه نداریم

زیرا به مجرّد تصور موضوع و محمول و ملاحظۀ نسبت بین آن دو، عقل معطل نمانده،حکم و تصدیق مى‌کند و نیاز به واسطۀ دیگرى ندارد

قضایایى مانند «کل بزرگ‌تر از جزء است» و «نقیضان باهم جمع نمى‌شوند» از این قبیل‌اند.

 

برخى از«اولیات» نزد همگان روشن است،چراکه همۀ مردم تصورى از حدود آن نزد خود دارند، مانند دو مثال بالا؛ و برخى نزد بعضى از مردم پوشیده و پنهان است؛ و منشأ این پوشیدگى و عدم وضوح،نداشتن تصورى روشن از طرفین قضیه است. و هرگاه تصور صحیحى از طرفین بدست آید،عقل بى‌درنگ اعتقاد جازم به آن پیدا مى‌کند.

 

2- مشاهدات

قسم دوم از بدیهیات شش‌گانۀ منطقى که جزء مبادى یقینى هستند، مشاهدات یا محسوساتند و آنها قضایائى هستند که عقل حاکم و جازم به آنها است، امّا براى تصدیق به آنها مجرّد تصور موضوع و محمول و ملاحظه نسبت بین آن دو کافى نیست، بلکه علاوه بر این تصورات، نیازمند واسطه‌اى به نام حس هستیم تا به واسطه به کار گرفتن آن تصدیق حاصل شود. لذا آنها را چون بدون دارا بودن حس مربوطه، این ادرکات حاصل نشود محسوسات گویند.

 

حس یا ظاهری است، یعنی به واسطه حواس پنجگانه حاصل می شود مانند حکم به اینکه: این آتش گرم است؛ و این میوه شیرین است، و این گل خوشبوست.

و یا حس باطنی است که به آن «وجدانیات» نیز گفته می شود مانند علم به داشتنِ ترس، درد، لذت، گرسنگى، تشنگى و امورى مانند آنها. 

 

3-تجربیات

«تجربیات»یا «مجرّبات» قضایایى است که عقل در اثر تکرار مشاهده، به آن حکم مى‌کند.

مثلا اینکه هر جسمى هنگام بالا رفتن درجه‌ى حرارت، بر حجم آن افزوده مى‌شود و در اثر کم شدن درجه حرارت، از حجم آن کاسته مى‌شود. این تصدیق جزمى را از راه آزمایش اجسام گوناگون بدست آورده ایم.

غالب مسایل علوم طبیعى و شیمى و پزشکى از نوع مجربات است. 

نحوۀ استنتاج در تجربیات از نوع استقراء ناقصى است که مبتنى بر تعلیل مى‌باشد، و در بحث استقراء گفتیم که مفید قطع و یقین به حکم مى‌باشد.

 

اما آیا هر تجربه‌اى، شخص مجرّب را به یک نتیجۀ قطعى و جزمى مى‌رساند؟

در پاسخ باید گفت خیر، هر تجربه‌اى مستلزم یک حکم یقینى نیست. بلکه بسیارى از امورى که عامۀ مردم براساس تجربیات خود بدان حکم مى‌کنند،خطاست.

مثلا کسى که در ممالک آفریقایى به دنیا آمده و هیچ انسان غیر سیاهپوست را ندیده، نمى‌تواند قاطعانه بگوید: هر کودکى در هرکجاى عالم متوّلد شود حتما سیاه است. با اینکه این امر را به کرّات دیده و شاهد بوده است.

 

علّت واقعى این اشتباهات که در تجارب بیشتر انسانها وجود دارد مى‌تواند یکى از سه عامل اصلى زیر باشد:

 

1. آن‌چه را که علّت واقعى اثرى نبوده، علّت پنداشته‌اند.

2. آن‌چه را که علّت ناقصه بوده، علّت تامه پنداشته‌اند.

3. ما بالعرض را به جاى ما بالذات گرفته‌اند.

 

بنابراین تجربه‌اى موفق است که داراى شرایط و مقدماتى باشد و کامل و حساب شده به علّت واقعى رسیده باشد.

 

4-متواترات

متواترات قضایایى است که نفس نسبت به آنها سکون و آرامش دارد، به‌گونه‌اى که هیچ شکى در آنها راه نیافته،و جزم و قطع نسبت به آنها حاصل مى‌شود. ولى نه از هر راهى؛ بلکه تنها از طریق اخبار جماعتى خطاى "همۀ آنها" در فهم یک حادثه ممکن نیست؛ مانند علم ما به نزول قرآن بر پیامبر اسلام حضرت محمّد صلى الله علیه و آله،و به وجود بعضى از امتها و یا اشخاص پیشین.

 

در تعریف علامه مظفر جماعت مذکور باید دارای دو خصوصیت باشند:

1) جماعةٌ یمتنع تواطؤهم على الکذب   2) و یمتنع اتفاق خطئهم فی فهم الحادثة 

منطقیین و اصولیین مشهور تنها به قید اول اکتفا نموده‌اند. ولی افزودی قید دوم نیز ضروری به نظر می رسد زیرا بسیار اتفاق مى‌افتد که انسان‌ها در موردى مجتمع مى‌شوند و صحنه‌اى را مى‌بینند، امّا دقّت نکرده و دچار اشتباه مى‌شوند.

 زیرا مردم در ملاحظات و محاسبات خود چندان اهل دقّت نیستند و به تقلید کورکورانه از دیگران مى‌پردازند.

 

5-حدسیات

پنجم از بدیهیات شش‌گانۀ منطقى حدسیّات است. حدسیات قضایایى است که مبدأ حکم به آن،حدسِ قوى نفس است. 

مثلا اگر فقیه و مجتهدى از اتفاق‌نظر چند نفر از علماء عصر،حدس قطعى به رأى معصوم پیدا کند این حدس،حدس ضعیفى است و اگر این اجماع نظر کلیه فقهاء و علماء اعصار از زمان معصوم تابحال باشد، حدس قوی است و یقین آور است.

شباهت با تجربیات: در حدسیات نیز،مانند مجربات،مشاهدۀ مکرر و شکل گرفتن یک قیاس در ذهن مطرح است.

تفاوت با تجربیات: تفاوت میان مجربات و حدسیات در آن است که: در مجربات تنها حکم مى‌شود به اینکه سبب و علّتى وجود دارد، بدون آنکه ماهیت آن سبب تعیین شود. اما در حدسیات،علاوه بر آن، ماهیتِ سبب نیز تعیین مى‌شود،که چه‌چیزى است.

 

نکته: مجربات، متواترات و حدسیات را نمى‌توان از راه بحث و مذاکره اثبات کرد؛ بلکه باید همان راهى که شخص پیموده،دیگران نیز طى کنند تا به یقین دست یابند.

 

6-فطریات:

قسم ششم و آخرین قسم از مبادى بدیهى یقینى که از جملۀ بدیهیات شش‌گانۀ منطقى به حساب مى‌آیند فطریات هستند. فطریات قضایایى است که قیاسهاى آنها همراهشان است و از آنها جدا نمی شود.

به این معنى که عقل فطرى به مجرّدِ تصور طرفین و ملاحظه نسبت، قطع به حکم پیدا نمى‌کند (آنچنان‌که در اولیّات بود)؛ بلکه علاوه بر این تصورات، نیازمند واسطه در اثبات و تصدیق است و استدلال لازم دارد امّا این استدلال، استدلالى است که همیشه در ذهن حاضر و آماده است و روى همین جهت از بدیهیات به شمار مى‌آید.

 

مثلا همۀ ما حکم مى‌کنیم به اینکه چهار زوج است زیرا به دو قسمت مساوى تقسیم مى‌شود.

مى‌بینیم که استدلال اقامه شد ولى وقتى خود قضیه را تجزیه و تحلیل مى‌کنیم با یک استدلال همراه است:

چهار به دو قسمت مساوى تقسیم مى‌شود.«صغرى».

و هرچیزى که به دو قسمت مساوى تقسیم شود زوج است.«کبرى».

پس چهار زوج است«نتیجه». 

 

نکته: از بین همه بدیهیات، تنها اولیات بین همه عقلا بدون اختلاف است و مابقی اقسام، دارای اختلاف است و گاهی جزو مبادی قیاس به حساب نمی آورند .


منابع :

شرح منطق مظفر - علی محمدی خراسانی - ج2

منطق مظفر - ترجمه علی شیروانی - ج2

 

تلخیص: نگین افتخاری

۰ نظر ۰۷ دی ۹۵ ، ۰۷:۴۱
مدیریت حوزه
يكشنبه, ۵ دی ۱۳۹۵، ۰۶:۵۸ ق.ظ

منطق- درس چهل و سوم

جزء دوم: تصدیقات

باب ششم: صناعات خمس

 

مقدمه

باب آخر از کتاب شریف المنطق علامه مظفر، مبحث صناعات خمس است. برخى فلاسفۀ بزرگ معاصر گفته‌اند که صناعات خمس به منزلۀ واجب، و بقیه مباحث به منزلۀ مستحب است.

پیش از این در باب پنجم گفتیم که هر قیاس ماده و صورتی دارد و قیاس را از جهت صورت و شکل ظاهری آن بررسی کردیم. یعنى هیأت تألیف قیاس به‌گونه‌اى باشد که اگر قیاس براساس شروطى که براى هیأت آن است، تألیف شود و مقدمات(مواد) آن نیز مسلّم و صادق باشند، در این صورت آن قیاس قطعا منتج خواهد بود؛ یعنى نتیجۀ آن به تبع صدق مقدماتش، صادق خواهد بود.

در باب پنجم هیچ‌کارى با مواد قیاس و مبادى تصدیقیۀ استدلال نداشتیم که آیا در واقع صغرى یا کبری، قضیه ی صادقه هستند یا کاذبه؟

 

حال می خواهیم دربارۀ قیاس از جهت مادۀ آن بحث کنیم. مقصود از ماده، مقدمات قیاس فى نفسه و با قطع‌نظر از چگونگی تألیف آنها با یکدیگر است.

مثلا گاهى قضیه‌اى که مقدمۀ قیاس واقع مى‌شود مورد تصدیق است و گاهى مورد تصدیق نیست؛ و قضیۀ مورد تصدیق،گاهى یقینى است و گاهى غیر یقینى.

 

با توجه به آنچه گفته شد، قیاس، با نظر به مواد و نوع مقدماتش، به پنج قسم تقسیم مى‌شود:

برهان،جدل، خطابه،شعر و مغالطه.

بحث از این اقسام پنجگانه، یا کاربرد آنها«صناعات خمس» نامیده مى‌شود؛ مثلا صناعت برهان، صناعت جدل و به همین ترتیب..

 

پیش از آنکه به بحث و گفت‌وگو از یکایک این صناعتها بپردازیم،به عنوان مقدمه، انواع گوناگون قضایایی که در قیاس بکار مى‌روند، و به آنها «مبادى قیاس» می گوییم ، ذکر مى‌کنیم.

 

مبادی قیاس

مبادى تصدیقى و مقدمات قیاس که شامل صغریات،کبریات و در یک کلام معلومات تصدیقیه هستند، از یک زاویه دو دسته مى‌شوند:

1.ضرورى و بدیهى

2.نظرى و اکتسابى

 

مبادى تصدیقیه بدیهی عبارتند از: قضایائى که جهت تصدیق آنها، نیازى به استدلال و بیان نیست و شأن آنها اجل از قبول استدلال است. چون خود به خود معلوم و واضح هستند و با این وصف بر آنها استدلال کردن تحصیل حاصل است.

 

مبادى تصدیقیه نظری عبارتند از:صغریات و کبریاتى که تصدیق آنها براى فکر و ذهن معلوم و مسجّل نیست،بلکه نیازمند بیان و استدلال هستند. 

 

حال مادۀ قیاس،خواه یقینى باشد و خواه غیریقینى باشد، یکی از این دو قسم است:

یا خودبه‌خود بى‌نیاز از بیان و اقامۀ حجت است و یا از نوع دوم است که به ناچار باید به مقدماتى که بى‌نیاز از بیان است، منتهى شود.

 

این قضایاى بدیهیه‌ که همه قضایاى نظرى به آنها منتهى مى‌شود،«مبادى قیاس»نامیده مى‌شوند، و بر هشت قسم‌اند:

یقینیات، مظنونات، مشهورات، وهمیات، مسلمات، مقبولات، مشبهات و مخیلات.

در اینجا به شرح هریک از این اقسام می پردازیم:

 

یقینیات

مقدمه

قسم اوّل از اقسام هشت‌گانۀ قضایاى بدیهى، یقینیات هستند و آنها قضایائى هستند که براى نفس، تصدیق یقینى مى‌آورند و یقین به دو معناى اعم و اخصّ به کار مى‌رود.

یقین به معناى اعم

عبارت است از:مطلق اعتقاد جازم، یعنى مطلق اینکه انسان به حکمى از احکام و نسبتى از نسبت‌ها،جازم و قاطع شود، چه جزم او مطابق واقع باشد یا نه. و بر فرض مطابقت، چه جزم از روى تقلید حاصل شود یا از روى اجتهاد و استدلال. پس یقین به این معنى شامل جهل مرکب و تقلید نیز مى‌شود. 

 

یقین به معناى اخص

عبارت است از:خصوص اعتقاد و تصدیق نفسى،که داراى سه ویژگى باشد:

1) مطابق با واقع باشد؛ با این قید،جهل مرکب خارج مى‌شود چون اعتقاد جاهل به جهل مرکب مطابق واقع نیست بلکه واقع را نشناخته و نمى‌داند که نمى‌داند.

 2) احتمال نقیض در او داده نشود؛یعنى اعتقادى جزمى و صددرصد باشد که حتّى یک درصد هم احتمال طرف مقابل داده نشود،با این قید ظن خارج مى‌شود چون احتمال خلاف دارد.

3) از روى تقلید نباشد؛یعنى از راه استدلال و اسباب و مقدمات به دست آمده باشد،با این قید،اعتقاد جازمى را که با تقلید به دست آمده باشد خارج کرد. 

 

در بحث ما یقین،به معناى اخص منظور است و یقینیّاتى که بعدا عنوان خواهد شد، باید عموما ویژگیهاى مذکور را دارا باشند و گرنه محلّ بحث نخواهند بود.

 

پس یقین به معناى اخص بر دو پایه اساسى استوار است که هرکدام از بین رود یقین تباه خواهد شد.آن دو پایه عبارتند از:

الف: شخص به مضمون و مفاد قضیه اعتقاد پیدا کند که حکم، همین است و لا غیر.

ب: این اعتقاد جزمى به مضمون قضیه، با به دست آوردن علت یک امر حاصل شده باشد، نه اعتقادى که با تقلید از دیگران حاصل شده باشد (یعنى به گفتار دیگرى ایمان و اطمینان داشته و بر این اساس یقین حاصل کند). 

مثل اینکه عقل ما یقین دارد که هر معلولى داراى علّتى است.

بدیهى است که چنین اعتقادى در عمق جان او ریشه کرده و تزلزل‌بردار نیست.

 

قضیۀ یقینى،به لحاظ آنکه گاهى سبب و علت اعتقاد به آن، نزد عقل حاضر و گاهى غایب است، به بدیهى و نظرى تقسیم مى‌شود و قضایاى نظرى لزوما به بدیهیات منتهى می شود.

 

بنابراین،بدیهیات اصول و پایۀ یقینیات را تشکیل مى‌دهند، و به حکم استقراء بر شش نوع‌اند. این شش نوع قضیه را اصول و ریشه‌هاى یقینیات گویند و عبارتند از:

 

اولیات،مشاهدات، تجربیات، متواترات، حدسیات و فطریات.

در درسهای آینده به بحث درباره این شش نوع بدیهی می پردازیم.


منابع :

شرح منطق مظفر - علی محمدی خراسانی - ج2

منطق مظفر - ترجمه علی شیروانی - ج2

 

تلخیص: نگین افتخاری

۰ نظر ۰۵ دی ۹۵ ، ۰۶:۵۸
مدیریت حوزه